تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

من همینطوری مدام دارم پشت دستمو داغ میکنم هی! آخه منو چه به لطف کردن؟

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

:: سایه جان، دقیقاً  نمیدونم این چندمین باره که از من پرسیده میشه که خپونی یعنی چی؟ من اگه میدونستم همون بار اول می گفتم و این دانیال هم نمی اومد هی ما رو منسوب کنه به در و دهات خپون آباد.

راستشو بخواین داستان این اسم اونقدر مسخره و لوسه که روم نمیشه بگم، فقط همین فدر بدونید که یه زمانی چهار پنج تا دختر دانشجوی بیکار یه سری اسم رو هم گذاشتن، شیمپولی، تیپوری و شمبولی که یکیش هم خپونی بود. حالا نیاین کامنت بذارین که معنی اینها یعنی چی، به جون عمه ام نمیدونم. باز نیاین کامنت بذارین که شمبولی که اسم دختر نمیشه، خودم میدونم ولی خوب اگه بخوای میشه.

:: امروز بعد از مدتهای مدیدی به خاطر سرعت نسبتاً خوب اینترنت رفتم سراغ ایمیلهام، 254 تا ایمیل داشتم، 70% که چرت و پرت بود، یه تعداد زیادی از آقایی به اسم مهیار که هی تو یه جایی منو اد کرده بود. کلی ایمیل بازی کردم. یه ایمیل از یکی از همکلاسیهای قدیمیم  داشتم که رفته استرالیا، بعد از 4 سال ایمیل زده که سلام، من امیدم، فامیلیمو عوض کردم گذاشتم "جم" ،دارم ادامه تحصیل میدم، کلی بهش گفتم بی معرفت بی مرام و .. قطعاً جواب میده بی معرفت تویی، بی مرام خودتی. خودت کجا بودی این چهار سال؟

همیشه توقع داریم دیگران به فکر ما باشند، روز تولدمون زنگ بزنن، هر از گاهی یادی ازمون بکنن، عیدها برامون اس ام اس تبریک بفرستند و ... ولی واقعاً خودمون این کارها رو میکنیم یا نه؟ مدتهاست از دوستای قدیمیم توقعی ندارم، اوایل با هر بی توجهی ناراحت میشدم، کافی بود یه سال تولدم رو فراموش میکردن واویلایی برپا میشد. ولی خوب الان به جز یکی دو نفر بقیه برام فرقی نمیکنن، از اون یکی دو نفر هم دیگه خیلی انتظار ندارم، همین که هستند و هر از گاهی میشه گپی باهاشون زد برام کافیه، یه روزی دوست میخواستم که دور و برم شلوغ باشه، که یه عالمه از هر رنگی دوست و رفیق داشته باشم ولی امروز فقط دلم میخواد دور و برم خلوت باشه و دو تا گوش شنوا داشته باشم. این توقع زیادی نیست ، هست؟

 

:: چهارشنبه بالاخره آمپولهای مامان رو پیدا کردیم، البته دو برابر قیمت قبلی، روز پنجشنبه هم رفتیم بیمارستان برای تزریق، یه خانمی هست اونم ام اس داره، بعضی وقتها تو بیمارستان میبینیمش، 32 سالشه و بعد از ازدواجش بیماریش رو فهمیده، اینجور که من فهمیدم خانواده درست و حسابی داره چون پرستارها خیلی تحویلش میگیرن. دیروز تو بیمارستان برای پرستارها داشت توضیح میداد که بزودی قراره حامله بشه، بعد قراره چند ماه بعد بره کانادا پیش فامیلشون تا بچه اونجا به دنیا بیاد و شناسنامه بچه رو همونجا بگیره، با اینکار میخواد آینده بچه شو تضمین کنه و کلی هم خیال پردازی کرد و رفت خونه. دیشب موقع خواب هی اون خانمه یادم میاومد ، فکر میکردم الان با شوهرش که جای برادری خیلی هم خوشگل و خوش تیپ بود مشغو لن و دارن تولیدمثل میکنن، بعد قراره خانم به خاطر فکرها و نقشه های شوهرش تک و تنها با محصول تولید شده داخل رحمش بره اونور آب، یه زن مریض که هفته ای یه بار آونکس میزنه و ماهی 20 گرم آی وی آی جی، فقط به خاطر اینده بچه و خودهواهی شوهرش، چقدر ما زنها احمقیم!

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 
واقعاْ باید با صدای بلند گریه کنم اما نمیتونم
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

دو ماهی هست که داروهای مادرم پیدا نمیشه، هر روز کارمون شده سرکشی به داروخونه های 13 آبان و هلال احمر و.... شماره تلفن اطلاعات دارویی مدتهاست که تا اطلاع ثانوی قطع میباشد و هیچ مرجعی نیست که جوابی به ما بده. دکتر مادرم رفته تعطیلات، مادرم دو ماهه آمپولهاشو تزریق نکرده، هزینه داروی آزاد یک و نیم میلیون تومانه و تو بازار آزاد هم فقط داروی چینی موجوده که به دستور پزشک ممنوعه. مادرم با کلی درد هر شب میپرسه آمپولهامو پیدا نکردین و من و مهدی هر شب شرمنده تر از قبل میگیم فردا.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

این چند روز که خیلی قبلتر ( از فردای تعطیلات نوروز) برایشان نقشه کشیده بودم هم در عرض چشم به هم زدنی تمام شد و رفت. تعطیلات خرداد امسال در محاصره دی وی دی های سریال Lost ( که این روزها خیلی مد شده و هر ننه قمری دور از جون من و دوستانم اونها رو دیده) و بشقابهای پر از میوه های خوشمزه تابستونی مخصوصاً گیلاسهای کرمو، دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم  جی دی سلینجر، یه کمی از کارهای شرکت و خواب کافی گذشت و خوش هم گذشت.

به تعطیلات خرداد سال قبل فکر میکنم و چیز خاصی یادم نمیآد، به تعطیلات بعدی فکر میکنم و باز چیزی به ذهنم نمیرسه، کلاً هر وقت به آینده فکر میکنم همین حس رو دارم، گنگ، نا مفهوم، نا امید و گاهی ترسناک.

بعضی وقتها برای خودم میرم توی فکر و خیال سعی میکنم شبیه سازی کنم هر چی نباشه ما مهندسها! ذهنهای خلاق و کارایی برای شبیه سازی داریم مخصوصاً شخص من که با چندین نرم افزار کاملاً تخصصی مدلهای دینامیک سیالات رو شبیه سازی کردم، از مرزهای دانش گذشتم و حالا دارم مرزهای جدیدی میسازم( اینها جمله های کلیدی استادم بود هر وقت که خسته میشدم با اینها خرم میکرد). زندگی هم یه مدل دینامیکیه که مدل کردنش نیازی به نرم افزار تخصصی نداره فقط کافیه چشمهاتو ببندی و بری.

آینده برای من میتونه چند حالت داشته باشه:

