|
یادداشتهای خپونی
|
||
اگه امشب آخرین شب سال نبود منم بهانه ای برای نوشتن نداشتم، توی این تقریباً یک ماهی که حس و حال نوشتن نداشتم کلی اتفاقات افتاد، برادر عزیز عقد کرد و رسماً خواهر شوهر شدم، آقای دوست پسر از سفر برگشت، برای یک ماموریت دو روزه رفتم عسلویه که شاید بعداً در موردش نوشتم، وبلاگم دو ساله شد، به شدت خونه تکونی کردم ، بعد از کلی بدبختی پارچه خریدم و برای مهمونی نامزدی مهدی که هفته دیگه است لباس دوختم که البته هنوز آماده نشده و در نهایت ماراتن آخر سال رو با سربلندی به اتمام رسوندم.
خوشحالم سال 87 داره تموم میشه امسال از بدترین سالهای زندگیم بود، روزها و لحظه های سخت و تلخ زیاد داشتم که دیگه دلم نمیخواد بهشون فکر کنم، موفقیتهای کاری زیاد داشتم، اوضاع مالیم هم بدک نبود اما کم پیش اومد که واقعاً شاد و خوشحال و راضی باشم. به هر حال گذشته ها گذشته و سال داره تموم میشه.
مثل همه بهارهایی که یادم میاد دستهام دونه دونه شده و دماغم میخاره، مثل همه ساعتهای آخر سال دلتنگم و دلشوره دارم و یه کمی بغضیم. هیچ چیزی برای سال نو نمیخواهم فقط دلم میخواد امسال با خودم مهربانتر باشم، با دلم، با احساساتم با کودک فراموش شده درونم.
امیدوارم سال 88 برای همهون سالی پر از سلامتی و شادی و عشق باشه.
|
|