|
یادداشتهای خپونی
|
||
:: امروز صبح تصادف کردم. همینجوری داشتم مستقیم میرفتم که یهو زدم به یه آقای خیلی گنده ای. مطمئن بودم که از کنارش رد میشم اما یهو یه صدایی اومد و دیدم ای خاک بر سرم! آقاهه اندازه یه تنه درخت بازو داشت و محکم آیینه خورد بهش. بعد اینقدر هول شدم و ترسیدم که در رفتم. فکر کردم آیینه شکست. پاهام تا برسم مثل ژله میلرزید .
:: میخواستم یه غذای جدید که از مجله آشپزی پیدا کرده بودم، بپزم .یک ربع توی سوپری فکر کردم که آخه چه جوری به عباس آقا بگم از این پنیرها میخوام. بی خیال شدم دیگه.
:: ۸ ماه دیگه من برای بار سوم خاله میشم! یه وروجک دیگه داره میاد و من اصلن باورم نمیشه.
:: DESPRERATE HOUSEWIVES نگاه میکنم و کیف میکنم. اینقدر رنگ و انرژی و خاله زنک بازی داره این سریال که خدا میدونه. من خود خود لینت ام.
:: هوا این روزها معرکه است دیگه راستی راستی این تابستون نفرین شده امسال هم داره تموم میشه . دوباره عطسه های اول صبح و آخر شب و لوسیون مالیدنها به اوج خودش رسیده، عاشق سیبهای سفت و ترش اول پائیزم. کلاً حال عمومی من نیمه دوم سال خیلی خیلی بهتر از نیمه اول ساله مخصوصاً امسال.
Years ago, when I was younger
I kinda liked a girl I knew
She was mine and we were sweethearts
That was then but then it's true
I'm in love with a fairytale, even though it hurts
'Cause I don't care if I loose my mind
I'm already cursed
Every day we start a fighting
Every night we fell in love
No one else could make me sadder
But no one else could lift me high above
I don't know, what I was doing
When suddenly, we fell apart
Now days, I cannot find her
But when I do, we'll get a brand new start
I'm in love with a fairytale, even though it hurts
'Cause I don't care, if I loose my mind
I'm already cursed
She's a fairytale yeah even though it hurts
'Cause I don't care, if I loose my mind
I'm already cursed
اینجا هم میتونید ببینید و بشنوید این ترانه قشنگ رو که من عاشقشم!
اهل خانه رفتند خونه دایی کوچیکه افطاری. من از زن دائیم خیلی خوشم نمیاد خیلی تازه به دوران رسیده است حوصله بقیه فامیل رو هم مثل همیشه نداشتم. البته حالم هم از صبح خوب نیست . گلودرد و گوش درد دارم صبح فشارم پائین بود و دکتر ۳ تا آمپول هم بهم زد. بهانه آوردم و همراه بقیه نرفتم. مادرم مدام نگران تنها موندنم بود اونقدر گیر داد که کلافه شدم. انگاری یادش رفته من دو سال تنها زندگی کردم. بی هم خونه تو یه شهر دیگه . صاحبخونه ساعت ۸ شب میخوابید و با هیچ صدایی هم بیدار نمیشد. از دم افطار تا الانم چند بار زنگ زده و چکم کرده که یه وقت از ترس سکته نکرده باشم. چند بار تاکید کرده در تراس رو ببندم تا یه وقت گربه نیاد تو و نترسم. آخه من یه کمی از گربه میترسم گربه های همسایه هم هر از گاهی بی خبر یه سری به ما میزنن. یادمه یه شب زمان امتحانهای ترم ششم تو بابل نصفه شب صدای تق و توق از آشپزخونه اومد تازه خوابیده بودم ؛ اول اهمیت ندادم اما دوباره که صدا اومد ترسیدم و پا شدم، موبایلم رو برداشتم و با نور صفحه اش دور و برم رو نگاه کردم. هنوز از آشپزخونه صدا میومدبا ترس و لرز رفتم سمت آشپزخونه و دیدم یه گربه توری پنجره رو پاره کرده و آمده تو گربه منو که دید جفتمون با هم پریدیم هوا من از آشپزخونه فرار کردم وگربه هم از همون لای توری فرار کرد اما من تا صبح نتونستم بخوابم.
قرص و شربتم رو خوردم و داروها داره اثر میکنه کمی ضعف و سرگیجه دارم. بهتره قبل از اینکه برم بخوابم در تراس رو باز کنم.
فردا قراره آش نذری بپزیم.
بعد از چند ماه ننوشتن، نوشتن برام سخت تر از قبل شده. راستش دلم برای اینجا تنگ شده و همین دلتنگی بود که باعث شد بیام و سعی کنم چند خطی بنویسم. یعنی الان واقعن واسه نوشتن همین یک و نیم خط خیلی تلاش کردم! دیگه اینقدر کامنت " دِ لامصب بنویس" داشتم که دیگه شرمنده شدم و تصمیم گرفتم تنبلی رو بذارم کنار و سعی کنم که دوباره بنویسم.
|
|