  1. همینطوری که هست بمونه، دختر خونه بابام باشم و کنار مادرم بمونم، مادرم حالش بهبودی نداشته باشه و من تا آخر عمر غر بزنم و پیر دختر یکه تاز فامیل باشم.
  2. میتونم ازدواج کنم، قطعاً همسر خوبی نخواهم بود چون خیلی زود شوهرم دلمو میزنه و من باز شروع میکنم به غر زدن و قطعاً طلاق میگیرم و میام خونه بابام. البته این گزینه میتونه حالت دیگری هم داشته باشه یعنی قبل از اینکه شوهرم دلمو بزنه من بچه دار شم اونوقته که دیگه طلاق نمیگیرم. مادر خوبی میشم مثل خیلی از زنهای ایرانی که صرفاً به خاطر مادر بودن زندگی دوست نداشتنیشون رو تحمل میکنن.
  3. گزینه یک، با این تفاوت که مادرم کمی بهتر شه، این حالت شیرینترین حالت ممکنه و اونوقت قطعاً خیلی دختر شاد و سرزنده ای خواهم بود و خیلی هم خانم مهندس خوب و کاردرستی خواهم شد. شاید ادامه تحصیل هم دادم.
  4. امکان داره دچار افسردگیهای مزمن بشم و یهو معتاد شم، احتمال رخ دادن این حالت کم هم نیست، در این حالت مادرم از غصه من دق میکنه و من هم عمراً ترک نمیکنم و یه روزی موقع تزریق میمیرم.
  5. شاید عاشق بمونم و با عشق زندگی کنم، امکان رخ دادن هر اتفاقی هست، شاید ترکیبی از همه اون بالاییها، یه دختر عاشق که معتاده، یه دختر عاشق که مادرش بیماره، یه دختر عاشق که مادرش بیمار نیست، یه دختر عاشق که مادره!
  6. امکان داره فردا صبح دیگه از خواب بیدار نشم.
  7. امکانهای بیشتری هم وجود داره که بسته به تشخیص کاربر فعلاً غیر فعاله.                                                                                                                         
 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

یکی! از دستاوردهای با ارزش اسلام و انقلاب! برای ما این است که خرداد ماه یه چند روزی تعطیلیم و میتوانیم سریال LOST ببینیم و هی هندوانه بخوریم و هی گیلاس بخوریم  و هی بعد دیدن سریال بخوابیم و ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

دیشب با خانواده رفتیم پارک، ده دوازده سالی بود پارک ارم نرفته بودم. شاید آخرین بار، همان دفعه ای بود که با دامن صورتی و موهای بافته شده ام رفتم. اول یا دوم راهنمایی بودم. عصا که اومد توی دست مامان تفریحهای آخر هفته ما هم پرید و رفت به دوردستها. بعد اینهمه سال نه به ذوق پارک رفتن که برای یادآوری جمعه های کودکی رفتیم پارک. زنگ شروع بازیها و گیشه های بلیط که الان فروشنده هاش همه خانم بودن، تنها چیزی بود که منو میبرد به گذشته. دل و جیگر سوار شدن به این بازیهای عجیب و مسخره رو نداشتم اما کرمم گرفت رنجر سوار شدم و فکر کنم سر روده کوچیکم از جاش در اومده، جای معده و طحالم عوض شده و قلبم رفته زیر دنده هام. ترن هوایی هم سوار شدم، سفینه هم همینطور، اندازه سه تا زایمان طبیعی جیغ زدم، کلی انرژی آزاد شد و خوشحال و خوشبین بودم به شنبه در راه.

همه میدونیم که شنبه ها بدترین روز خداست و امروز بدترین بدترینها بود برای من خودت بهتر میدونی چرا، جدا از ذهن آشفته جسم درب و داغونی هم داشتم، مدام سر روده ام گیر میکرد به یه جایی و میپیچید، ناهار قوره بادمجون خوردم با فیله و  ژله توت فرنگی رضا رو هم کش رفتم و خوردم که فکر کنم از اون سر آزاد روده  کوچیکم رفت داخل و مسیر مسدود شد و به قول فاطمه گلم " دل پورچه" گرفتم و هنوز هم خوب نشدم. حال روحی خوبی که نداشتم و هی خوردم و خوردم . لواشک گلین، نیم کیلو گیلاس، یه بشقاب هندونه، یه سبد پر زردآلو و هلو، بلال هم با امیر پزیدیم روی گاز و همه رو خودم خوردم  و حالا حالم بده، خیلی هم بد.

خواهش میکنم یکی بیاد این سر روده منو ببنده سر جاش.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

:: چند ماهی رژیم داشتم، بار اولم بود که رژیم میگرفتم و برای من شکمو که مدام هوسونه دارم و مثل حامله ها همش دلم هوس چیزهای عجیب و غریب داره اوایلش خیلی سخت بود، ولی خوب مجبور بودم چون کلی گرد شده بودم. اوایل نه وزنی کم میشد و نه تغییر محسوسی داشتم و کم کم دپرس شدم. یه ماهی بی خیال رژیم شدم و بعدش یه مدتی هم سرما خورده بودم و باز هم نمیشد رژیم گرفت، بعدش هم که یه هفته رفتم کیش و تا تونستم خوردم و ... خلاصه اینکه رژیم، ناخواسته تعطیل شد و در این مدت مدام هم عذاب وجدان داشتم. بعد یهو نمیدونم چی شد که من هر روز لاغرتر میشدم و یهو و خیلی ناگهانی وزن بالای 60 کیلوی من الان زیر 50 شده و من هیچ شلواری ندارم که اندازه کمرم باشه و همه شلوارهام حتی اونی که یه ماه پیش هم خریدم دیگه رو کمرم نمی مونه و همه مانتوهام هم انگار برای ماههای اول بارداری خریداری شده. مثل این مرد شلخته ها که کمربند نمیبندن و مدام شلوارشونو میکشن بالا منم مدام دارم همین کار رو انجام میدم.

:: دو هفته پیش با کلی دوندگی تونستم 6 تا بلیط هواپیما برای 14 ام پیدا کنم، قرار بود تعطیلات خرداد بریم سرعین، آب و هوایی عوض کنیم و آبی به تن بزنیم و آش دوغی بخوریم و صبحانه سرشیر و عسل بخوریم، شهر و دیار ابا و اجدادیمان را ببینیم و.... که دکتر مادرم اجازه نداد.، 8-7 تا هتل زنگ زدم تا بالاخره بعد از کلی سوال و جواب و چک و چونه و گرفتن پلان و جزییات اتاق و اینکه دستشویی فرنگی کجاست و اسانسور داره یا نه، در ورودی مسیر ویلچر رو داره یا نه، اگه نداره چند تا پله داره، یه هتل مناسب پیدا کردم و داشتم پول واریز میکردم به حساب که زد به سرم حالا یه بار دیگه شماره دکتر رو هم بگیرم و با اونم مشورت کنم و دکتر مامانم دعوام کرد و ... سفر کنسل شد، بلیطها رو با لب و لوچه آویزون بردم پس دادم و 5% هم از پولش کسر شد و حالم گرفته شد. چقدر دلم آبتنی میخواست:(

:: در جریان رعد و برق دیشب مادر شوهر دختر عمه ام از ترس سکته کرد. منم کم مونده بود سکته کنم. یاد دوران دانشجویی افتادم. دو سال اولی که بابل بودم تو خوابگاه بودم و کلی خوش میگذشت، سال سوم چون از شلوغی خوابگاه خسته شده بودم اینقدر بلا سر مامان و بابام آوردم و خون به دلشون کردم که برام خونه گرفتن. مشکلشون بی همخونه ای من بود. بهشون قول دادم سر یک ماه همخونه پیدا کنم که نکردم. همون شبهای اول که هنوز هم به تنهایی عادت نکرده بودم یه شب طوفان شد، یادمه اون موقع کلی خسارت همراه داشت و یه عالمه دار و درخت اتیش گرفته بود. خلاصه طوفان شد و برقها قطع شد، گوشیم اون موقع ها N620  بود. کلی صفحه اش نور داشت، صدای زنگش هم هارمونیک بود، اون وقتها خیلی با کلاس بودا! هنوز اس ام اسی وجود نداشت و من تک و تنها دراز کشیدم روی تخت فنری دوست داشتنی ایم و به سایه ای که به واسطه نور صفحه موبایلم افتاده بود روی سقف زل زده بودم و داشتم از ترس میمردم، همینجوری هم بارون میاومد و رعد و برق! تازه یه دیوار خونه من کلاً پنجره بود رو به حیاط و بارون که میزد به این شیشه ها پنداری الانه که این شیشه ها بریزن رو سرم. تختم رو به زور تو تاریکی کشیدم اون سمت دیوار و یهو همون موقع بود که یه سایه گنده اومد تو اتاقم! یه جیغ زدم و تو تاریکی دنبال موبایلم گشتم که ببینم چیه، طفلکی خانم صاحب خونه ام بود که الهی دورش بگردم هنوزم، بس که گل بود، که یه پارچه گرفته بود رو سرش از پله های سمت حیاط اومده بود پایین که به من سر بزنه. هر چقدرم در زده بود من نشنیده بودم چون به شدت درگیر جا به جایی تختم بودم. چقدر اون شب ترسیدم، تنهایی بعضی وقتها خیلی بده.َ تنها چیزی که بدرد این شبها میخوره یه کسیه که محکم بغلت کنه.

:: کلاً میخواستم یه چیز دیگه آپ کنم حواسم پرت حرفهای مامان و بابام شد یه چیز دیگه نوشتم. بهتره برم فیلم امشبم رو ببینم. ONCE!

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 
رفیق من! سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونیهام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

به خاطر کمک کردن به دوستی که خیلی دوستش دارم، به کسی که اون دوست داره کمک کردم که بیاد شرکت ما و همکار شدیم، بعد از مدتی فهمیدم اونی که دوستم دوسش داره آدم دوست داشتنی نیست و خیلی هم مارمولک و دودره باز و فرصت طلبه و با وجود داشتن تمام عشق و جسم و روح دختری که توی آس! بودنش من میتونم قسم بخورم، بیاد و جلوی چشمهات به دوستت خیانت کنه و به دختری پا بده که .... اصلاً نمیدونم چی بگم در موردش، چه حالی میشی؟ میتونی هیچی نگی؟ میتونی به دوستت بگی؟ چطوری میتونی به دوستت بگی؟  نه دلم میخواست نقش یه آدم خبر چین رو بازی کنم و نه میخواستم مثل بزغاله سرم رو بندازم پایین و هیچی نگم، میتونستم عکس العمل دوستم رو حدس بزنم، یه چند روزی با دوست پسرش قهر میکنه بعد چند روز خسته میشه و آشتی میکنه، متاسفانه روز از نو و روزی از نو!

90%مردها موجوداتی بی چشم و رو و نمک نشناس هستند و80% زنها موجوداتی کم عقل، انگار بعضی دخترها و پسرها به دنیا اومدند که مدام به شعورشون به احساساتشون توهین بشه و اونها مدام این توهین رو دایورت کنن به تخمشون و به روی خودشون نیارن، چقدر این آدمها حرص درآرن، این چند روز عصبانیم از دست خودم که همه چیز رو دیدم و سکوت کردم، از دوست خرم که نمیفهمه و از دوست پسر نامردش که خیلی گهه.

همه پیش بینی هام غلط از آب در اومد، فکر میکردم کلی میتونم به این دو نفر کمک کنم، به هر حال کار خوب پیدا کردن کار راحتی نیست، گفتم اگه زودتر کار پیدا کنن زودتر سر و سامون میگیرن و... چه فکر میکردم و چی شد، الان هر روز با این آقای نامرد دعوا میکنم مستقیماً با هم کار میکنیم و من اصلاً نمیتونم به روی خودم نیارم، و دوستم میبینه رفتار من تغییر کرده از دست من دلخوره! واقعاً من باید چیکار کنم؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 

مدتهاست زندگی برای من شده ماراتنی طاقت‌فرسا، صبح که با چند بار خاموش کردن ساعت و بیدار شدن و یه ربع خوابیدن و دوباره بیدار شدن و دوباره پنج دقیقه خوابیدن، بیدار می‌شم؛ یه دستشویی مفصل میرم و دست و صورت رو هم میشورم و میرم جلوی آینه، یه کمی ضد آفتاب و رژگونه میزنم به صورتم و در این فاصله چند ثانیه یه بار هم میگم " مهدی بیدار شو، دیره" سه سوت لباس میپوشم، برای آخرین بار میرم بالای سر مهدی و داد میزنم "پاشو دیگه" و میرم اتاق مامان، مامان رو میبرم دستشویی و تا مامانم کارشو تموم کنه یه رژ هم میزنم و ناهارمم میذارم تو کیفم، مهدی هم الان آماده است اگه روز فرد باشه سوار ماشین میشیم و روزهای زوج اگه از 5/7 گذشته باشه که معمولاً هم میگذره با آژانس میریم. یکی دو هفته ای میشه که همش دیر میرسم سر کار. تقریباً هر روز خواب میمونم.

