تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

صبح بیمارستان بودیم. مامان تزریق داشت. چند ماهی هست که خیلی اذیت میکنه هر ماه وقت امپولها که میشه بهونه میاره و میخواد که نریم. یه ماه میگه تب دارم و یه ماه میگه آمپولها تکرر ادرار میاره ماه بعد بهونه پول داروها رو میاره که خیلی گرون شده و یه ماه گیر میده که شما ها رو از کار و زندگی انداختم نمیزنم! آمپول نمیزنم! هر بار با ترفندی میبریمش و آمپولها رو میزنه. امروز نمیذاشت برای ماه بعد وقت بگیرم میگفت نمیزنم دیگه نمیزنم!

به حرفهای مامان گوش میکنیم و گوش نمیکنیم . خوب سخته به هر حال اما چاره ای نیست فعلاْ تنها راه درمان همینه. اغلب کسایی که ام اس دارن و من دیدم از این بلا تکلیفی رنج میبرن. بیماری که درمان قطعی نداره و کشنده نیست. هر چه برای درمان استفاده میشه موقتی هست. احتمال حمله هر روز وجود داره و هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. میتونی با وجود این بیماری کاملاْ سرحال و سالم باشی مثل خیلیها که کاملاْ سرپا هستند و  امکانش هست که قادر به انجام هیچ کدوم از کارهای شخصیت نباشی مثل مامان.

تا دو سال پیش دکتر مامان دکتر لطفی بود. پیرمرد با نمکی که رییس انجمن ام اس هم هست. روش درمانی مشخصی نداشت مامانم هشت سال بیمار دکتر لطفی بود و اون زمان میتونست با عصا راه بره و خیلی از کارهاشو انجام بده. اما لطفی تنها کاری که برای مامان کرد این بود که هر وقت حمله داشت پالس تراپی رو تجویز کرد و مقطعی درمان کرد تا دو سال پیش که گفت من دیگه پیر شدم ببریدش پیش کتایون! کتایون یه خانم دکتر خیلی شیک و مامانی بود که یه جورایی شاگرد لطفی بود. شروع کرد از صفر ام آر آی و آزمایش و مایع نخاع گرفتن و... چند ماهی مامان رو بردیم پیش کتایون اما فایده نداشت. دلسرد شده بودیم و بالاخره با کلی داستان دکتر مامان رو عوض کردیم قطب دوم ام اس در ایران دکتر کلانی و تیمش هست که خیلی روش درمانی متفاوتی دارن. پیشگیری قبل از حمله. درمان با آی وی آی جی و ترمیم ؟سلولهای بنیادی. برای مامان این درمان خیلی دیر شده اما به هر حال تنها راه باقی مونده است. آونکس و ربیف و کورتن و شیمی درمانی جواب نداده و همین یه راه مونده. من اصلاْ انتظار معجزه ندارم اما برخورد دکترها زجر آوره. وقتی زل میزنن تو چشمهات و در کمال خونسردی میگن متاسفانه دیگه کاری نمیشه کرد.

من میدونم که مامان بهتر نمیشه بارها از دکترها شنیدم که این تزریقها دردی از ما دوا نمیکنه اما نباید این درمان قطع بشه. من هر ماه دارم با مامانم بحث میکنم و مدام داریم راضیش میکنم که بره و آمپولهاشو بزنه و مامانم مثل بچه ها گاهی وقتها لج میکنه گاهی گریه میکنه.

امروز دو تا دختر هم اومده بود برای تزریق یکیشون که ۲۷ ساله بود و یک سال بود که تشخیص داده بودن و هنوز در مرحله انکار بیماری بود  آسمون و ریسمون میکرد که موقتی باید دارو مصرف کنم و .. تلاش زیادی برای مخفی کردن بیماریش داشت. از این دست بیمارها زیاد دیدم. یکی دیگه که مریم بود متولد ۶۴ و تازه درسش تموم شده. تقریباْ با هم دوستیم و خیلی دختر سر حال و شادی هم هست توی ۶ سالی که مریضه تا به حال حمله نداشته تنها مشکلش اونجوری که میگفت اینه که همه خواستگارهاش وقتی میفهمن ام اس داره میرن و پشت سرشون رو هم نگاه نمیکنن از این بابت خیلی هم ناراحت بود. کم نیستن بیمارهایی که به همسرشون نمیگن. یا وقتی که بعد از ازدواج علائم بیماری خودشو نشون میده همسرشون زیر بار درمان پر هزینه نمیره . متاسفانه۸۰٪ از ام اسی ها خانمهای بین ۲۰ تا ۳۵ سال هستن که نمیدونم چرا همشون اینقدر هم خوشگلن. مردها خیلی کمتر مبتلا میشن و همین تعداد کم هم منو خیلی میرنجونه. واقعاْ دیدن یه مرد مبتلا به ام اس خیلی خیلی ناراحتم میکنه تا یه خانم. امروز یه آقای حدوداْ ۳۵ ساله ای هم توی بیمارستان بود. چند ماهی بود که بیماریش رو فهمیده و خیلی امیدوار بود. چند تا سوال در مورد داروها پرسید که جواب دادم. فکر میکرد که مشکلش به زودی حل میشه. چقدر امیدوار بود! همین امید الکی در ابتدای بیماری زمینه افسردگیهای شدید رو فراهم میکنه. ای کاش پزشکان اونقدر مسئول بودن که از ابتدا آینده رو خیلی درست به این بیمارها نشون بدن که دچار این افسردگیها نشن. روزهایی که میرم بیمارستان حالم تا چند روز گرفته است هیچ چیز برای من عادی نشده بعد از این همه سال.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

وسط داغی هوا از شرکت میزنم بیرون. کنار خیابون منتظر تاکسی ایستادم. داغه با وجودیکه نازکترین و خنکترین لباسی که میتونستم رو تنم کردم اما بازم گرمه! یکی از آقایون همکارها که خیلی خودش رو با کلاس فرض میکنه و به همه یه گیری میده و همیشه به لباس پوشیدن همه کار داره امروز میگفت تو چرا با لباس خواب میای سرکار؟ یه سمند زرد رنگ جلو پام نگه میداره و سوار میشم. یه دختر و پسر هم کنار من نشستن. تو این گرما همچینی چپیدن تو بغل هم که بیا و ببین! از زیر عینک یه نگاه کوچولو بهشون میکنم. هی...سرمو میذارم رو شونه خودم و چشمهامو میبندم تا برسم.

هفته دیگه دو تا عروسی دعوتم اصلاْ حس و حال مهمونی و عروسی رو ندارم . شنبه عقد کنون هم اتاقی خوابگاهم که مجبورم برم والا پوستم رو میکنه و یکشنبه هم عروسی امیره یکی از همکارا . بچه ها همه میدونن من اهل پیچوندنم و نمیرم همه میگن اگه من برم میان. خلاصه اینکه هر روز دارم از ماه! داماد فحش میخورم چونکه نمیخوام برم. من نرم شیما نمیره. شیما نره مریم نمیره شیرین هم نمیره و...برم یا نرم؟ چی بپوشم؟ کادو چی ببرم؟

هر چی به ته تابستون نزدیکتر شیم من بهتر میشم. تقویم رو که ورق میزنم کلاْ همینجوری الکی حالم خوب میشه خنکم میشه. زندگیم این روزها خیلی کم رنگ و بی خاطره است باید یه کاری بکنم . کاش یکی پیدا میشد به جای من زندگی و کار میکرد من یه مدت میرفتم تعطیلات.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

نمیدونم چرا با اینجا اینقدر غریبه شدم. دیگه این صفحه رو که باز میکنم میلی برای نوشتن ندارم. میدونم اگه شروع کنم به نوشتن باید حرفهایی بزنم که دلم نمیخواد نه اینکه خودسانسوری باشه نه ولی حس و حال گفتنش رو ندارم. اما نمیخوام این دنیای دوست داشتنی مجازی رو رها کنم پس مینویسم.

بوی آلبالو پلویی که درست کردم تمام خونه رو پر کرده. خیلی حرفه ای بلد نیستم آلبالوپلو بپزم همینطوری حدس و خطایی یه چیزی سر هم کردم. یه بسته آلبالو از فریزر برداشتم هسته هاشونو در آوردم با یه کمی شکر جوشوندم که تازه سر رفت و گاز رو کثیف کرد. بعد گوشت چرخ کرده رو با پیاز و ادویه مخلوط کردم و قلقلی درست کردم و سرخ کردم. آخر سر هم همه رو ریختم لابلای پلو موقع آبکش کردن. خلال پسته هم نداشتیم تو خونه که تفت بدم و بریزم روش خوشگل بشه. بوش که خوبه امیدوارم مزه خوبی هم داشته باشه. هر وقت تو اشپزی جایی گیر میکنم و از مامانم سوال میکنم یه کمی فکر میکنه و بعدش میگه یادم نیست مامان جان من خیلی ساله که غذا نمیپزم.

هفته ای که گذشت خیلی برام سخت بود. شنبه شب اسهال شدیدی گرفتم که تا فردا صبحش ادامه داشت و یکشنبه نرفتم سرکار. دوشنبه یک خروار کار یکشنبه رو هم باید انجام میدادم و کلی هم بیحال و وارفته بودم. سه شنبه رییسم نمیدونم چرا یهو قاطی کرد و بی دلیلی سرم داد زد. منم مثل بچه ها دو ساعت گریه کردم بعدش هم استعفام رو نوشتم و گذاشتم روی میزش. تا حالا جلوی هیچ مردی غیر از مهدی و بابام گریه نکرده بودم. کلاْ من اهل گریه کردن نیستم اما اون روز تو دفتر رییس وقتی یه جورایی رییس گونه و منت کشانه میخواست از دلم در بیاره کلی گریه کردم. حالم از تحلیلهای تخمیش برای این رفتار احمقانه اش به هم میخورد. وقتی داشت اسمون و ریسمون میکرد و رفتار من رو به سن و سالم ربط میداد خیلی دلم میخواست که بی گریه و لوس بازیهای دخترونه بگم مرد گنده تو سر من داد بیخودی زدی برو تو رفتارت تجدید نظر کن. اما فقط گریه کردم! خیلی حجم کارم زیاده اوضاع روحی و جسمیم هم که داغون به یه بهونه یهو اشکم جاری شد. نه لوسم نه لای پرقو بزرگ شدم نه بچه ننه ام و نه گریه او. اما نشستم جلوی رییسم کلی گریه کردم که هم حرصش بدم و هم این بار آخرش باشه. گذاشتم تا هر چی تو ذهنش بود بیاد رو زبونش و دست آخر بگه یه تجدید نظر تو رفتارم داشته باشم! آخر سر هم یه فین گنده کردم و با چشمهایی که زیرش سیاه شده بود و توش سرخ بود پا شدم اومدم بیرون!

 جالبه همه مردها غرور احمقانه ای دارند علاوه بر اینکه همیشه بچه هستن و هیچوقت هم بزرگ نمیشن موجودات احمق و کم عمقی هستند و همیشه گول اسم و لقبهای مسخره شون رو میخورن. به ندرت مردی رو دیدم که به وقتش بتونه درست برخورد کنه بتونه منطقی صحبت کنه و به جای صدای بلندش یه کمی از اون کله گنده اش استفاده کنه!

آلبالو پلو دم کشید این وبلاگ ما هم آپ شد.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

از همون شبی که اپیزود چهاردهم سیزن چهارم لاست رو تموم کردم انگار یه چیزی گم کردم اگر بقیه سریال رو دارید جون من برسونید. بدجوری به سریال دیدن معتاد شدم. برای دست گرمی سریال Grey’s Anatomy رو دارم نگاه میکنم. خیلی باحال نیست یه چیزی شبیه سریال پرستاران. اما از هیچی بهتره. البته شاید اگه دانشجوی پزشکی بودم خیلی بیشتر خوشم میومد.یه دکتری توش هست به اسم  Dr. Derek Shepherd خیلی جیگره. جالبه اسم فامیل این دکتره با  جک توی لاست یکیه. شاید همه دکترها ی خیلی خوب اسم فامیلشون Shepherd .

غروب جمعه است. تعطیلات بی نهایت مزخرفی داشتم. خواهرم بدجوری مریضه و دو روزه خونه ماست اصلاْ نتونستم استراحت کنم. دیشب سه ساعت لالایی خوندم تا فاطمه خوابید. اصلاْ به هیچ عنوان دلم نمیخواد فردا برم سر کار. نه تنها فردا بلکه کلاْ دلم نمیخواد برم سرکار. حجم کارم برام زیادی زیاده. دلم میخواد هی برم دوش بگیرم بعدش بیام زیر باد خنک کولر بشینم هی سریال ببینم. خسته که شدم یه چرتی بزنم . سودوکو حل کنم. برم خرید. برم استخر. واسه خودم زندگی کنم. اصلاْ دلم نمیخواد برم سرکار.

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

آدمی که توی هر حال گندی باشی باز تو رو برای دقیقا همین که هستی دوست داره و هنوز فکر میکنه خورشید از ماتحت تو طلوع میکنه. اینجور آدمی ارزش داره آدم به پاش بمونه!

بابای جونو

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

این روزها مدام میرنجم. مدام بغض میکنم و همش ناراحتم. حساس شدم خیلی زیاد. شکننده تر از هر وقت دیگه ای توی این عمر ۲۵ ساله. این عمر ۲۵ ساله که میگم کم نیستها یه عمریه برای خودش. نمیدونم چرا بعضی از دوستان قدیمم که براشون رفیق گرمابه و گلستان بودم که هر وقت بغضی داشتن بی برو برگرد به من زنگ میزدند و خیلی وقتها آرومشون میکردم چرا دیگه جواب تلفن هامم نمیدن؟  قبلترها حداقل ماهی یه بار می اومدن پیشم. حس خوبی نیست که بفهمی و بدونی که اونهایی که دوستت داشتن و تو هم دوستشون داشتی دیگه دوستت ندارن. حالا به هر دلیلی که من خودم هم نمیدونم.  راستش بدجوری احساس تنهایی میکنم.

امروز دو تا از هم مدرسه ای هام رو خیلی اتفاقی توی خیابون دیدم. هنوز هم خیلی صمیمی بعد  از ۸ سال خوشحال و خندون داشتن با هم قدم میزدن. راستش خیلی خوشحال شدم و بیشتر از اون حسودیم شد. خیلی زیاد. من همه جا تنها میرم. فقط بعضی روزها یه ساعتی با توام. همین!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

من منتقد نیستم اما به عنوان یک خواننده احساس میکنم باید نظراتم رو بگم. کتاب کافه پیانو رو خوندم. کتابی که چند وقتیه خیلی مد شده و تو وبلاگی بری چند خطی در موردش میخونی. البته یکی دو هفته پیش خوندمش اما الان وقت کردم که در موردش بنویسم.

 کتاب خوندنی بود ولی خوب که فکر میکنم میبینم آقای قاسم جعفری که هولدن دوست داشتنی نتاور دشت رو هم خیلی دوست داره با این سبک نگارش که من دوستش دارم، چرا یه آدم دوست داشتنی برام نیست. یه جای این کتاب به نظرم میلنگید. کجا نمیدونم؟

شخصیتهای زن داستان، صفورا و پری سیما من رو گیج میکنند. پری سیما اونجور که جعفری توی کتاب میگه زن خیلی لطیف و حساسیه که با داستانهای دوران کودکی خودش زندگی میکنه اما یه جایی توی کتاب میگه که دو سال شوهر و دخترش رو تنها میگذاره و میاد تهران که فوق لیسانس بگیره. یه زن خیلی لطیف این کار رو میکنه؟

بعد این دختره صفورا اولش با لباسهای جلف و جفنگ خودش رو از پنجره بیرون میندازه تا توجه مرد رو به خودش جلب کنه بعد که به عنوان دانشجوی هنرهای نمایشی میاد توی کافه مرد نمیشناسدش! و اون موقع دختر خیلی هم هنرمنده بعد یه جای دیگه یه دختر لوند میشه، یه جای دیگه( توی خونه خودش) یه دختر جا افتاده و خیلی عاقل که خیلی هم رگ خواب مردها دستشه! نمیدونم این همه تضاد از کجا میاد و واقعاْ لازمه اینهمه تضاد توی شخصیت یه آدم وجود داشته باشه؟ کاش آقای جعفری جواب سوال منو میداد.

البته کتاب رو بخونید چون فضاهای کتاب، تاریخ کتاب، نگارش کتاب همه توی همین زمانه و کاملاْ محسوس. کافه داری یکی از اون رویایهای دوران بلوغ من بود که توی این کتاب نوشته شده بود.

خلاصه اینکه من هم به نوبه خودم خواستم توی این وبلاگ در پیت یه حرفی از کافه پیانو که این روزها خیلی مد شده زده باشم.

 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

اپیزودهای آخر لاست رو نگاه میکنم و هر از گاهی به فکر میرم. اینهمه پیچیدگی برام یکمی سنگینه. البته قبول دارم که تمام جذابیت یک فیلم یا یه همچین مجموعه تلویزیونی به همین مسائلی که برای من سخت و سنگینه. کلاْ پدیده های پیچیده و هر موضوع پیچیده ای برای من قابل هضم نیست.  شاید چون خودم اصلاْ پیچیده نیستم. همینم که اینجا هستم . بین خپونی این دنیای مجازی و خود واقعی من  اختلاف زیادی وجود نداره.  من متاسفانه به همین کم عمقی هستم که میبینید.

پی نوشت: چه بارون نازی بود! خیلی چسبید

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا