|
یادداشتهای خپونی
|
||
همین یک ساعت پیش از عروسی دوستم اومدم خونه و دست و رو شسته و خسته با یه لیوان چای داغ زل زدم به این صفحه. هر عروسی که میرم قیافه عروسها عجیب غریبتر از قبل میشه. نمیدونم این آرایشگرها وجدان ندارن که سر و کله دختر مردم رو این شکلی میکنن، خود عروسها شعور ندارن اینهمه پول بی زبون رو میدن که شبیه اسب آبی بشن؟ البته عروس امشب نسبت به عروسهایی که اخیراً دیدم قابل تحملتر بود . ۷-۸ تا هم عکس بی ناموسی گنده گذاشته بودن گوشه سالن، فقط یه عکس از ناناز عروس و شمبول داماد کم بود والا بقیه مراحل رو عکاس عزیز و نکته سنج مجلس به خوبی به تصویر کشیده بود، با این سرعتی که همه چیز میره به سمت نوآوری و خلاقیتهای بی ناموسی تا یک سال دیگه آخر مجلس سی دی ... عروس داماد رو هم میدن دستمون که برید حالشو ببرید!
خیلی وقتها که این صفحه رو باز میکنم میدونم قراره از چی بنویسم و برای چی، اما یه وقتهایی نوشته هام هیچوقت پابلیش نمیشن، انگار که فقط دلم خواسته بود که بیام و بنویسم و هرچیزی که تو ذهنم بود رو بریزم توی این صفحه و خالی شم. بعضی وقتها وسط نوشتن یهو با خودم میگم خوب بنویسم که چی؟ به بقیه چه ربطی داره من کجا رفتم و چی خوردم و چی فکرمیکنم و بعد صفحه رو سیو نکرده میبندم، بعضی وقتها پشیمون میشم، بعضی وقتها هم دوباره میشینم مینویسم. خلاصه اینکه خودمم نمیدونم چرا یه وقتهایی مینویسم و چرا یه وقتهایی نمینویسم. چرا اصلاً خواستم وبلاگ داشته باشم. مشکل از این جا شروع میشه که یه وقتهایی که نوشته های قبلیم رو میخونم میبینم این دختر غرغروی از دنیا شاکی من نیستم، اما خودم میدونم که من اینجا واقعاً خودمم. خوب شاید این تفاوتها برمیگرده به ناتوانی من توی نوشتن؛ من فن نوشتن نمیدونم، هیچوقت نمیدونستم. قبلترها هم گفتم انشاهام رو دخترعمه ام مینوشت، شبهای امتحان انشا کلی کتاب حفظ میکردم تا یه چیزی بتونم بنویسم آخرشم به خاطر اینکه شاگرد اول کلاس بودم یه نمره آبرومند هم به انشاءهای درهم و برهمم میدادن و خلاص! هیچوقت تمرین نوشتن نداشتم، هیچوقت توی نوشتن خلاقیت نداشتم اما همیشه نوشتن رو دوست داشتم، خیلی وقتها شده که کتابی رو خوندم و با خودم گفتم منم میتونستم اینها رو بنویسم ، نوشتن این چیزها که کاری نداره اما خوب هر آدمی توی این دنیا برای کاری خلق شده و بدون شک من برای نویسنده شدن آفریده نشدم. برگردم سر اصل مطلب گفتم که یه وقتهایی میدونم میخوام بیام و چی بگم، امروز قراره از دست راستم براتون بگم، روز بازی ایران-استرالیا رو که همه یادشونه، با گل خداداد دستم کوبیده شد به دیوار راهروی مدرسه و از همونجا این استخوان روی دستم و دردسرهای بعدش یقه منو گرفت. همون شب کلی ورم کرد و رفتم دکتر و عکس ازش گرفتن و خیلی یادم نیست که چی گفتن اما نشکسته بود. از اون به بعد روی دست راستم یه استخوان قلمبه زد بیرون و هنوزم که هنوزه همونجوریه. یه دوره انجمن خوشنویسان کلاس میرفتم که دستم به شدت دردناک شدو خطاطی رو گذاشتمش کنار، عاشق والیبال بودم اما بعد از هر بازی چند روز دستم درد میکرد و کم کم تسلیم شدم و اونم گذاشتم کنار. درد که میکنه از بند اول انگشتهام تا شونه هام درد میکنه، چون دست راستمم هست نمیتونم مدام ببندمش. یه دوره رفتم برای درمان که دکتر گفت باید عملش کنیم، ترسیدم و نرفتم. مدتها بود که خوب شده بود و به جز ظاهر کج و کوله مشکل دیگه ای باهاش نداشتم اما تازگیها خیلی درد میکنه. همین یک ماه پیش بود که کلی اذیتم کرد، یک دونه از همین نوشته های ثبت نشده هم ازش دارم که تمومش نکردم از بس که دستم درد میکرد، سه روزه این دست شده بلای جون من، حاضرم برم عملش کنم تا راحت شم از این دردی که سالهاست منو به یاد گل خداداد خالی بند میندازه. درد مداومی که توانایی انجام کار رو ازم بگیره عصبیم میکنه، همین یک ساعت پیش اونقدر کلافه بودم از اینکه نمیتونستم سینی چای رو بردارم و تمام عصبانیتم رو سر پدرم خالی کردم و داد زدم سرش و الانم کم کم دارم خسته میشم از تایپ کردن.