به هر حال حدود ساعت5/8 تا 9 میرسم. تمام تلاش‌ام را می‌کنم که مثبت باشم و پرانرژی و شاد و چه‌قدر احمقانه است این همه تظاهر من برای خوب بودن، که این همه تلاش میکنم که نشون بدم که خوبم، که مشکلی نیست که همه چیز رله است، در حالیکه نیست. نه داروهای مادرم پیدا میشه، نه دکترش رو میتونم پیدا کنم که باهاش صحبت کنم، نه اوضاع کار خودم خوبه، نه اوضاع کار تو خوبه، نه هیچ چیز خوب دیگه ای، هیچی ....ولی خودم می‌دونم که همین تظاهر به خوب و شاد بودن تنها چیزیه که سرپا نگهم میداره، که همین زوم کردنم به همه جزییات مدارک و گیر دادنم در حد دیوانه کردن همه اطرافیانم به همه دیتیلها خوبم میکنه، که همین در حد خر کار کردن و خفه کردن خودم توی جلسه ها برای فهماندن بدیهیات به مهندسین کارفرما شاید دلیل محکمی برای سر کردن این روزهای طاقت فرساست. جداً باید جایزه بزرگی برای اینهمه انرژی نهفته جنبشی به من داده میشد که این همه حوصله دارم، که چیزهایی که دوست ندارم رو بشنوم و ببینم ، آدمهایی که دوست ندارم رو تحمل کنم و باز هم میخندم، به امید اینکه همین امروز یا فردا ببینمت و برات همه این جزییات رو توی وقت کم با هم بودنمون تند و تند و نصفه نیمه تعریف کنم و تو مدام تاییدم کنی و احساس کنم که خوشبختم.

دوستان سابق که همکاران فعلی هم هستند از روز اول هفته برنامه دارن، شنبه ها سینما، یکشنبه ها کلاس رقص، دوشنبه میروند خرید برای مهمانی جمعه شب، سه شنبه جمع میشوند خونه یکی فیلم میبیند، سیزن 2 لاست، چهارشنبه همه خیلی خسته شده اند، استراحت میکنند، پنجشنبه هم مهمونی تولد فلانی. هر روز به من تعارف میکنن که تو هم بیا بریم، بدون تو خوش نمیگذره، دروغ میگن البته، مدتهاست که من همراهشون جایی نمیرم و به اونها همیشه بی من خوش میگذره، شاید همنشینی با این قشر الکی خوش و خوشحال یکی از اون اشتباهات اساسی زندگی منه.

به هر حال کار تموم میشه و میام خونه، توی راه میخوابم. خونه که میرسم زودی شام میپزم، مادرم رو میبرم حمام و کلی کار ریز و درشت دیگه، مثل آدمهای معتاد در اولین فرصت میشینم روی این صندلی راحت که بابام چند روز پیش برام خریده و آن لاین میشم، به امید اینکه وبلاگهایی که دوستشون دارم آپ کرده باشن که ساعتی از روزم برای خودم باشه، که نفسی بکشم. شاید بتونم برای فردا و فرداها کمی انرژی ذخیره کنم ، برای لبخند زدن، برای مهربان بودن، برای تظاهر به شادی و خوب و خوشبخت بودن.

روی این صندلی راحت و خوشگلم که میشینم  تقریباً نشسته خوابم میبره و توی این نور کم و با این چشم نیمه باز هیچ چیزی توی این دنیا برام با ارزشتر از خواب نمیشه و میرم تو رختخواب. از این پرویی بی مثالم برای بی هدف زندگی کردن در عجبم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا