|
یادداشتهای خپونی
|
||
امروز شنبه بود و صبح هوا عالی بود خواب نمونده بودم و جایی از بدنم درد نمیکرد، برعکس همیشه شال و مانتوی اتو شده داشتم، ناهارم رو هم دیشب کشیده بودم توی ظرف غذام. همه اینها اتفاقی نبود به خاطر بارون بود، به خاطر زمین خیس و هوای بهاری امروز بود. اگه میخواستم قبل ۸.۳۰ میرسیدم و کارت میزدم اما دلم میخواست راه برم. از گلفروشی نزدیک شرکت یه گلدون فسقلی پامچال خریدم. گلهاش رنگ مانتوم بود، بنفش تند. به آقاهه گفتم دورش برام پوست بپیچه و دورشو با کنف ببنده، یه دسته نرگس هم خریدم، همش شد ۳۵۰۰ تومن، میارزه . پامچال تا چند هفته دوام میاره و نرگس ها هم تا چند روز هستن. همه رو گذاشتم کنار اون سه گلدون دیگه ام. با وجودیکه شنبه بود کلی حالم خوب بود، لای پنجره رو هم باز کردم و باد یهو تا ته بازش کرد و محکم خورد تو کله ام، اما بازم حالم خوب بود. لطفعلی اومد گیر داد اما بازم حالم خوب بود، تو دستت بند بود و جواب اس ام اس هام رو ندادی اما بازم حالم خوب بود، وزنه ترازو صبح اضافه وزن ضایعی رو نشون میداد اما من حالم خوب بود، اون همه کار داشتم که نرسیدم تمومشون کنم اما حالم خوب بود. همش به خاطر همون یه کم بارون بود. کاش میشد هر روز بارون بیاد. کاش نمیرفتی
|
|