دست راست فسقلیه تپل من! من خیلی دوستت دارم، خیلی بهت احتیاج دارم، سه روزه امیرحسین و فاطمه رو نتونستم بغل کنم، مادرم رو نتونستم کمک کنم، دلت میاد مامانم و بزغاله ها ناراحت شن؟ تو بهترین دست راست کج و کوله دنیایی، جون خپونی درد نکن، قول میدم دیگه به دیوار نکوبونمت، حتی حاضرم اگه بخوای به ناخنهات لاک بزنم، یا بگم آقای دوست پسر محکم بگیرتت تو دستهاش که خوش به حالت بشه، اما اگه بیشتر از این اذیتم کنی میرم پیش دکتر یه بلایی سرت میارم!
که برون در چه کردی که درون خانه آیی
راستش را بخواهید خسته شده ام، از اینهمه حرفهای نگفته ی توی دلم، از این همه بغضهای نصفه و نیمه گاه و بیگاه، این دلشوره ها که تمامی ندارند، این آه ها که بی هوا از ته دلم بلند میشود، از این همه "ای بدک نیستم" ها، از "خوبم" های الکی، از این همه نمیدانم و نمیتوانم ها و لبخندهای پت و پهن بی دلیل و احمقانه......
خسته شده ام از این همه مودی بودن خودم، از این هر دم یه حال بودن، از این بی حوصلگیهای مزمن. مدتهاست که خوب نیستم؛ پر شده ام از این حس و حالهای مزخرف و کم کم دارم میریزم بیرون همه این حسهای تهوع آورم را، دارم خودم را و دور و برم را به گند میکشم با این همه انرژیهای منفی و مسموم.
هر روز با ور خسته و بی حوصله خودم مبارزه میکنم، رامش میکنم، اما قویتر از منه، خسته ام کرده. دارم میبازم و مثل خودش میشم. دلم برای زهرای چهار سال پیش خیلی تنگ شده، کجایی دختر؟
قصه بعضی فیلم اونقدر تکراری که اگه فقط اول داستان رو بشنوی تا تهش رو میخوونی اما تفاوت قصه ها به نظر من به آدمهایی مربوط میشه که توی اون قصه دارن نقش بازی میکنن. فیلم elegy رو امروز دیدم. یه عاشقانه آرام و غم انگیز و پر از سکوت. یه قصه تکراری از عشقی ممنوعه که خیلی خوب پردازش شده بود. بازیگرها رو خیلی دوست داشتم هم پنلوپه کروز و هم این مرد پیر کچل دوست داشتنی رو که فوق العاده بود. اینکه دلگیر شی و برنجی از محبوبت، ترکش کنی و بعد از دو سال برگردی با وحشت بیماری که داره نابودت میکنه، برگردی و ببینی که هنوز هم مثل روز اول دوست داشته میشی و عزیزی، این چیزها فقط توی قصه هاست، این قصه ها رو دوست دارم.
پ.ن: یادم اومد این مرد پیر کچل همونیه که تو فهرست شیندلر هم بازی کرده بود. هی فکر میکردم این مرد رو من قبلن دیدم اما چون دماغش شبیه آقای دوست پسر بود فکر کردم به خاطر اون آشنا میزنه. وای من خیلی گیجم. یک ساعته دارم فکر میکنم.
:: هفته قبل رفتم آزمایش خون دادم برای این تکرر ادرار لعنتی که زندگی برای من نذاشته، امروز رفتم جواب آزمایش رو به دکترم نشون دادم و گفت باید بری سونوگرافی، فکر کنم سنگ کلیه داری. گفتم درد ندارم قبلنی ها که سنگ داشتم اشکم در میومد من حوصله ندارم،سونوگرافی هم نمیرم یه آمپولی چیزی بزن زود خوب شم. گفت بچه جیشو پاشو برو بیرون با جواب سونو برگرد. تازه کلی هم آهنم کم بود، دوباره باید از این قرصهای مزخرف بخورم که به جای آهن، یبوست میاره و ضعف شدید. فکرشو بکنید تکرر ادرار با یبوست، سوپر تخمی ترین اتفاقیه که ممکنه بیفته. اینها رو تحمل میکنم اما زن داداش رو نمیتونم.
:: امروز یه خبر ازدواج شنیدم، یه خبر تولد و یه خبر مرگ، آخری بیشتر توی یادم مونده. مرحوم رو حتی ندیده بودم. پسرش شوهر دوست دوستم بود که چند باری دیده بودمش. اما خیلی ناراحت شدم، نوه عموم دنیا اومده بود اما نه ذوق کردم نه هیجانزده شدم از ۹ ماه قبل به کل فامیل خبر داده بودن که قراره نگارشون دنیا بیاد اما امروز صبح کسی خبر نداشت که بابای سیامک قراره بمیره. عادلانه نیست.
:: با رضا حرف زدم، مشکل تقریباً حل شد.
تلفنم قطع شده به خاطر یه مقدار خیلی جزئی بدهی! قبلن اگه دو دوره قبض تلفنت رو پرداخت نمیکردی یه زنگی میزدن میگفتن ۷۲ ساعت وقت داری اما الان یهو بی مقدمه به خاطره ۲۰۰۰۰ تومن ناقابل بی خبر خطت رو قطع میکنن و تو میمونی بی اینترنت و حیرون و سرگردون. باید بری مخابرات مربوطه یه قبض دیگه بگیری پرداخت کنی و بعد دوباره ببری نشونشون بدی تا بعد از چند روز وصلش کنن. اوووووووووووووووووه کی حال داره! بنابراین این چند روز بی اینترنت بودم اما یه کمی که فکر کردم دیدم میشه از خط تلفن خونه هم استفاده کرد! البته خونه ما یه مشکل داره اونم اینه که توی این خونه فقط یه دونه پریز برای تلفن وجود داره و اونم کنار تخت مامانمه. آخر شب لپ تاپم رو که مثل خودم درب و داغون شده و داره جون میده رو بر میدارم میام کنار بخاری و بغل تخت مامان ولو میشم و در خدمت شما هستم. البته میشه سیم کشی کرد و اینها اما من که حوصله ندارم
امروز جمعه بود و من از صبح که بیدار شدم بد آوردم. اول صبحی چون بازی گوشی کردم و مادرم رو دیر رسوندم به دستشویی مجبور شد بره حمام چون جیشش در رفت و داروهاش رو به موقع نخورد و یه مقداری پاهاش درد میکرد. بعدش هم تصمیم گرفتم ناهار آش بپزم اما خبر نداشتم که لوبیای پخته تو فریزر نداریم و رفتم یه بسته از اون لوبیا دیرپزها از انباری آوردم که خوب نپزید تا وقت ناهار البته ریختمش توی زودپز اما فایده ای نداشت چون یادم رفته بود که در زودپز رو کامل و سفت ببندم و در نتیجه آش بدون لوبیا خوردیم. جاتون خالی خیلی هم خوشمزه بود. کباب تابه ای هم پختم که جای خالی لوبیا رو پر کنه. داشتم پیاز داغ درست میکردم یه مقداری روغن ریخت رو دستم و یه کمی سوختم.
الان میخوام یه کتاب خیلی باحال رو بهتون معرفی کنم: " مرگ در میزند" نوشته وودی آلن. کلی دوست داشتنی و خنده داره. تعدادی از داستانهای طنز وودی آلن که با ظرافت خاصی نوشته شده. یکی دو تا از داستان کوتاهش معرکه بود و در کل کتاب قشنگی بود که ارزش خوندن رو داره.
این چند وقته چند تا فیلم دپرس کننده و خوب دیدم. irreversible و goya’s ghosts وeyes wide shut چند تا فیلم هم از اسکارلت یوهانسن دیدم. این دختره از من حدود یک سال کوچیکتره و این همه فیلم بازی کرده اگه پسر بودم شاید ازش خوشم میومد. اولین فیلم رو خیلی توصیه نمیکنم که ببینید چون خودم حالم چند روز بد بود بعد از دیدنش اما بقیه خوب بودن.
صبح پنجشنبه که بیدار شدم دیدم مامان حالش خوب نیست تا یه کمی به مادرم برسم و اینها چند تا اس ام اس پشت هم رسید توی دلم گفتم امروز حواست به من هست! نیشم باز شد. سر فرصت که رفتم سراغ موبایلم و اس ام اس رو خوندم، به غیر از دو تا از اس ام اس ها بقیه از طرف رضا بود. نوشته بود دلش برام یه ذره شده و اینکه اگه یه روز منو نبینه دیوونه میشه و نمیدونه باید چیکار کنه و ... با خودم گفتم من که رضا رو دیروز بعد از ظهر دیدم.
رضا نامزد دوست منه، همکار منه. من هر روز با رضا و شیرین ناهار میخورم. رضا میدونه من دوست پسری دارم که بی نهایت دوسش دارم. با خودم گفتم حتمن اس ام اس رو اشتباه فرستاده اما دست بردار نبود همین طوری پشت هم اس ام اس بود که میومد. زدم به مسخره بازی و یه جوری جواب اس ام اس ها رو دادم که از رو رفت و اون روز داستان تمام شد.
خیلی فکر کردم که تو این مدت که با رضا همکارم کجا حرفی زدم که نباید میزدم، کاری کردم که نباید! تمام برخوردهام رو با رضا توی این یه سال رو زیر و رو کردم، چیزی پیدا نکردم. اینکه خیلی با هم دعوا میکنیم و اصلاً با هم نمیسازیم تنها چیزی بود که برام حتمی و قطعی بود. از روزی که اتاقم رو عوض کردم یه کمی بین منو رضا آتش بس اعلام شده و دیگه با هم دعوا نمیکنیم. اصلاً من اتاقم رو عوض کردم که رضا رو نبینم از بس که مادر... بازی در میاورد حالا اس ام اس زده به من که بیا و تکلیف منو روشن کن؟ من بی تو نمیتونم زندگی کنم؟ تو رو خدا منو تنها نذار!
امروز تمام مدت از من فرار میکرد، تمام تلاشم رو کردم که مثل همیشه برخورد کنم و هیچی به روی خودم نیارم. با خودم گفتم یه حرف مفتی زده از بس که خره. یه کمی سخت بود اما فکر کنم رفتارم مثل همیشه بود. امروز رضا اصلاً دور و بر من آفتابی نشد. از صبح تا ظهر رفت بانک. موقع ناهار تا من غذام رو گرم کنم و بیام غذاش رو خورد و رفت. شیرین با من یه کمی قهر بود چون پنجشنبه شب که تولدش بود نرفتم خونشون. کادویی که براش خریده بودم رو بهش دادم و سعی کردم همون آدم همیشگی باشم، اما نبودم. شرمنده بودم، از چی؟ نمیدونم.
نمیدونم چرا عذاب وجدان داشتم، برای رضا و شیرین به جز دوستی و رفاقت کاری نکردم. تو این چند سالی که با شیرین دوستم همیشه هر کاری تونستم براش کردم. احساس میکنم از محبتی که به دوستهای صمیمیم داشتم سو استفاده شده. امروز اصلن حس خوبی نداشتم. کاش میفهمیدم منظورش چی بود شاید دارم اشتباه فکر میکنم.
|
|