تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

 نمیدونم باید چی بگم برای رفتن صدایی که شبهای تنهاییم در کنارم بود. برای اون جور خاصی که سین و شین میگفت و سرش رو تکون میداد. اون موهای لخت و پرکلاغی و اون بارونی همیشگی. برای اون "سبز" گفتنها و همه اون "عاطفه" ها که عاشقونه میگفت. 

برای همه چهارشنبه های خوبی که بهمون هدیه کردی. برای "مرادبیگ" که خیلی دوسش داشتم ازت ممنونم. من "حمید هامون" رو نمیشناختم اما "رضا صباحی" عشق همه ما بود.

اشک نریختم ولی از دیروز که شنیدم حالم خرابه.

روحت شاد مرد بزرگ و سبز

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت   توسط خپوني  | 

خیلی چیزها توی زندگیم بوده که برای به دست آوردنشون خیلی زحمت نکشیدم و خیلی چیزها بوده که با وجودیکه خیلی تلاش کردم هیچوقت نتونستم به دستشون بیارم. بیشتر اون چیزهایی که نتونستم به دست بیارم مادی نبودن و از اول هم میدونستم که دارم بیخودی تلاش میکنم اما برای دل خودم هم که بود یه امتحانی کردم. تازگیها یکی از اون دور از دسترس ها رو دارم کم کم پیدا میکنم: آرامش!

تو این روزهای کش دار و بی خاصیت و جهنمی تیر ماه که دیگه داره دمار از روزگار من در میاره اعتیاد وحشتناکی پیدا کردم. مثل خر! فیلم و کتاب و سریال میخرم و مثل دیوونه ها کتاب میخونم فیلم میینم و حال میکنم برای خودم فقط نمیدونم کی باید بخوابم!

حجم کارم توی شرکت اونقدر زیاده که گیج شدم البته خوبیش اینه که کارم رو دوست دارم و هر چقدر هم گه تو گه باشه و همکارام مزخرف باشن بازم خوبه. اما مشکل اصلیم همین کم خوابیه. صبحها منگ و گیجم مدام میرم تو در و دیوار. امروز هم که مهندس عزیز پروژه که یه آقای خیلی شیک و عصا قورت داده و با کلاسیه صبح تو همون حالتهای منگی من زنگ زد که مطلب مهمی رو که کارفرما خواسته بگه و منه خر در جواب گفتم چه تخمی تخیلی!  گند زدم به خودم.

اینجا که دیگه ویزیتور نداره .خاک بر سرم با این نوشته های مسخره ام که همون ۴ نفری هم که همیشه میومدن دیگه نمیان یه سر بزنن.  دارید قلب منو میشکونید:( اینجوری پیش بره تعطیلش میکنم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط خپوني  | 

این چند روز ساعت 9 شب برقهامون قطع میشد و ما هم میرفتیم رو تراس و هی قلیون بکش، هر چی آبجو برای بابام آورده بودن با مهدی خوردیم. استخوانهای دوست داشتنی رو دارم میخونم، مدتها بود خریده بودمش ولی حس خوندنش نبود شاید چون یه کمی داستانش رو میدونستم و احساس میکردم اگه بخونمش دپرستر میشم اما خیلی باحاله، برای فراموشی کمردردهای وحشتناک هر شبه چیزه خوبیه.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط خپوني  | 

طعم تلخی را خوب حس میکنم، واقعیتهای تلخ آنقدر مرا احاطه کرده اند که تلخیشان یک لحظه رهایم نمیکند. خودم را گول نمیزنم، چشمهایم را باز باز کرده ام و همه تلخیها را میبینم و حس میکنم. دنیای خیال پردازیهایم مثل یک  اردوی یک روزه، خیلی زود و در یک چشم به هم زدن تمام شد و فقط چند تا عکس نه با کیفیت خوب که تار و بی مفهوم برایم بایمانده.

انگار که یک شکاف عمیق توی دنیایم باز شده، دنیایی که دوستش دارم و دنیایی که دارم. تفاوت این دو دنیاست که مرا میرنجاند ولی من مدتهاست که پذیرفتم که دنیا را همانطور که هست باید بپذیرم که توان ناچیز من هیچ تغییری در آن ایجاد نخواهد کرد. افسرده نیستم، اما غمگینم. تلاش مذبوحانه ای برای شاد بودن میکنم، اما هر چه بیشتر سعی میکنم کمتر نتیجه میگیرم. حس و حال بازنده ها رو دارم.

 شبها همین ساعتها که میشود، انگار که جایی برای دلتنگیهایم پیدا میکنم، اینجا تنها مامن من شده برای فرار از خودم! پناه بردم به کتابهایم، دوستان آرام مهربانم، شبها هم با کتابهایم میخوابم که از بین تمام رویاهایم همین ها برایم مانده اند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط خپوني  | 

میگن دخترها بابایی هستند، اعتراف میکنم من بابایی ترین دختری هستم که به عمرم دیدم، من مادرم رو خیلی دوست دارم اما رفیق پدرمم، یه جور رابطه که خیلی نمیتونم در موردش توضیح بدم، یه وابستگی شدید در عین استقلال. یه جورایی خیلی شبیه بابامم، مخصوصاً وقتایی که پر از فکرم و تقریباً لال میشم، ساق پامم هم کپی پای بابامه. بچه تر که بودم، هر وقت برای امتحان یا مسابقه ای یا اردویی صبح زود بابام میبردتم که برسونه، اینقدر عذاب وجدان داشتم، بعد هی بهش میگفتم بزرگ که بشم دیگه نمیخواد تو منو ببری. یه کل کل دوست داشتنی همیشگی با بابام دارم. هر وقت سیگارهاشو میذاشت تو یخچال کش میرفتمشون، میدونست کار منه یه چشمکی میزد که برم بیارمشون، سیگارها رو که میاوردم با نوک زبون دورشو خیس میکرد و روشن میکردش. اینقدر دوست داشتم این کارشو. بابام برای من یه چیز دیگه است.

کمترین لحظات عمرم رو با بابام گذروندم، روزی حدوداً 45 دقیقه یا کمتر، فکر کنم تو اون ده روزی که مکه بودیم تنها وقتی بود که تمام روز رو با هم بودیم. پیش دانشگاهی که بودم، دم کنکور روزهای سخت و بدی داشتم، مادرم روزهای اوج بیماریش رو میگذروند و همه تو خونه گریه میکردیم، پدرم تو کارگاهشون یه جایی برام درست کرده بود میرفتم اونجا درس میخوندم، اگه مراقبم نبود علی آباد کتول هم قبول نمیشدم. من هر چی دارم از بابام دارم.

بابام هر سال چندین تا سنگ کلیه دفع میکنه، خیلی سخت و خیلی بی صدا که کسی اذیت نشه، بالاخره دکترش امروز صبح عملش کرد و اون سنگهای لعنتی رو در آورد، بابام بیمارستانه و من دلتنگتر از هر شب دیگه دارم اینها رو اینجا مینویسم و گریه میکنم، امشب بابام منو بوس نکرد.

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت   توسط خپوني  | 

:: روزهای گند و گرم تیر ماه هم به سختی داره میگذره، این تابستون لعنتی با این همه خوراکیهای اغفال کننده که هر شب منو به دل درد میندازه، به این زودیها تموم شدنی نیست. تازه روز دهم تیر ماهه و من خسته و بی طاقت از گرما. چند تا همکار زرتشتی دارم که میگفتن امروز روز جشن ؟ (اسمشو یادم رفته)، که برای داغترین روز ساله و آب بازی میکنن و احتمالاً یه آتیشی هم روشن میکنن مثل همه مراسم هاشون که تابستون خوبی داشته باشند. همین همکارها میگفتن که حداقل ماهی یه دونه از این جشنها دارن، ما بچه مسلمونها هم کم نیاوردیم گفتیم ما هم ماهی دو سه تا شهادت توپ به چندین روایت داریم، این به اون در!

 

:: البته تو همین روزهای داغ از اینکه آلمان قهرمان نشد بسیار خوشحالم و دلم خنک شد.

 

:: یه هفته ای میشه که میرم و درس میدم، تو همون شرکتی که گفتم تا حالا غیر از عربی و زبان و حسابان اونم به بچه های خنگ فامیل و در و همسایه سابقه تدریس نداشتم. شاگردهام چند تا آقای سبیل کلفت و یه خانم مو شرابیه! بعضی وقتها یه سوالهایی میپرسن که من اصلاً نمیدونم اینا چیه ولی از اونجا که سن و سال بیشتری دارن و قطعاً تجربه بیشتر، اینجور وقتها نمیتونم یه چرتی بپرونم و در برم، میگم این مطالب رو قراره در جلسه بعد بگم اجازه بدید که کلاس روال خودش رو طی کنه! اینجور وقتها یاد تمام معلمها و استادهای گیج دوران تحصیلم میافتم که همیشه میپیچوندن و سوال رو با سوال جواب میدادند یا جواب نمیدان یا جواب رو به آینده نامعلومی ماکول میکردن، جلسه قبل یه چند تا سوال سخت ازم پرسیدن منم وقت نکردم برم جوابها رو پیدا کنم و امروز زنگ زدم و کلاس رو کنسل کردم.

 

:: اونقدر این مدت درگیری های کاری و غیر کاری داشتم و جنگیدم که به یک جنگجوی تمام عیار تبدیل شدم. دیدن هر شب سریال پر کشش Lost  (که این روزها خیلی مد شده و هر ننه قمری دور از جون من و دوستام) در صد خشانت و جنگجوییم رو بالاتر بوده و چون خوابم هم به خاطر دیدن این سریال و کلاسها کمتر از قبل شده خیلی بد اخلاق شدم. تنها راه درمانی که برای کم کردن این همه خشونت و آشفتگی به ذهنم رسید پناه بردن به شهر کتاب بود، چند روزی فیلم و سریال جای خودش رو به کتاب داد که البته بی تاثیر هم نبود، کتاب " تارک دنیا مورد نیاز است" رو تازه خوندم و بسیار لذت بردم .

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت   توسط خپوني  | 

اینها را فقط برای تو مینویسم، برای تو که تنها توی منی، میدانی که دوستت دارم چند تا؟ خودم هم نمیدانم، بیصدا و آرام و یواشکی دوستت دارم، یواشکی شاید از همان بار اولی که پیدا کردمت، نه اینکه یواشکی باشد ولی دلم میخواهد یواشکی باشد که انحصاراً برای خودم باشی و برای هیچکس دیگری نباشی.

 اين روزها خوب نيستم، مهربان نيستم، لحظه‌هاي خوب كم دارم. اين روزها هيچ چيز خوبي ندارم كه به درد بخورد و كسي را شاد كند. با اين‌حال، همه‌ي آن‌چه را كه هست، كه از دلم باقي مانده، يك‌جا مي‌دهم به تو.

تولدت مبارک

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت   توسط خپوني  | 

فکرم هزار جا درگیره و نمیتونم روی هیچ چیز تمرکز کنم. اینجور وقتها تمام موضوعات توی ذهنم با هم قاطی میشن، عصبی هم میشم، هی باید برم دستشویی. وقتی دارم حرف میزنم بیشتر سوتی میدم که مایه تفریح همکارهاست توی خونه هم که کلاً حرف نمیزنم. بیشتر ترجیح میدم با خودم حرف بزنم مثلاً وقتی دارم ابروهامو بر میدارم همین جوری یه ریز با خودم حرف میزنم و حرف میزنم، یا وقتی دارم آشپزی میکنم، سرشبی بند اول انگشتهام، همونا که وقتی والیبال بازی میکنی خیلی معلم ورزشه تاکید میکنه که باید با اونجا بزنی به توپ، فرو رفتن تو روغن داغ، داشتم کتلت میپختم. اگه نوشتنمم یا حرف زدنم مثل آشپزیم خوب بود حتماً خیلی راحتتر حرفهای دلمو میزدم، شاید حالم بهتر بود. سرم رو با خوراکیهای تابستونی حسابی گرم کردم، کلی هویج خریدم هی آب هویج میگیرم و بعدش هویج بستنی میخورم، یه عالمه شاتوت خوردم، دیشب تا ساعت 5/3 این حدودا همش تو دستشویی بودم یه دل دردی داشتم، باز خدا رو شکر کار به جاهای باریک نکشید و با یکی دو تا قرص مشکلم حل شد. فردا رو چیکار کنم؟ تو رودرواسی آقای رییس باید از فردا برم یه شرکتی یه نرم افزار درس بدم، گفته تا میتونی ازشون پول بگیر اما من اصلاً روم نشد در مورد پول حرفی بزنم، شرکت بزرگیه و کلی منت کشیدن تا رییسم رو راضی کردن. رییسم گفته به کسی چیزی نگو همه رو بپیچون و برو ، نمیدونم چرا! من زیاد سوال نمیپرسم خودم ته توی قضیه رو در میارم به وقتش. باید مقنعه سرم کنم بعد از حدوداً یه سال مقنعه ام رو از ته کشوی روسری هام در آوردم، مچاله شده بود، اتو کردم و سرم کردم، نوستالژیک بود.

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا