|
یادداشتهای خپونی
|
||
دیشب یه ساعتی ریز ریز توی بالشم گریه کردم، ملافه بالشم خیس خیس شد البته بیشتر آب دماغم بود. اشکهام که تموم شد یه لیمو شیرین خوردم و نمیدونم ساعت 1.5 بود یا 2 خوابم برد. البته قبلش بالشم رو پشت و رو کردم. غروب 4 تا آمپول زده بودم و انگاری که تازه اثر کرده بودن تا خود صبح خوابیدم. صبح با چشمهای پف کرده از خواب پا شدم. یعنی توی آئینه چیزی به اسم چشم نمیدیدم، یه عالمه پف بود فقط، بیخیال چشمها شدم و رفتم سرکار.
وقتی رسیدم شرکت به بابک گفتم نقشه ها رو بیار یه چک کنیم تا ساعت ده بفرستیم اما گفت آماده نشده. اول صبحی با بابک دعوا کردم و نیم ساعت بعد هم رفتم ازش معذرت خواهی کردم. این بابک دقیقاً یک و نیم برابر من قد داره و دو برابر من وزن، ده برابر من هم اعتماد به نفس!
همه کارهام رو تا ساعت 11 تموم کردم و دوباره یاد پویان افتادم. زنگ زدم به محسن، بعد به سید مهدی. یه کم با بچه ها حرف زدم و بعدش دلم رو زدم به دریا و به خود پویان زنگ زدم. سختترین کار زندگی برای من تسلیت گفتنه. باز گریه کردم اما پویان نه، محکم بود حتی بغضم نداشت، مرد بودن همینش خوبه بغض نمیکنی، بی موقع گریه نمیکنی. دیدم حالم ان مرغیه و نه رئیس دارم امروز نه حال و نه کار، رفتم 78 یه دم نوش گل گاو زبون خوردم و برگشتم، کارتم نزدم.
بعدش یه کمی تو کارهایی که بهم ربط نداشت و خیلی وقت بود که دوست داشتم یاد بگیرم سرک کشیدم و چند تا تلفن زدم به کارفرمامون و یه خرابکاری هم کردم که خدا کنه به خیر بگذره، بعدش با دختر خالم قرار گذاشتم و رفتیم یه عالمه کاموای رنگی خوشگل خریدیم تا برای بزغاله ها و خودم و هر کی دلم خواست یه چیزی ببافم، حالا تصمیم نگرفتم چی. فعلاً دارم یاد میگیرم. شال گردن از همه چی راحتتره اما من اول میخوام کلاه ببافم. البته دختر خالم داره میبافه من که بلد نیستم تا یاد بگیرم این کلاهه تموم میشه، بعدی رو خودم میبافم. قول میدم!
سرما خوردم، گلو درد دارم، تب و بدن درد دارم، سرمم داره میترکه. اما این آبریزش بینی داره منو میکشه. من نمیدونم واقعاً اینهمه آب از کجا میاد تو این دماغ من. یه دگزا برداشتم کشیدم تو سرنگ اما هر کاری کردم جرات نکردم بزنم به خودم. یه ساله آمپولهای مامان و بابا رو مبزنم اما نتونستم به خودم بزنم. این تزریقیها عجب دل و جیگری دارن به خدا!!
امروز با امیر حسین رفتم سلمونی. خیلی باحال بود با ماشین اول دور موهاشو زد بعدش سر ماشین رو عوض کرد دور گردن و بغل گوشهاشو مرتب کرد. بعد روی موهاشو کوتاه کرد. اینقدر کیف داشت. این همه سال این همه آرایشگاه رفتم اینقدر بهم خوش نگذشته بود.
دیشب خوب نخوابیدم و صبح با درد معده از خواب بیدار شدم، این ورم معده هم از اون وقتی که یادم نمیاد کی بود اومد و شد بلای جون من. هر وقت دوست داره میگیره به شب و روزشم کاری نداره. خلاصه صبح با درد لباس پوشیدم و رفتم سرکار. همیشه این جور وقتها یه چیز خیلی شیرین که بخورم معده ام زودتر آروم میشه، رسیدم شرکت زودی یه کیلدینیوم سی خوردم و رفتم که یه کمی عسل بخورم که دیدم عسلم سر جاش نیستو تموم شده. کیانوش مربای آلبالو داشت دیگه دیدم چاره ای نیست یه چیزی باید بخورم تا بهتر شم خواستم نون بردارم که گیر کرد به قاشقی که توی مربا بود و همه مربا ریخت رو زمین و شلوار وکفش و مانتوم. دیگه معده درد یادم رفت، تمام لباسهام روشن بود و تیکه تیکه قرمز شد. یه ربع تو دستشویی داشتم تمیزشون میکردم و بعدش هم بدو بدو رفتم جلسه، بی صبحونه.
توی جلسه هم که همیشه از این کیک گردویی ها میذارن که بوی کره میده، راستش من تا حالا تو عمرم کره نخوردم مگر اینکه بوش رو نفهمم چون از بوش خیلی بدم میاد. تا ساعت 1.5فقط چایی خوردم و تحمل کردم و بعد از جلسه رفتم یه چیز برگر با قارچ خریدم و دو لپی خوردمش و باز معده درد گرفتم از بس تند تند خوردم. دوباره یه رانی تیدین خوردم. دیگه چیزی نخوردم غیر از یه دونه شکلات تا دم غروب که اومدم خونه و دیدم مهدی هم اومده، سه روز رفته بود شمال، اینقدر دلم براش تنگ شده بود. از سیاه بیشه ماست چکیده و دوغ خریده بود، سر راه نون تافتون خریده بودم یه عالمه نون و ماست چکیده خوردم با دو سه تا لیوان دوغ، چند تا هم زیتون خوردم. یه مدل شیرینی جدید هم بابام آورده بود خیلی خوشمزه بود، دو سه تا هم از اونا خوردم ، یه لیوان کوچولو هم هویج بستنی خوردم. خدا امشب منو به خیر کنه.
باید تصمیم بگیرم، فکر کردن کار خیلی سختیه حتی از معده درد هم سخت تره.
انگار که تموم حسهای بد هفته توی تن و بدنم جمع میشه و آخر هفته و روز جمعه یهو این زخم سر باز میکنه، هر جمعه بدتر از جمعه قبل میشم. هر هفته بدتر و تنهاتر از هفته قبل. توی هفته ای که گذشت با بچه های شرکت رفته بودیم دیدن پسر فرناز، آره همون فرناز که از دستش در رفت و مامان شد، همونی که کلی گریه کرد وقتی فهمید حامله است، همونی که وقتی رفت نصف کارهاشو ریختن سر من. یادتونه؟
پسرش دنیا اومده و خیلی هم نازه. اون روز که رفتیم خونشون همه بچه ها کلی هیجان داشتن، کلی عکس میگرفتن از بچه فسقلی، همه هی با هم حرف میزدن و میرقصیدن و ... من همین جوری مثل ماست وا رفته بودم و یه گوشه کز کرده بودم و یه چرتی هم اون وسطها زدم. یه ساعت هم زودتر از هم پا شدم و اومدم خونه. اینجا که میتونم راستشو بگم تازگیها حالم از هر چی جمع دخترونه است به هم میخوره. دور هم که جمع میشن هی الکی همدیگر و تائید میکنن، هی هر چی این میگه اون یکی میگه آره. توی این جمعها، نه حرفی دارم بزنم نه اصلاً کششی برام داره، حوصله ام سر میره.
توی این فرهنگ کوفتی هم به غیر از دوست پسرت اگه با پسر دیگه ای صمیمی شی میگن دختره اینجوریه و اونجوریه و ...، خوب آخه چقدر با دوست پسرم حرف بزنم حالا هر چقدرم دوسش داشته باشم، هم اون خسته میشه و هم من.
حالا که افتادم رو دور درد و دل کردن بذارید بقیه اش رو هم بگم:
آمپولهای مامان رو نمیتونیم پیدا کنیم، باز نمیتونه دست و پای چپش رو تکون بده. اینجور وقتها که به هیچ دردی نمیخورم حالم از خودم به هم میخوره.
قرار بود این هفته برم عسلویه، قبلن هم گفتم من یه پالایشگاه رو تا حالا از نزدیک ندیدم، همیشه هم کلی دلم میخواست برم اما دوران دانشجویی مامانم فکر میکرد دخترش نابغه است و اگه بره بازدید میدزدنش و نمیذاشت برم الانم اوضاع جسمیش اجازه نمیده که برم و تنهاش بذارم حتی برای یه شب.
فرصت خوبی بود که برم و یکی از پالایشگاهایی که قراره به زودی راه اندازی بشه(فاز 9و10) رو ببینم اما نرفتم. پریسا جای من رفت. با رییسم سر بازی پرسپولیس شرط بسته بودم، قرار بود اگه پرسپولیس باخت برام آیس پک بخره. پرسپولیس چهارشنبه باخت و بچه هایی که رفتن عسلویه اونجا آیس پک خوردن. هی هم اس ام اس میزدن که ما الان داریم جای تو بستنی میخوریم. اینها رو نوشتم که بگم من الان دلم آیس پک میخواد.
از روزی که معلم یوگای فائزه گفته کودکم رو گم کردم و باید برم دنبالش و بیارمش هفته ای یه بار برای بزغاله ها تولد میگیرم شاید که کودک شیطون من هم برگرده هی پا به پای بچه ها جیغ میزنم و بالا و پائین میپرم و فشفشه بازی میکنم. ساسی مانکن بین وروجکها از شرک هم محبوبتره برای نزدیکی به کودکم پارمیدا رو هم حفظ شدم . فعلاْ که پیداش نکردم. البته استادش نگفت که تولد بگیر خودم راهشو پیدا کردم.
تازه امشب که داشتیم تولد بازی میکردیم خودم کشف کردم (البته قبلن هم یه حدسهایی زده بودم ) که کیکی شکلاتی برای از بین بردن حسادت عالیه! به خاطر همین نصفشو تنهایی خوردم الانم دل پورچه دارم .
توی تمام دنیا یه مادربزرگ دارم که البته خیلی هم نوه های دختریش رو دوست نداره، مخصوصاً منو که سر سازش با پسرها ندارم. این آنای ما عاشق و کشته مرده تمام پسرها و نوه های پسری و بعد از اون نتیجه های پسرشه. همین الان که من دارم اینها رو اینجا مینویسم توی هال نشسته و هی داره مهدی رو ماچ میکنه، هی براش میوه پوست میکنه. من که از سر کار اومدم یه دستی به من داد و یه بوس کوچولو و تمام. اما مهدی که اومد کیفش رو گرفت، کتش رو گرفت بغلش کرد ماچش کرد اونم چند تا. یه ربع پیش که من سردم بود نذاشت در تراس رو ببندم اما مهدی که از حموم اومد خودش مثل قرقی پا شد در رو بست که مبادا بادی به مهدی بخوره. من شام نخوردم اصلاً نپرسید چرا، اما الان شوهر خواهرم! که نارنگی نمیخوره گیر سه پیچ داده به زور بهش نارنگی بخورونه. به جان خودم بابام رو بیشتر از مامانم دوست داره . امشب هم برای زیارت شمبول نتیجه گلش امیر حسین اومده. اصلاً هم از من نمیپرسه تو چرا یه وری راه میری، چرا کمرتو بستی! چرا دماغت این قدر آویزونه.
وقتی روی پیک حسادتی خدا هم برات میرسونه. الانه که جیغ بزنم بگم :
آنا امشب اصلاً د و س ت ن د ا ر م!
امروز بعد از مدتها پزشکی دیدم که انسان خوبی بود. بالاخره برای پیگیری کمر دردهای طولانی و شدیدم امروز رفتم دکتر. بحمدالله مشکل خاصی ندارم و تنها مشکلم flat بودن کمرمه و درمانش نرمش و شنا و اگر داشتم از درد میمردم ناپروکسن و ژلوفن و اینها. اسم دکترم دارا مریدپور بود. هم سن و سال بابام بود و بی نهایت با شعور و دوست داشتنی.
نمیدونم چرا این چند وقته حسادتهای دخترانه در من اینقدر شدید و پر رنگ شده. برای غلبه بر تمام این حسادتها زبان میخونم شاید به راه راست هدایت بشم.
اگه هر شبم پدر خوانده ببینم باز قلبم تند تند میزنه ،باز بغض میکنم، باز عاشق اون چشمها میشم. اثر پدر خوانده روی روح و روان من، توی روزهایی مثل امروز که پر از تنهائیم ، خیلی بیشتر از اون چیزیه که بتوونم بگم شاید مثل یه بغل گرم مردونه است توی این روزهای نامهربون پائیزی
توی اخبار علمی فرهنگی نشونش دادن، دستگاهی برای تهیه نانو پارتیکلهای زیستی ساخته. خود من یه مقطعی رفتم روی نانو ذرات اما دیدم کار من نیست بی خیالش شدم. ورودی 78 بود و یه سال زودتر از ما وارد دانشگاه شده بود؛ اما همه درسهایی که یه سال قبل گرفته بود و یه بارم با ما نشسته بود سر کلاس رو سال بعد با 80 ی ها امتحان میداد و برای بار سوم و یه جوری درسها رو پاس میکرد. مثال بی نظیری بود از یه پسر با ادب بی نهایت شوخ و شیطون که درس و دانشگاه به تخمشم نبود. بچه پولدار بود و خوب تو دانشگاه وقت میگذروند و سرش گرم بود. البته بگم که از همون سال دوم تا سال ششم که دانشجوی لیسانس بود استاد حل تمرین معادلات بود و کارش هم عالی بود. من خودم بار اولی که معادلات رو با 6 افتادم فهمیدم که پسر باهوشیه چون به نظر من معادلات سختترین درس بود.
خوب از وقتی شنیدم تا حالا موندم مات و متحیر از این همه تغییر! سر جلسه های امتحان بس که دلمون میسوخت براش تقلب مینوشتیم اما اینقدر خل بود میگفت حال ندارم و نمینوشت. الان شده مخترع و دکتر. البته دورادور در جریان پیشرفتهاش بودم اما دقیقاً نمیدونستم داره چیکار میکنه کلی ذوق کردم.
حس حسادت بدجوری امشب یقه منو گرفته. همونقدر که براش خوشحالم، برای خودم واقعاً متاسفم که توی این چند سال فقط درجا زدم.
امروز عید فطر بود و مدام از تلویزیون هی یه سری عکس از مکه و مسجد النبی نشون میداد و عصار هم "ای عاشقان" میخوند. از وقتی رفتم مکه و برگشتم هر وقت یکی از اون جاهایی که رفتم رو نشون میده همین جوری مات و مبهوت جلو تلویزیون میمونم یا یهو هیجانی میشم یه خاطره ای تعریف میکنم .خیلی وقت بدی رفتم مکه، اصلاً حال و حوصله نداشتم ولی خوب رفتم. یه وقتهایی خیلی سخت گذشت، چند بار گریه کردم از بس خسته شده بودم اما الان که چند ماه گذشته و به اون چند روز فکر میکنم خاطره بدها یادم نمیاد اون وقتهای خوبش یادمه. تو این سفر هی میخواستم حواسم پیش خدا باشه اما یه وقتهایی از دستم در میرفت. یه سررسید با خودم برده بودم اونجا خاطره که نه ولی اینکه کجا رفتیم و چی شد و اینها رو توش خیلی خیلی خلاصه نوشته بودم. از ته این سر رسید هم قرض و قوله هام رو نوشتم. امروز رفتم به حسابام برسم یه نگاهی هم انداختم به نوشته های اون موقع.
صبح زودهایی که میرفتیم طواف، وقت خلوتی حرم، اون وقتها که دور خدا خلوت بود یعنی تقریباً تو ردیف اول طواف کننده ها بودیم. خوب خیلی وقت خوبی بود نه فشاری از طرف جمعیت بود که درگیرت کنه، آرامش داشتی کامل، هر کی داشت واسه خودش ذکر میگفت و قرآن میخوند و یه نسیم خنکی هم میومد و میخورد به صورتت، یعنی کاملاً شرایط خوب بود که به خدا نزدیک نزدیک شی. یه بار وقت طواف به در کعبه که رسیدیم یاد تولد حضرت علی افتادم، هی این صحنه میومد جلو چشمم که یه خانم حامله داره از این دره میره تو چند تام فرشته دنبالش میرن تو، با حوله و آبگرم و .. این داستانهایی که معلم دینی و قرانهامون زیاد کردن تو کله مون. بعد هی میخواستم به یه چیزهای بهتری فکر کنم نمیتونستم ، جلوتر که رفتیم و از جلو در حرم رد شدیم یه چفیه قرمز همیشه خدا اونجا بود که ویلچرمونو هل بده به ردیفهای عقبتر، دوباره دور بعدی میومدیم نزدیک دوباره میگفت برو عقب. حالا خلوتم بودها اما حرف زور میزد. همش دنبال یه چند تا لغت توپ عربی میگشتم که بهش بگم اما همش لغت انگلیسی میومد تو ذهنم. بازم اون چفیه قرمزه یه کمی ذهنم رو از زایمان و این چیزها دور کرد، اجرش با خدا. تو سر رسیدم نوشته بودم ذهن منحرفم نذاشت درست طواف کنم و علی به دنیا آمد.
یکی بار که جلو مقام ابراهیم ایستاده بودم داشتم کلی عمیق نگاه میکردم به اون جای پاها، کبوتره اومد پی پی کرد رو روسریم.
یکی از نگرانیهای من لباس احرام بابام بود. وقتی همه مردها تو مسجد شجره حوله پیچیدن دورشون، من همش میترسیدم نکنه حوله بابام یا بقیه مردها باز شه و بیفته، اینقدر سنجاق زده بودم به حوله بابام. بعد این حوله ها هم خیلی شل و ول بودن همش سنجاقه از توش در میرفت و باز میشد. چقدر خدا خدا کردم که نکنه یه وقتی باز شه آبروریزی شه.
تو صفا و مروه که راه میرفتیم دیگه تمرکز کرده بودم به اتفاقی که اینجا افتاده اما واقعیت اینه که این مسیر اونقدری هم زیاد نیست که این همه تو قران نوشتن که هاجر کلی سختی کشیده والا من تو بیمه و داروخونه بیمارستان چهار پنج برایر این مسیر رو میریم بالا و پائین تازه خدا آخرشم هوامونو نداره. اونجا من ویلچر هل میدادم و تازه همشم حواسم به این بود که تو سر پائینی و سر بالائیها نزنم به پای بقیه حاجیها و تعداد رفت و برگشتها کم و زیاد نشه. ولی خوب باز نسبت به بقیه جاها حواسم بیشتر جمع بود.
برده بودنمون جاهای مهم مکه رو نشون بدن، دم کوه ثور اگه اشتباه نکنم همون کوهی که حضرت محمد میره توش و عنکبوت میاد روش تا میبنده، خیلی کوه بزرگ و بلند و سختیه واسه بالا رفتن، از روحانی کاروانمون هم یکی از همسفرها پرسید که حضرت محمد چه جوری این کوه رو رفت بالا قبل اینکه کفار بهش برسن؟ روحانی گفت استغفرالله! پیغمبر خدا بود!
فاصله کوه از شهر زیاد بود. یعنی حضرت محمد باید کلی راه میومد تا برسه به کوه ، کفار هم حتماً اسب داشتن یه کمی که حساب کتاب کنی نمیشه یکی این همه راه رو بیاد بره بالای اون کوه و عنکبوت قبل از اینکه کفار برسن بیاد و تار ببنده جلو در غار. مگه اینکه پیغمبر خدا باشه. شایدم حضرت محمد اسب داشت و روحانی ما خبر نداشت. راستش من به پائین اومدن از کوه فکر کردم، از کوه پائین اومدن سختتره، من همیشه میرم کوه برگشتنی باید یکی بیارتم، چون نمیتونم برگردم. تازه کوههای اینجا که خیلی هم سخت نیست. نمیدونم بچه که بودیم این چیزها رو هم زود قبول میکردم هم زود حفظ میشدم. تازه اول این روایت رو که داشت تعریف میکرد گفت حضرت محمد میره توی گونی و ابوبکر میگیره به دوشش و با گونی میره بیرون و کفار هم خونه رو محاصره کرده بودن. یعنی کفار اینقدر خر بودن که نفهمیدن تو گونی یه آدم هست؟ ابوبکر اینقدر زورش زیاد بود؟ کمرش درد نگرفت؟
بی خیال اینها، قبلاً هم گفته بودم مسجد پیغمبر اما یه جوی داشت همه حواست جمع بود، فضاش آرومت میکرد انگار که جای امنی بود، چرا این دو تا مسجد برای من اینقدر فرق داشتن رو نمیدونم اما کلاً یاد اون روزها بعضی وقتها خوبه. اگه یه بار دیگه برم حج، توی مدینه بیشتر میمونم.
انگار که هر چه هست در عالم نیست پندار که هر چه نیست در عالم هست
توی تاریکی اتاق نشستم، برای خودم دمنوش نعنا درست کردم و بدون هیچ می نابی دارم خیام میخونم. دوباره بوی جوانه گندم میدم از بس که لوسیون میزنم به تنم و همه این لوسیونها جوانه گندمیند، باز خدا رو شکر برای پوست خشک و ترک خورده ام درمانی هست، سریع و کم دوام، اما این دل ترک خورده رو باید چیکارش کنم؟ شاید امشب آخرین شب مالکیت من باشه بعد از 25 سالی که به اشتباه فکر میکردم 6 دانگ مال من بودی.
نمیدونم این بلاگفا چه پدر کشتگی با من داره که هر وقت من حالم مثل الان خیلی خوب نیست بازی در میاره.
امروز عصر چند ساعتی توی آشپزخونه درگیر پختن میگوی پفکی بودم. دستور پختش رو از دوست اهوازیم گرفتم که ظاهراً درست نبود چون میگوها اصلاً پفکی نشدن. مزه خوبی داشتن اما پفکی نبودن که البته خیلی هم برام مهم بود. خلاصه تمام خستگی موند به تنم.
فردا شنبه است، 5 روزه سر کار نرفتم و فردا 6 مهر باید صبح زودتر بیدار شم که توی ترافیک اول مهر زیاد علاف نشم. احتمالاً همه همکارها فردا میگن رفتی و 5 روز حالشو بردی اما از شما که پنهون نیست این 5 روز هیچ کار مفیدی نکردم. فقط صبحها تا ساعت 11 خوابیدم. البته 88 صفحه از "صید قزل آلا در آمریکا" رو هم خوندم. حاضرم کلی توی گوگل سرچ کنم و هی میگو بپزم تا بالاخره این میگوهای فسقلی اونقدری که میخوام پف کنن اما فردا نرم سرکار، حتی حاضرم برم مدرسه البته با یه جامدادی پر از خودکار و روانویس خوشگل. حاضرم لباسهای مهدی رو اتو کنم اما نرم سرکار، حتی حاضرم با اتوبوس از اینجا تا یزد برم دماغم پرخاک شه اینقدر عطسه کنم که دنده هام از جاش در بیاد اما نرم سرکار.
تو بگو با این حال گهم چیکار کنم؟
این نوشته امید رو که دیدم یهو یاد یه چیزهایی افتادم. از این سوالات و پرسشهای به قول امید فلسفی به ذهنش زیاد میرسه. یکی دوباری در شرایط مشابه قرار گرفته ام یا اتفاقاتی بوده در شرایط مشابه حالا نه اینکه دقیقاً یکی بمیره و اینها. اتفاقاتی که برای من افتاده خیلی هیجان انگیز نیست و خیلی هم دلم نمیخواد تعریفشون کنم. اما:
بازی بین پرسپولیس و سپاهان فصل قبل که به قول خودشون فینال زود هنگامی بود بچه های فوتبال دوست شرکت همه مرخصی گرفتند و رفتند که فوتبال ببینند. همه هم پرسپولیسی خیلی متعصب. رفتن خونه امیراینا بعد از بازی حسابی خورده بودن و موقع برگشتن یکی از دوستهای آقای "ر" با دوست دخترش سوار موتور میشه و چون خیلی مست بوده میزنه به جدول. خودش چیزیش نمیشه و دختره ضربه مغزی میشه و دو روز بعد میمیره. داستان یه جور دیگه به خانواده دختره و پلیس گفته میشه و حرفی از مست بودن دوست آقای "ر" به میون نمیاد.
یکی دو روزی همه ما دپرس بودیم و آقای "ر" از همه بیشتر چون هر روز تصمیم میگرفت بره و به برادر دختره راستشو بگه. فکر کنم اگه میگفت قتل غیر عمد میشد. امیر عذاب وجدان داشت چون ساقی بود. رئیسمون قسم خورد که دیگه از این مرخصی ها به کسی نده و هنوز هم سر حرفش هست.
خلاصه اینکه امید اینبار جواب درستی به این سوال فلسفیت دادی. پسرها میذارن و میرن شاید یه کمی توی راه خونه گریه هم کنن اگه لوس باشن! بعید میدونم زحمت کندن قبر و چال کردن دختره رو هم به خودشون بدن.
دوم شب پائیزه. لپ تاپ و بالش به بغل اومدم تو حیاط نشستم روی تخت کنار باغچه، مامان و بابام دارن دعای ابوحمزه ثمالی گوش میکنن مهدی هم خوابیده. امشب شب قدره.
پائیز با همه نشونه های کوچیک و بزرگش اومده. مادرم پائیز و زمستون رو دوست نداره. دیگه نمیتونه بیاد تو تراس بشینه، باز تابستونا دستشو میگرفتیم یواش یواش این چهار تا پله حیاط رو می اومد پایین و یه کمی تو حیاط رو ویلچرش مینشست و باغچه رو آب میداد و حال و هواش عوض میشد. پائیز که میاد من حالم بهتره اما مامانم نه!
از اینجا که من نشستم ماهی تو آسمون دیده نمیشه. ستاره ای هم امشب تو آسمون نیست یعنی من نمیبینم چون خونه ما گیر کرده بین خونه های بلند اطراف. باد خنکی میاد و میپیچه لای این برگها و شمشادهای قد کوتاه دور باغچه. تا چند سال پیش باغچه خونمون یه درخت خرمالو داشت پدر و مادر دار! ده دوازده کیلویی خرمالو میداد هر سال شایدم بیشتر، اما خشک شد. پائیز که میشد این برگهاش میریخت کف حیاط، نارنجی و زرد. یه درخت گردو هم داشتیم. باغبونی که اومد درخت خرمالو رو ببره درخت گردومونم برید گفت ریشه هاشون تو همه اینم خشک میشه، اونم برید. وقتی ریشه ها میره تو هم یکی که بره اون یکی رم با خودش میبره. اینجورش شد که حیاط خونمون زشت و لخت شد. هر چقدر بعد از اون سال گل کاشتیم و مهندس گل و گیاه آوردیم و باغبون آوردیم دیگه این باغچه باغچه نشد. الانم که چند تا گل نا آشنای غول پیکر شل و وارفته داره و یه نهال آلبالو و یه درخت جوون انجیر که اصلاً دوسش ندارم. یه بوته گل سرخ از همون وقتها مونده که هر وقت حوصله داشته باشه دو سه تایی گل میده. پارسال تو یه گوشه باغچه سبزی خوردن کاشتیم بد نبود اما دردسرش زیاد بود. دیگه هیچی مثل اون وقتها نیست مثل اون وقتها که مامان خودش راه میرفت و به همه جا سر میزد و همه چی رو خودش سر و سامون میداد. دیگه نه بوهایی که از آشپزخونه میاد مثل اون وقتها است نه سرسبزی باغچه خونه. هرچند که من خیلی هم از اون وقتها چیزی یادم نمیاد. بچه بودم خوب، اول راهنمایی.
بگذریم، امروز بچه مدرسه ایها با روپوشهای صورتی و مقنعه های بنفش و کوله پشتی های باربی و دارا و سارا رفتند مدرسه. کلاس اول که بودم مامانم برام یه روپوش سرمه ای و مقنعه سفید خریده بود. تو کیفم نون و پنیر و گردو میذاشت با یه دونه سیب که هیچوقت نمیخوردم. الان تو کیف بیشتر بچه مدرسه ای ها گوشی موبایل میذارن. اون وقتها کلی معلم سیبیلو داشتیم اما الان پیدا نمیشه دختر مدرسه ای که تر و تمیز و ابرو برنداشته بره دبیرستان. همین چند روز پیش بود جلوی یکی از این دانشگاههای پیام نور بودم. دانشگاه که نه، یه ساختمونی به اسم دانشگاه. همه دخترها و پسرها که البته تعداد پسرها به ده تا هم نمیرسید، جمع شده بودن کنار خیابون و کنار ماشیناشون و حرف میزدن اما اون وقتها که ما دانشجو بودیم همین 8 سال پیش! (وای خدا 8 سال گذشت)، از در کلاس که بیرون میومدیم جلو رومون یه پارک بود دانشگاهمون اندازه یه پارک درست و حسابی نیمکت و چمن داشت. دانشگاهمون یه عالمه درخت بهار نارنج و نارنگی و پرتقال داشت. دانشگاهمون کلی بید مجنون و نخل داشت، یه آسمون آبی آبی داشت با بارون وقت و بی وقت. یه عالمه گل داشت. یه کتابخونه داشت که میتونستی از اون بالا غروب های رویایی ببینی.
باز یاد بابل افتادم. پائیزهای شمال اصلاً یه چیز دیگه بود. ته خیابونی که خونه من توش بود میرسید به دهاتهای بابل. باید یه ساعتی پیاده میرفتی تا میرسیدی به یه جایی که اسمش رو گذاشته بودم ته بابل. هر روز عصر یکی از دوستهام رو گول میزدم و وعده دیدن یه جای عالی رو میدادم که باهام بیاد و بریم ته بابل. هیچکس ته بابل منو دوست نداشت هیچکس از اون حوضچه ای که توش پر قورباغه بود خوشش نمیاومد. یه عالمه شالیزار اونجا بود یه کوچه باغ خیلی طولانی و خلوت و یه کمی ترسناک که کلی تمشک داشت. نمیدونم اسم اون منطقه دقیقاً چی بود بعضیها میگفتن "مهدی کُلا"! اما قشنگترین غروبها رو داشت قشنگترین پائیزها رو.
شارپ لپ تاپم داره تموم میشه نمیدونم چه مرگش شده این چند وقته که مدام شارژ تموم میکنه، صدای مامانم در اومده که بیا تو سرما میخوری. بهتره از رویای بابُل بیام بیرون و برم بشینم و یه اپیزود فرندز ببینم.
امیرحسین فردا میره بیمارستان وردستهای ناموسش رو عمل کنه براش دعا کنید.
|
|