تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

تو زندگی همه ما آدمها نشونه هایی از غم وجود داره. توی بعضی زندگی ها غم رسوب میکنه و ته نشین میشه و موندگار. توی بعضی زندگیها غم مثل لکه است که گاهی کاملاْ پاک میشه و گاهی هم اثر لک میمونه. آدمهایی که من توی زندگیم میشناسم و باهاشون ارتباط دارم همشون یه جوری اسیر غم هستن حالا یا کم و سطحی یا عمیق و سنگین. یا درگیر غمشون میشن و غمگین میمونن یا یه جوری غمشون رو بین بقیه مسائل زندگیشون گم و گورش میکنن. همه جای این دنیا غم هست بیشتر آدمهای روی زمین مثل من غم رو به خوبی میشناسن غم حتی توی شادیهای ما هم وجود داره. توی خنده هامون. توی لحظه لحظه زندگیمون. غمهای من گوشه دلم خونه کردن و همه جا با خودم میبرمشون. حتی تو شادیها. شادی بی وفاترین چیزی که توی این دنیا وجود داره! من که دیگه نمیتونم شادی رو توی زندگیم به وجود بیارم از محیط بیرون شادی رو میگیرم و همونجا هم میمونه و بعد هم از بین میره شادیهام کم دووم و سبک و زودگذرن. منابع تولید شادی این روزها اطراف من به شدت کم شدن. هیچ سورسی وجود نداره که خودم رو بهش وصل کنم که شارژ شم و شاد شم. من برای غمهام ارزش قائلم چون بخشی از زندگی من هستند. من با غمهام زندگی میکنم با غمهایی که پیشینشون عمقشون و وزنشون خیلی بیشتر از شادیهای بی دووم و کم عمق و زودگذری که باید بگردم تا پیداشون کنم . شادیهای کم دووم زندگی بی ارزش ترین و با ارزشترین چیزهایی هستند که توی این دنیا دارم. بدجوری دلم میخواد یه سرچشمه دائمی برای شاد بودن پیدا کنم و به همه بگم که من دختر شادی ام هر چند یه عالمه غم دارم.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط خپوني  | 

سریالهای لوس ماه رمضون امسال همین جوری پشت هم پخش میشن و داستانهای مسخره داره همینجوری کش میاد. الان هم داره سریال سوم رو پخش میکنه روز حسرت. روند سریال از همون اول مسخره بود و رفته رفته داره مسخره تر هم میشه. توی این چند سالی که این سریالها مد شده فقط صاحبدلان رو دوست داشتم. از عطاران هم چیزی نگیم خیلی بهتره.

آب ریزش بینی دارم. با گوشه حوله ام که روی پشتی صندلیه دماغم رو پاک میکنم که مامانم از تو هال میبینه و میگه مگه دستمال تو این خونه نیست؟ باور کنید دستمال جواب نمیده شر شر داره  از دماغم آب میاد. این چند روز به اندازه تموم سال عطسه کردم مخصوصاً اول صبحها که از خواب بیدار میشم. صورت و چشمام باد کرده و دماغ توپولم توپولی تر و قرمز شده. امیر حسین مدام بوس پروفنی میده آخه از صدای عطسه هام میترسه و میخواد زودی خوب شم. میگه مثل سرک(شرک) شدی خاله!

گفتم حوله یادم اومد که یه حوله نو خریدم. حوله خریدن یکی از اون کارهایی که خیلی دوست دارم. بعد حوله های نویی رو که میخرم چند بار میشورم یه کمی نوییش بره بعد استفاده میکنم. مامانم خیلی از این کار بدش میاد. مامانم به همه کارهای من گیر میده به شال خریدنهام، به کتاب خوندنهام، به کلم بروکلی هایی که میریزم تو سالاد به قزل آلاهایی که جزغالشونو در میارم تو تابه چون اونجوری بیشتر دوست دارم به همه کارهای من گیر میده. تازگیها روزی دو سه بار با هم دعوا میکنیم.

در رویای بابل ریچارد برایتیگان رو خوندم. خیلی یاد ناتوردشت افتادم اما ناتور دشت یه چیز دیگه بود. وقتی داشتم میخوندم کلی خندیدم. از ظهر که در رویای بابل تموم شده ابله محله رو شروع کردم. چهارشنبه نرفتم سرکار و آقای فیلم رو ندیدم فیلم و سریال ندارم ببینم. حوصله ندارم به کارهای عقب مونده ام برسم.  کمد لباسها اینقدر به هم ریخته است. اینقدر لباس اتو نشده دارم. اما نمیتونم کمردرد ولم نمیکنه و همینجوری ولو شدم رو مبل و کتاب میخونم و نارنگی میخورم و سیب بو میکنم . عاشق بوی سیبهای این فصلم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت   توسط خپوني  | 

امروز شنبه بود و جالبه که من صبح خواب نموندم. یه شنبه بد مثل خیلی از شنبه های دیگه. برای اینکه یه روز بد داشته باشی فقط کافیه ساعت ۸.۳۰ صبح یکی از جقله های کارفرما بهت زنگ بزنه این یعنی  بیچارگی محض!

از پارسال تابستون که مهر و شناسنامه بابام رو گم کردم حواسم رو خیلی جمع کرده بودم و هیچ وسیله شخصی و غیر شخصی رو گم نکرده بودم البته بعداز گرفتن شناسنامه المثنی با کلی دردسر اصل شناسنامه پیدا شد! یعنی در واقع من چیزی گم نکردم به جز یه مهر ساده. اما امروز به اندازه تمام این مدت استعداد مادرزادی خودم رو نشون دادم و چندین برگ نامه رو که از نظر من خیلی هم مهم نبود و دو تا فولدر مهم گم شد. تمام سطل زباله های کاغذ رو ریختم وسط راهرو و با آبدارچی بخش که از وقتی از مکه اومدم به اسم کوچیک صدام میکنه دونه دونه کاغذ ها رو نگاه کردیم. کاغذهای هفته قبل رو هم گشتم اما نبود که نبود! نمیدونم این بار چندمی بود که این سطل بینوا رو خالی میکنم وسط سالن تا گمشده هام رو توش پیدا کنم هیچوقتم ناامید نمیشدم و همیشه گم شده ام پیدا میشد اما امروز روز من نبود. فولدرها رو هم کلاْ بیخیال شدم چون داشتم از کمردرد میمردم. چهارشنبه وقت دکتر دارم شاید که چاره برای این کمر طفلکی من پیدا بشه.

دیشب اپیزود آخر سیزن ۳ greys anatomy  رو دیدم . اعصابم حسابی خرد شد. وقتی با شخصیتهای یه سریال انس میگیری و یهو میبینی اون شخصیتی رو که از همه بیشتر دوسش داشتی(dr burke) یهو روز عروسیش میذاره میره کلاْ دیگه دلت نمیخواد بقیه سریال رو ببینی. امشب که دوباره نشستم لاست دیدم اما از فردا به توصیه دون امید prison break میبینم.  الان فوتبال ایران و عرستان شروع میشه. دبیرستان که بودیم دوستی داشتم یعنی دارم که عاشق دروازه بان عرستان بود یهو یاد اون وقتها افتادم یاد شریجه های پروین روی سکوی کلاس! 

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط خپوني  | 

اولین پنج شنبه ماه رمضونه. دو روز قبل رو روزه گرفتم و رسماْ مردم. خیلی سخته امروز رو بیخیال شدم. خواهرم روزه است و خوابیده. با امیر حسین داریم پاندا کونگ فو یا کونگ فو پاندا نگاه میکنیم اینقدر این انیمیشن رو دوست دارم. امیرحسین  میگه خاله جیش دارم دستشو میگیرم و میگم بدو بریم خاله منم جیش دارم. شلوارکش رو که در میارم میگه خاله من اسپیدرمنم! ! شو*رتشو نشونم میده که درست روی شمبولش عکس اسپایدرمن داره. چند هفته دیگه هم باید وردستهای ناموسش رو عمل کنه. امیرحسین که میخوابه یه کم کتاب میخونم خط تیره آیلین. بد نبود. کتاب که تموم میشه میرم آشپزخونه یه قابلمه در میارم توش روغن میریزم داغ داغ که شد یه کمی توش آرد میریزم نیم ساعت هم میزنم تا سرخ سرخ بشه. بعد شیره و زنجفیل و هل و دارچین و زعفران و زردچوبه و گلاب هم توش میریزم. حلوا رو که پختم یه کمی برای مامان میبرم. یه کمی میخوره  میگه بازم حلوای سیاه؟ زنجفیلش زیاده. میگم خیلی هم خوبه من این مزه ای دوست دارم مامان.

میگه چقدر درست کردی؟ میگم کم! میگه یه کمی برای همسایه ها ببر. میگم خیلی کمه ها. فردا و پس فردا همه رو خودم میخورم. یه جوری نگاهم میکنه که زودی میرم تو آشپزخونه سه تا پیش دستی برمیدارم و توش حلوا میریزم. صافش میکنم تزئینش میکنم میبرم برای زهره خانم و عموم و خواهر بزرگه.  چند تا زولبیای برشته از بین زولبیاها جدا میکنم با چند  تا بامیه میچینم تو ظرف. یه کمی خرما میشورم. یه کمی پنیر میذارم و یه پیاله گردو. با دو تا پیش دستی سبزی خوردن. مهدی قراره حلیم بخره. هنوز ساعت ۷ و تا افطار ۴۵ دقیقه مونده. کانکت میشم ایمیلم رو چک میکنم و خوشحال میشم. برم یه اپیزود grey's anatomy ببینم تا افطار شه.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط خپوني  | 

از چهار راه استامبول که به سمت جمهوری میای تمام دماغت پر از بوی قهوه میشه. یه کتونی سفید بدون مارک هم خریدم ۴۵۰۰۰ تومن. شاید که یه کفش راحتتر کمردردم رو بهتر کنه. به کافه نادری که میرسیم دیگه نمیشه نرفت تو. دو سالی میشد که  نرفته بودم. اون موقع ها که تو نبودی رفته بودم. ولی قهوه خوردن با تو یه حال دیگه داره. حالا هر جا که باشه و هر مزه ای که بده قهوه های نادری که دیگه حرف نداره. حالت خوب نبود میدونم کاریم ازم برنمیاد مگه اینکه کمتر غر بزنم بهت.

نمیدونم چرا اینقدر زندگی سخت میگذره هر چقدر میخوام بهتر باشم شادتر باشم نمیشه هر روز یه جای کار میلنگه. یه روز خونه یه روز سر کار. امروز دوباره یه گند گنده تو کار کشف شد! از اون گندها که بوش مدتها ادامه خواهد داشت. مدیر پروژه بفهمه پوستم رو میکنه. فعلاْ که به توصیه آقای همکار پایپینگ و لیدر بخش صداشو در نیاوردم. آقای همکار بخش پایپینگ گفت بیا دوتایی فرار کنیم بریم یه جای دیگه کار کنیم گفتم حتماْ! اون دفعه که استعفا داده بودم نمیدونم از کجا فهمیده بود زنگ زده بود که نکنی این کار رو ها! آخه شما برید که دیگه این پروژه کلاْ میخوابه. منم کرم دارم خودم، زنگ که میزنه فکم گرم میشه. همه رو هم بعدش میام واو به واو برات تعریف میکنم. اگه تو کارگاه تو یه منشی بود این همه باهاش حرف میزدی، شاید چشمهای جفتتونو در میاوردم. اما تو فقط گوش میکنی.  

مامانم خورده زمین زانوی سالمش نمیدونم پیچ خورده یا در رفته. نمیتونه تکون بخوره. یعنی دیگه دستشویی هم نمیتونه بره. تمام دستها و گردنم درد میکنه بس که بلندش کردم گذاشتمش رو ویلچر. طفلکی خیلی هم درد داره. یه ساعت پیش زد زیر گریه که منو ببرید خونه سالمندان. مهدی گفت میخوام برم خواستگاری و کلی چاخان کرد تا آروم شد. کاش کمرم درد نمیکرد کاش یه کم زورم زیادتر بود که راحت مامانم رو جا به جا میکردم که بعدش گریه نکنه. ای خدا چقدر تو بدی آخه؟

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت   توسط خپوني  | 
Do you ever wake up in the morning and realize nobody likes you?

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت   توسط خپوني  | 

خوب قرار نیست که هر وقت حالم بده بیام اینجا غرغر کنم یه وقتهایی مثل امروز حالم خوبه اتفاقاْ.

بعد از دو ماه کابوس و زجر کشیدن یه بخش تخماتیک و خیلی مزخرف از کارم تموم شد. یه جلسه ای به اسم HAZOP . احتمالات بروز خطر در یک پالایشگاه به طور دقیق و خیلی موشکافانه بررسی میشه و تمام تمهیدات مورد نیاز باید در نظر گرفته بشه. کارشناس ما از هند اومده بود با یک لهجه فوق العاده مزخرف.  منم که زبانم افتضاح اعتماد به نفسم که هیچوقت ندارم. خلاصه امروز تموم شد خوب هم تموم شد. اسمم رو که بهش گفتم گفت اسمت شبیه یه جای معروف تو تاج محله! کارفرما کلی خرده فرمایش داشت که بعد جلسه با رضا نشستیم  همه رو دایورت کردیم و کلی هم خندیدیم.

حس و حالم مثل حس بعد از آخرین  امتحان پایان ترمه. اونوقتها با سمیه میرفتیم بابلسر تو پارکینگ یک با یه پسر بچه ده دوازده ساله دوست شده بودیم که قلیونهای نعنا-پرتقالش حرف نداشت. دو تا صندلی برمیداشتیم میذاشتیم لب آب پاچه شلوارهامونو میزدیم بالا تا نفس داشتیم قلیون میکشیدیم و بعدش کثیف و پر از شن و ماسه برمیگشتیم دانشگاه. یه هات داگ پنیر میخوردیم ساکمونو از نگهبانی برمیداشتیم و میومدیم اول جاده منتظر اتوبوس وامیستادیم و میومدیم تهران. بوی پاییز میاد من دلم شمال میخواد.

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا