تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

:: یک ماهی هست که یه پروژه جدید توی شرکت  رو سپردن به من، حجم کارش خیلی زیاد نیست اما تیپ کار برای من جدیده. تا حالا خودم برای خودم کار نکردم، یه سری از مدارک برام جدیده و تا حالا روشون کار نکردم، یه کمی استرس دارم اما از شرایط راضیم. چند ماه اول سال بدجوری کارم کم بود و حسابی قاطی کرده بودم. عصرها بیشتر از قبل میمونم شرکت و دیگه بازی و شیطونی هم تا اطلاع ثانوی تو شرکت ممنوعه. تازه برعکس همیشه کارفرمامون س. پاه نیست و  آدم حسابیه. اینقدر خسته میشم که موقع برگشتن تو تاکسی خواب خوابم. یک روز اشتباه پیاده شدم.

:: امروز زودتر از روزهای دیگه اومدم خونه چون مادرم وقت دکتر داشت، سینه اش یه کمی ورم داشت و دردناک بود. وقت ماموگرافی هم براش گرفته بودم که خیالم راحت شه اما وقتی رسیدم خونه مامانم گفت  من دیگه درد ندارم  و حالم خوبه و نمیرم دکتر. خلاصه کلی بهش اصرار کردم و راضی نشد که نشد. من نمیدونم این مامان باباها چرا هر چی بزرگتر میشن بچه تر میشن. چند هفته پیش که رفتم پیش دکتر مادرم تقریباً از مطب بیرونم کرد و گفت دیگه اینجا نیا من کاری نمیتونم براتون بکنم، مادرت به داروها جواب نمیده.این همه هزینه که میکنید فایده ای نداره، برو دنبال یه دکتر دیگه، من همینجوری مات و مبهوت موندم و اومدم بیرون. راستش خیلی هم گریه کردم، نمیدونم این سری که داروهاش تموم شه باید چی کار کنم و کجا برم. این دکتر سومین دکتری بود که جوابمون کرده، بعید میدونم با شرایطی که مادرم داره دکتر دیگه ای قبولش کنه. کاش یه مهر مخصوص متخصص مغز و اعصاب داشتم داروهاش رو خودم مینوشتم، هر از گاهی یه آزمایشی براش مینوشتم دیگه در به در این دکترها نبودم. تو این چند سال همه ی داروها رو خودم به دکترها میگفتم. فقط از داروهای قلبیش سر رشته ای ندارم. کاش بیشتر درس میخوندم و دکتر میشدم.

::دو تا عطری که دوسشون داشتم تموم شده و  شیشه ی خالی عطرها روی میزه و من هر روز صبح یکیشو بر میدارم و بو میکنم و  لب و لوچه ام آویزون میشه، هر ماه به خودم قول میدم این ماه میرم میخرم اما هی یه کاری پیش میاد ، مثلن این ماه ۹۶۰۰۰ تومن پول دکتر پوست دادم به خاطر یه اگزمای احمقانه . امروز میخواستم برم جلسه، بعد اصلن حس خوبی نداشتم رفتم عطر فروشی که چسبیده به شرکت و مثل دفعات قبل گفتم: حاجی اون عطر بربری رو بده ببینم، همون طلائیه. فروشنده که بهش میگیم حاجی پیرمرد باحالیه و البته خیلی سرش تو حساب کتابه،  با  لهجه غلیظ ترکیش گفت: باز تو اومدی؟ عطر نداریم  عطر طلائی اصلن نداریم فقط شکلات داریم و خندید. گفتم شاید ماه دیگه بیام و همین شیشه رو بخرم، خدا رو چه دیدی. به ترکی گفت اگه بذاری تا ماه دیگه دووم بیاره.  خلاصه خوشبو رفتم جلسه. امان از بی پولی!!! 

::عروسی مهدی ۱۲ آذره:((((( 

::پیشنهاد این دفعه هم دیدن سریال باحال Californication .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا