|
یادداشتهای خپونی
|
||
عید امسال هم رسید و هفته اول تعطیلات گذشت، جشن نامزدی مهدی هم بالاخره تموم شد ومن یکی که راحت شدم، کلی بلا سرم اومد سر لباسم، سر موهای نازنینم. تا امسال سابقه نداشت که توی تعطیلات عید مراسم عروسی بریم و امسال اولین تجربه بود که واقعاً تجربه تخمی و مزخرفی هم بود، از ۵ روز اول عید هیچی نفهمیدیم و تازه تازه داریم مزه تعطیلات رو میفهمیم. از کل برنامه های تلویزیون همون کلاه قرمزی ۸۸ برای من کافیه هر چند که خیلی هم عالی از آب در نیومده اما همونم غنیمته. ساعت ۸ بدو بدو میرم میشینم جلو تلویزیون با یه عالمه فندق و شکلات و یه لیوان چایی. یادش بخیر دوران راهنمایی ما بود که کلاه قرمزی اومد روی کار. مادرم میتونست راه بره. مقنعه ام رو میاورد جلو چشمم میگرفت که "بگو اینجاش چی ریختی که لکش نمیره؟ "منم مسخره بازی در میاوردم، میگفتم "سلاین! حال شما خوفه؟ " از شهربازی عروسکش رو هم خریده بودم، کلاه قرمزی و سروناز رو چندین بار دیدم. خیلی دوسش دارم، خیلی!
دارم تند و تند کتابهای مونده از پارسالم رو میخونم. دست و دلم به فیلم دیدن نمیره خیلی زرنگ باشم دو شب در میان یه فیلم میبینم،بین تموم فیلمهایی که دیدم کوری رو بیشتر دوست داشتم البته کتابش رو نخوندم و نمیتونم بگم که چقدر داستان فیلم خوب و نزدیک به داستان کتاب بوده. قطعاً تاثیر کتاب خیلی بیشتره اما از فیلم خوشم اومد.
|
|