تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

حال مادرم خوب نیست ، حال روح و روان من از حال جسمی مامان بدتره. اینقدر قاطی و درهمم که مثل یک گاو غذا میخورم، سیر هم نمیشم. همیشه همینطوری بودم هر وقت حالم خوب نیست زیاد میخورم. 3 - 4 کیلو چاق شدم. دیگه همه شلوارهام اندازه تنمه. امشب اگه مادرم رو میبردیم بیمارستان حتمن بستریش میکردن اما خواهش کرد که نبریمش. ما هم نبردیمش. من که قدرت فکر کردنم رو از دست دادم، هر کی هر کاری بگه میکنم. دهنمون سرویس شد تا این ماه آمپولها رو پیدا کنیم، مامان آخر هفته قبل کورتنهاش رو زده، آمپولهای این ماهشم زده اما نمیدونم چرا حالش اینقدر بده؟!

حجم کارم خیلی زیاده با این حال و روزم نمیتونم درست کار کنم، با لطفعلی دعوا کردم. لطفعلی جای پدر منه اما امروز سرش داد زدم. اصلاْ هم ناراحت نیستم. اگه رئیسم قبول کنه شاید چند ماهی مرخصی بگیرم ، تمرکز ندارم، بداخلاق شده ام. نمیدونم چیکار میکنم، گیجم.

برای من دعا کنید واقعاْ خوب نیستم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 

حس و حال آشنایی دارم، یه بغض نصفه نیمه توی گلو و چشمهام که تهشون برق اشک داره. خوب نیستم، غمگینم. نه اینکه بی دلیل باشه اما دلیل درست و حسابی و محکمی هم پشتش نیست، خسته ام از این حس و حال آشنا که هی درگیرشم، خسته ام از این بغض

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 
مادرها همانقدر که خوبند، بد هم هستند گاهی! بس که مادرند!
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 

تمام هفته قبل کتابی رو میخوندم که اصلاً و ابدا دلم نمیخواست که تموم شه بس که خواستنی بود. "زندگی در پیش رو" اثر رومن گاری رو خیلی دوست داشتم، واقعاً که معرکه بود. حتمن این کتاب رو بخونید. تا حالا شده با آدمهای قصه زندگی کنید؟ یه هفته با محمد زندگی کردم، وقتی غصه دار بود من بغضی میشدم، وقتی کیف میکرد از خوردن بستنی وانیلی منم ذوق میکردم، قشنگ بود تمام کلمه ها و حرفها و حسهای محمد.

 یکشنبه هم که توی خونه بودم و سرکار نرفته بودم "بازی آخر بانو" بلقیس سلیمانی رو خوندم و همون روز تموم شد. کتابهای سلیمانی خاصیت زود تموم شدن دارن بس که خوب نوشته شده و راحت میشه با کلمه هاش ارتباط برقرار کرد. فضاهای این رمان شبیه کتاب "خاله بازی" بود اما آدمهای قصه ملموس تر از" خاله بازی" بودن.

"مردی که گورش گم شد" نوشته حافظ خیاوی رو هم همون هفته قبل خوندم، بعضی از داستانهاش تلخ بود.

"آلبوم یک شاخه نیلوفر" رو خریدم اما اصلاً خوشم نیومد، با آهنگهایی که چاووشی توی سنتوری خوند سطح توقعاتم رفت بالا اما با این آلبوم دوباره برگشت سر جاش.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 

اتاقم را عوض کردم، رفته ام توی یه اتاق دخترونه آرام. اتاق (سالن) قبلی که بودم 5 تا هم اتاقی پسر داشتم +آذین.  آذین عاشق صفحه حوادث روزنامه هاست و عجیب دلش میخواد با موهای من ور بره. راستش رو بخواهید زیادی کنجکاو بود، حتی از من هم فضولتر بود. اگه اس ام اس میخوندم و خنده ام میگرفت میومد دم موهام رو میکشید که منم بخونم منم بخونم! خلاصه حواسش به همه چیز بود. اما مهربون بود. وقتی بیخبر از اتاق رفتم، اکبر، کیانوش، رضا و جواد باهام قهر کردن و دو سه روز هیچکدوم باهام حرف نزدن اما بابک خوشحال شد. از روزی که رفتم دیگه با رضا دعوا نکردم، دیگه کاری به عمه های هم نداریم. دیگه به رضا گیرنمیدم که لباست کوتاهه، ش ورتت معلومه. دیگه نمیبینمش وقتی با تلفن یواشکی حرف میزنه و هی توی دلم به شیرین نمیگم، الاغ! اینم شد شوهر؟ میشینیم مثل دو تا مهندس گزارش مینویسیم و مدرک آماده میکنیم. با هم تمبر هندی میخوریم، جلسه میریم و باور کنید که دعوامونم نمیشه. حتی یکی دو بار دلمون برای هم تنگ شد! امروز هم همگی رفتیم ناهار جیگر خوردیم. از وقتی که از اتاق رفتم اتاقمون خیلی خیلی آروم شده، من اصلاً توی اون اتاق حرف نمیزدم فقط هر نیم ساعت یه بار میگفتم "هیس! بچه ها من کار دارم" اما الان که من اونجا نیستم اینقدر همه آروم شدن.

توی اتاق جدید با دو تا خانم مهندس بیصدا هستم. از در و دیوار و خیابون و صندلی و فن کامپیوتر صدا در میاد اما از فرناز و شهرزاد، نه! نمیدونم کار درستی کردم که جامو عوض کردم یا نه، از اتاق جدید به در دستشویی تسلط کامل دارم و دیگه پشت درش منتظر نمیمونم، اما این اتاق زیادی آرومه. دلم تغییر میخواست اما از سکوت سنگین اتاق جدید میترسم. من آدم  اینهمه آرامش نیستم.   

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 

دختری که توی درمانگاه محله ما آمپول میزنه، تا یکی دو هفته پیش یه عالمه ابرو داشت که ناشیانه زیرشو برمیداشت، اما تازگیها ابروهاشو تتو کرده و موهاشم هایلایت فندقی کرده و افاده ای تر از قبل شده. همیشه یه ماتیک نارنجی خیلی بد رنگ میزنه. چشمهای عسلی خیلی خوش رنگی داره که من نمیدونم چرا توش مداد قرمز میکشه. من از آمپول نمیترسم اما از چشمهای تو سرخ این دختره بدجوری میترسم مخصوصاً وقتی با صندلهاش که اندازه کف دست من پاشنه داره قر میده و با اون سرنگ میاد سراغم! من از آمپول نمیترسم اما به عنوان یک آمپول زن اینقدر به این دختره چشم سرخ دستور میدم که همیشه از لجش نه لیدوکائین میزنه نه سر سرنگ کوچیک میذاره نه یه کمی مهربونانه تر آمپول میزنه. فکر کنم همونقدر که من ازش میترسم اونم از من بدش میاد.  یه بار بهش گفتم چرا تو چشمهات قرمزه؟ گفت مداده! گفتم چرا مداد قرمز؟ اون ماله دور لبه ها! از پشت میزش پاشد رفت تو اتاق تزریقات. از اون به بعد نگاهمم نمیکنه.

امروز تمام تنم یهواکی کهیر زد، بیشتر هم روی ساق پاهام، بدجوری هم میسوخت. یه دنیا هم کار داشتم. به طرز سوپر تخماتیکی کارفرمامون گیر داده به من، یعنی اینقدر این یه هفته کار ریختن سرم که مطمئنم تا آخر همین هفته پاک خل بشم. امروز حتی وقت نکردم برم دستشویی. حالا این میون تمام تنم هم گر گرفته بود و میسوخت. آخرش هم ساعت 5 مثل دیوانه ها به ریئسم گفتم تمام تنم داره میسوزه ولم کنید! ولم کنید! میخوام برم خونه! و بدو بدو رفتم  78 اما اونجا هم تنم میسوخت. اومدم خونه و رفتم دکتر و بهم آمپول داد و این دختره چشم سرخ اینقدرآمپولمو بد زده که نمیتونم بشینم. امیدوارم که اون مداد قرمزت گم بشه و دیگه نتونی لنگشو پیدا کنی، حیف اون چشمها نیست؟ بی سلیقه!

 تلویزیون داره یه سریالی پخش میکنه که حسن جوهرچی بازی کرده و مربوط به پالایشگاه و اینهاست. تمام مشکلاتشون توربین یکی از کمپرسورهاشونه! خوش به حالشون چقدر اوضاعشون خوبه. من بدبخت بیچاره رو بگو، کارفرمای خل و چل ما هر روز یه بازی در میاره و یه سازی میزنه. باز دلم میخواد نرم سرکار با این بدن کهیر زده و این پاهای دون دون شده فردا رو بعید میدونم بتونم برم.

 تو همین کتاب مرگ بازی که تو پست قبل نوشتم یه جایی نوشته بود " یک مهندس نفت شرف دارد به کل دانشکده ی عمران" ، تو خوبی سیویل مَن ؟

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 
دلتنگی، قشنگترین اتفاق بد دنیاست.

مرگ بازی- پدرام رضایی زاده

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 

باز هوا داره سرد میشه و فصل جدیدی از زندگی من شروع شد. تا اطلاع ثانوی به طور نیمه وقت توی دستشویی زندگی میکنم. کلیه های من سالهای ساله که با شروع فصل سرما دو پمپه کار میکنن و مدام الارم high high level میدن و تقریباً شب و نصفه شب و اول صبح و وسط روز و همه وقت من باید تو دستشویی باشم. دکتر زیاد رفتم اما فایده ای نداشته. همیشه یه شال دور کلیه هام میبندم که چاقترم میکنه اما فایده ای نداره. اینقدر اون سالها که بچه دبستانی و خجالتی بودم و روی اجازه گرفتن برای دستشویی رو نداشتم، وسط کلاس جیش کردم. اینقدر شبها تو رختخوابم استخر راه انداختم و صبحها پتو و تشکم رو تراس آویزون بوده و مامانم از دستم عاصی بوده که همه همسایه ها میدونستن دختر کوچیکه عادل آقا مشکل شب ادراری داره. دوران کنکور که استرس هم به این مرض مادرزادی اضافه شده بود و چه میدونم حجم مثانه ام هم کوچیک بود و ...

خلاصه الان که یه کمی! بزرگتر شدم یاد گرفتم عضلات مثانه ام رو منقبض کنم، و مدت زمان بیشتری خودم رو کنترل کنم اما تقریباً هر جایی که برم قطعاً یکی دوباری باید برم دستشویی. همون اول دستشوییش رو پیدا میکنم. یه جورایی متخصص دستشوییهای بین راه و داخل شهر و پارکها و بیمارستانها ورستورانها .. اینهام. تو دوره فوق دسترسی به دستشویی خیلی سخت بود، یعنی دستشوییهای خانمها تو نقطه های دور و پرت ساختمون بود و من همیشه در حال بدو بدو توی این مسیر بودم. از دانشگاه تهران به خاطر همین مسئله خیلی بدم میومد. اما بابل از در کلاس که میومدیم بیرون میپریدیم تو دستشویی و زندگی شیرین بود و دنیا شفاف.

 پارسال که تازه رفته بودم سرکار، رئیسم هی گیر میداد تو چقدر دستشویی میری، فکر میکرد هی میرم تو دستشویی رژ میزنم ، اما کم کم فهمید برای کار حیاتی تری میرم. یه دستشویی فرنگی سیار خریدم و بردم گذاشتم تو دستشویی شرکت. هر روز ده دوازده باری بازش میکنم و بعد از اتمام مراسم با احترام جمعش میکنم. گاهی هم که خیلی فوری باشه به شیوه سنتی کار خودم رو انجام میدم. این همه که من دستشویی میرم اگه از توالت فرنگی استفاده نکنم این زانوهام امروز فردا فرسوده میشن. یه هفته است که کارگر بخشمون رفته مرخصی  و این آقایون همکارهای از خدا بی خبر هم هی میان و سر پا جیش میکنن و دل و دماغ جیش کردن رو از آدم میگیرن. تنها آرزوی قلبی من برگشتن هرچه سریعتر آقای "ر" است تا با شستن و ضد عفونی کردن دستشوییها آرامش خاطر رو به من برگردونه.

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 

نمیدونم اول من دلخور شدم یا تو، اول تو قهر کردی یا من، اما چیزی که واضحه اینه که الان چند ماهه که قهریم، من نمیدونم چرا؟ من فقط ازت دلخورم که جواب تلفنها و اس ام اس هام رو ندادی، اون همه زنگ زدم و پیغام گذاشتم ولی همه بی جواب موند. خوب آدم از هر کسی یه توقعی داره، اگه زویا اینکار رو میکرد اصلاً مهم نبود اما تو برای من فرق داشتی مهدیس. اون روزها رو یادته با یه بغضت از اینجا تا ته چهاردیواری میومدم تا بغلت کنم هرچقدر دلت خواست گریه کنی تا آروم شی بعدشم زور زورکی میوردمت خونه خودمون و همیشه هم شام ماکارونی میخوردیم. خوب دلم برات تنگ شده، پنجشنبه، جمعه ها بیشتر دلم برات تنگ میشه. دلم میخواد بازم دوتایی مامانم رو ببریم اون امامزاده تو پونک. اسمشم یادم رفته. وقتی اون آهنگهای ترکی رو گوش میکنم که خودت برام رایت کردی دلم میخواد اینجا بودی با هم لزگی میرقصیدیم، از وقتی قهریم دیگه قهوه نخریدم چونکه تنهایی قهوه  رو خوردن اصلاً دوست ندارم. دلم میخواست مثل همیشه میومدی خونمون و کل لباسهامو از تو کمد میریختی بیرون و همه رو یه بار تنت میکردی و هی نظر میدادی، میدونی چقدر لباس خریدم که ندیدی؟ میدونی چند وقته اسمت نیومده رو گوشیم؟ میدونم دوستی با من برات خسته کننده است اما میدونی چقدر حرف داشتم که به هیچکس غیر تو نمیشه گفت؟ تو که اینجا رو نمیخونی اما من دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد

تو که میدونی من کله شق و لجبازم خودت قهر کردی خودتم آشتی کن

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 
از خواستگاری قدیمی ایمیلی دریافت کردم با عکسی از دختر چند ماهش، از تجسم اینکه اگر اون موقع خر میشدم الان این بچه خودم بود سرگیجه گرفتم. مادر شدن بزرگترین مجازات یه زنه، منکر حسهای خوبش نیستم اما!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 

زمان عصر شنبه، مکان توی اتاق پشت میز

 امیر: تو اصلاً منو دوست نداری؟

من: چرا عزیزم!

امیر: پس چرا تو بغلم نیستی؟

من: خوب بیا بغلم خاله

 چند دقیقه بعد

 من: دست نزن خاله

امیر: من نبودم که!

 دو دقیقه بعد

 من: (عصبانی) امیر حسین نکن! دست نزن

امیر: دست نمیزنم دارم نقاشی میکشم با کامیترت!

خلاصه من فرار میکنم و میرم و امیر حسین همچنان نقاشی میکشه با کامیترم!

 دو ساعت بعد همونجای قبلی

 امیر: خاله من اومدم

من: برو خاله من کار دارم

امیر: پفک آوردم

من: اوهوم

امیر: بغلم میای؟

من: نه

امیر:سرا؟(چرا؟)

من: من بغل ندارم

امیر: با اشاره به پاهای من، ایناهاش بغلت

امیر: خاله!

من: نوچ

امیر: دست نمیزنم

من: نوچ

امیر: بوس پروفنی میدمها

من: نوچ

امیر: به شرک میگم بغلتو بشکنه

من: ها!

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 

من زیاد کتابخوون نیستم، یعنی از این آدمهایی نیستم که هر هفته یکی دو تا کتاب میخونن اما همیشه خدا یه کتاب توی کیفم دارم، یه کتاب تو کشوی میزم تو شرکت هست و توی خونه هم که یه کتابخونه فسقلی دارم که روز به روز به تعداد کتابهاش اضافه میشه، اما خیلی از این کتابها خونده نمیشه. بیشتر مرض کتاب خریدن دارم تا کتاب خوندن. یعنی سرعت کتاب خریدنم دو سه برابر سرعت کتاب خوندنمه و همیشه یه تعداد کتاب هست که نخوندمشون. یه سالی میشه که پناه آوردم به داستان کوتاه خوندن و همین شده بلای جونم، اصلاً رغبتی ندارم کتاب بیشتر از 100 صفحه دستم بگیرم و از این بابت کلی دلخورم، تا چند سال پیش رمانهای چند جلدی میخوندم. "بازی عروس و داماد" رو خیلی اتفاقی خریدم، زمستون پارسال بود، همراه چند تا داستان کوتاه دیگه و تا برسم خونه توی راه خوندم و تمومش کردم، خیلی خوندنش چسبید یعنی الان هیچی ازش یادم نیست فقط حس خوبی داشتم وقتی خوندمش ، تموم که شد یه نگاه به اسم نویسنده اش کردم و دیدم که نمیشناسمش، " بلقیس سلیمانی". چهارشنبه که رفته بودم نشرچشمه، بین کتابهای پرفروش "خاله بازی " رو دیدم و دوباره بلقیس سلیمانی، خریدمش، امروز عصر ساعت 4 کتاب رو باز کردم شروع کردم به خوندن اون هم با سرعت مورچه وارم توی کتاب خوندن، کتاب روونتر از اونه که بتونی بذاریش کنار و یه هفته بعد بری سراغش، نمیگم کشش وحشتناک داره ها، نه، دلت میخواد یه سره تا تهش رو بخوونی. شاید چون دخترم این حس رو داشتم. با وجودیکه آدمهای قصه رو خیلی نتونستم درک کنم اما داستان جذبم کرد، قسمتهایی که توی روستا بود رو دوست داشتم، همون چند صفحه ای که از دانشگاه نوشته بود کلی برام نوستالژیک بود؛ یاد تمام دوست پسرهای مزخرف دو سه سال پیشم افتادم. کتابخونه مرکزی، حمیدرضا، سلف سرویس دانشگاه، دانشکده حقوق با اون پسر موبوره، تمام قرارهام توی خیابون 16 آذر، مسعود، مجتبی.....

 بعد از مدتها یه کتاب بالای دویست صفحه رو چند ساعته تموم کردم، ممنونم خانم سلیمانی!  

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا