|
یادداشتهای خپونی
|
||
جنگ بین اسرائیل و حماس هم بالاخره با اعلام آتش بس یکجانبه از طرف اسرائیل متوقف شد. هزار ودویست سیصد نفر از مردم بی گناه و همچنین اعضای حماس کشته شدند و در حدود بیست نفر هم شهرک نشین و نظامی اسرائیلی . غزه شخم زده شد و تمام زیر ساختهایش نابود شد در عوض خسارات اسرائیل نزدیک به صفر است . صدها مدل بمب و اسلحه جدید در خلال این جنگ توسط اسرائیل آزمایش شد و در عوض حماس چند راکت زپرتی قسام با برد محدود شلیک کرد . با همه این تفاصیل آیا می شود اسرائیل را برنده این جنگ اعلام کرد؟ خیر! برنده بزرگ این جنگ ایران است و بس .
۱- اسرائیل در این جنگ واقعا وحشیگری کرد . کشتار غیرنظامیان در این حجم واقعا توانست چهره بین المللی اسرائیل را به عنوان یک دمکراسی مخدوش کند و این به نفع ایران است .
۲- ایران با حمایت و تحریک حماس در واقع کبریت حمله اسرائیل را کشید . بعد هم با اقدامات بعدی روی این آتش نفت پاشید . با این کار ایران جنگ خود و اسرائیل را در زمین دیگران انجام می دهد و نشیمنگاه هیات حاکمه در اینجا امن امن است .
۳- مقامات ایران با سخنرانی های آتشین و انتقاد بی پروا از مقامات مصر و بقیه کشورهای عربی در بین ملت های عرب کسب محبوبیت می کنند که در دراز مدت و پس از فرایند دموکراتیزه شدن این کشورها به نفع ایران خواهد بود .
۴- ایران با ارسال کشتی حامل مواد غذایی و دارو که همچنان در بندر غزه توسط نیروی دریایی اسرائیل توقیف است توانسته است ژست انساندوستی و شجاعت در دفاع از مظلوم بگیرد در حالیکه هیچ کشور دیگری تا این حد جلو نرفت .
واقعا دلایل دیگری هم لازم است؟
عزیزم اون چکی که بهم داده بودی رو گم کردم، همه وسایلم رو گشتم پیداش نکردم، به خودت روم نمیشه بگم اینجا رو حتمن میخونی و میفهمی، به روم نیار البته تقصیر خودت بود تو که میدونستی من چیزی رو نمیتونم نگه دارم. بابت دردسرهای احتمالی معذرت میخوام. دعوام نکنی ها
5 روز تعطیلی هم داره به آخر خودش میرسه. درست گفتم 5 روز چون دوشنبه رو هم خودم همینجوری الکی تعطیلش کردم چون کار زیاد داشتم و حال نداشتم، چون حوصله لطفعلی و داوود و محمد جواد و نازیلا رو نداشتم، دارم سعی میکنم مشکلات و مسائل کاری رو با خودم نیارم خونه. تا حالا موفق نشدم. متاسفانه توی کار بیشتر از اینکه به مشکل فنی بربخورم با مشکلات شخصیتی همکارها مواجهم. نمیگم خودم خیلی گلم و اخلاقم خیلی خوبه، اما به جون مادرم توی کار خیلی خوبم. به قول پدر زن مهدی شفافم! آدمهایی که من باهاشون کار میکنم خیلی مغرورن شاید چون سابقه کار زیادی دارند اما اشتباهات زیادی میکنند. تا دلتون بخواد غر میزنم و نق میزنم، پاچه میگیرم اما هیچوقت نگفتم من! و به خاطر همین از آدمهایی این مدلی که منم منم میکنن و غرور بیجا دارن بدم میاد. اگه هر جایی چه تو کار چه توی زندگی اشتباه کنم وبفهمم که اشتباه کردم، قبول میکنم و میگم ببخشید! خودم رو تنبیه میکنم اما میگم که اشتباه کردم. به خاطر همین با امثال نازیلا و لطفعلی که کوه غرورند آبم توی جوب نمیره که نمیره.
بگذریم، بعد از اینکه از شخصیت مثال زدنی خودم تعریف کردم بهتره یه کمی هم از بهترین فیلمی که تازه دیدمش بگم: HEAT، عجب فیلمی بود و عجب خری بودم من که فیلم به این قشنگی رو چند ماهه هی میذاشتم کنار و تا حالا ندیدم. خودم رو نمیبخشم. کاش من جای ادی بودم. کاش میشد من با دنیرو فرار میکردم. ای روزگار من فقط یه دنیرو ازت میخواستم که اونم به من ندادی.
توی این پنج روز چند تائی کتاب خوندم، چند تائی فیلم دیدم. یک عالمه غذای نذری خوردم. به قدر کفایت خوابیدم. با مهدی و خانمش یک لیست بلند بالا از آرایشگاه و فیلمبردار و عکاس و کلاس رقص نوشتیم. جشن نامزدی نزدیکه و جیبهای من خالی. خوشحالم که ماه داره تموم میشه و خدا بخواد هفته دیگه حقوق میگیرم و از این اوضاع وحشتناک مالی نجات پیدا میکنم. اعتراف میکنم تا حالا توی همچین فشار مالی نبودم. از پدرم پول تو جیبی گرفتم کاری که چند ساله نکرده بودم اما خیلی حال داد.
امروز سالگرد فوت پدربزرگم بود، پنجم ابتدایی بودم که فوت کرد، برف میومد تازه پوتین خریده بودم، قهوه ای بود، مادرم ناهارمو داد و توی کیفم نون پنیر و یه پرتقال گذاشت که بابام اومد خونه با چشمهای قرمز و مادرم رو برد، همه رو خوب خوب یادمه، من رفتم مدرسه توی راه با پوتینهای تازه ام سر خوردم و گریه کردم، نمره دیکته ام کم شد، شبش فهمیدم که بابا بزرگم مرد. خدا رحمتش کنه اسمش اسد بود بهش میگفتیم اسد بابا، تقریباً از وقتی مرد مامان مریض شد. خیلی دوسش داشتم.
یادم رفت غر بزنم، دستم همچنان خیلی درد میکنه. هفته دیگه که حقوق گرفتم و دفترچه بیمه ام رو چند وقته گم شده رو پیدا کردم میرم نوار عصب ازش بگیرم ببینم چه مرگشه.
از روزگار رفته حکایت- ابراهیم گلستان
" ...اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید...در من نیرویی هست...نیروی گریز از ابتدال...و من به خوبی ابتذال وجود و زندگی را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شده ام...من اگر تلاش میکنم برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است...نه...من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمیکند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...پرویز...حرفهای من نباید تو را ناراحت کند...امشب خیلی دیوانه هستم...مدت زیادی گریه کردم...نمیدانم چرا... فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم...کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم...بلکه از این راه به آرامش برسم...اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند..."
۱. دستم این چند وقت به نوشتن نمیرفت درگیر مراسم خواستگاری و بله برون بودیم دیگه، بالاخره نوبت ما هم شد و خواهر شوهر شدیم به سلامتی. حالم خوب نیست، عروس خانم خیلی دختر ماه و نازیه. خانواده خیلی خوبی هم داره. تنهایی بعد از ازدواج کردن مهدی برام وحشتناکه، میدونم عادت میکنم اما سخته، خیلی سخت.
۲. آمپولهای مادرم این ماه شده 960هزار تومن!! اردیبهشت پارسال 120هزار تومن بود. ماه قبل 360 هزار تومن بود. اون هفته زنگ زدم انجمن ام اس که بابا یه اعتراضی کنید، تحصنی، چیزی. امروز یه ماهنامه برام فرستادن پر از حرفهای تکراری. به سازمان غذا و دارو زنگ زدم اونقدر پشت خطهای تلفنش موندم که کلافه شدم، 20 گرم آمپول که هر ماه باید بخریم. با بیمه 960 تومن. دلم نیومد به بابام بگم کلی ذوق داره پسرش رو داماد کرده. با پس اندازم هم تا دو ماه میتونم دارو بخرم بعدش نمیدونم باید چیکار کنم.
۳. خونه روبروی شرکت ما متعلق به یه خانواده ارمنیه که زیرش یه ساندویچ فروشی دارن. چند روزه یه پاپا نوئل گذاشتن پشت پنجره طبقه دوم. یه لنگ پاپا نوئل آویزونه توی خیابون و زل زده به ساختمون ما. اینقدر باحاله . از بچگی کارتون اسکروچ که پخش میشد دلم از این کادوهای خوشگل روبان زده میخواست، دلم میخواست به جای پهن کردن سفره هفت سین به یه درخت کاج ریسه ببندم، حالا هم که بزرگ شدم این موقعها کمی ذوق دارم، چند روز پیشها رفته بودم خیابون میرزای شیرازی قدم زدم کلی حالم خوب شد. چند تایی همکار ارمنی دارم براشون کارت خریدم. کاش عید ما هم وسط زمستون بود، کاش زمستون کلن تعطیل بود تا من میتونستم بخوابم تا همه چی یادم یره، کاش ...
۴. توی این روزهای زمستونی بدون برف کتاب "برف و سمفونی ابری" نوشته پیمان اسماعیلی رو بخونید تا یخ کنید. داستان سوم معرکه بود.
۵. دوستان کنجکاو من امیدوارم رفع کنجکاوی شده باشه به اندازه کافی.
|
|