|
یادداشتهای خپونی
|
||
:: این مدت فرصت خیلی خوبی برای کل فامیل مادری و پدری بود که بیاین خونه ما مهمونی، یه دور همه برای دیدن قبل مکه اومدن، یه بار شب قبل رفتن اومدن، یه بار شبی که اومدیم اومدن، یه بار فرداش اومدن سالن برای ولیمه، بعدشم اومدن برای عیادت مامانم. خلاصه من دیوونه شدم از بس اینها رو دیدم و هی ماچم کردم این خاله های مامانم اونقدر چلوندنم که خدا میدونه. اما جالبیش اینجا بود که یه سری رابطه های پیچیده ای رو هم کشف کردم. مثلاً دختر عمه مامانم رفیق فابریک خاله مامانمه، همه جا با هم میرن تو همه مهمونیها و عروسیها کنار همدیگه میشینن و ... ،از خاله مادرم پرسیدم چرا اینقدر با هم صمیمی هستید؟میگه دختر عمه مامانم زن پسر عموی مادرمه. این نسبت چه ربطی به خاله مادرم داره؟ این پیرزنهای بی شوهر(شوهر مرده) هم دنیایی دارن برای خودشون.
:: امروز یکی از همکاران ازم خواست براش وقت اپیلاسیون بگیرم*، خانمه گفت تا 3 هفته دیگه "خدیجه" وقت نداره. خدیجه اون خانمی که من میرم پیشش. این سالنه که من و دوستام میریم نزدیک شرکته ساعت ناهار زودی میریم و میایم. خلاصه گیر دادم گفتم گوشی رو بدین به خود خدیجه من خودم باهاش صحبت کنم. یه کلاسی برام گذاشت کلاً مات و مبهوت موندم. دیگه وقتی تجربه زیاد باشه و کارت فنی و تک باشه باید کلاس بذاری دیگه! حالا گیرم داری موی زاید از بدن خانمها میکنی. مهم تخصصه! تلفن رو که قطع کردم کلی آه کشیدم ،من فوق لیسانس دارم این همه سال درس خوندم کار هیچکس لنگ من نیست، هیچکس به تخصص نداشته من احتیاجی نداره، یعنی میشه یه روزی از منم وقت بگیرن بیان ازم سوالات فنی و ایمنی بپرسن؟ یعنی میشه منم یه روزی یه کمی با تجربه بشم اینهمه غصه نخورم که هیچی بلد نیستم، کاش میشد.
:: فردا روز خوبی است، پرسپولیس قهرمان شده، تمام کارفرمایان و رییس و سرپرست و متعلقات همه پرسپولیسی اند. باید نهایت سو استفاده را کرد.
* این همکار ما خیلی با حیا است، در جوار آقایون روش نمیشه وقت آرایشگاه و اینها بگیره ما قبول زحمت میکنیم.
غروب جمعه که میشه انگاری یه فیل گنده میاد میشینه رو این دل صاحب مرده من، دلم میگیره و نفسم تنگ میشه و دلتنگتر از همیشه میشه. دلم این وقتها برای خودم میسوزه.
دست و دلم نمی اومد چیزی از سفرمون بنویسم، سفر سختی بود نه اینکه بد باشه خوب هم بود اما سختیش لااقل برای من خیلی بیش از توانم بود. برنامه های فشرده و پشت سرهم، مدام مراقب همه چیز بودن که مبادا کلید اتاق رو گم نکنم، مبادا پول گم نکنم، مبادا پاسپورت گم نکنم، مبادا چیزی رو جایی جا بگذارم و هزار تا از این چیزها... باید همش مراقب می بودم. روزی چند تا قرص برای سرماخوردگیم میخوردم، از تهران با یه نیمچه سرماخوردگی راهی شدم و اونجا مدام کم و زیاد میشد شدتش، بستگی به این داشت که کجای مسجد بشینیم برای نماز، کنار کولرها باشیم یا دورتر، حمام که میرفتم وقت میکردم موهامو خشک کنم یا خیس خیس میبستمشونو میرفتم، مجبور شدم روزی دو تا قرص LD بخورم که اونها که مصرف کردن میدونن روزی یه دونش هم پدر آدمو در میاره چه برسه به روزی دو تا. هنوز هم بعد از حدوداً ده روز حالت تهوع و بی اشتهایی دارم و کاملاً خوب نشدم. بگذریم..
مسجدالنبی خیلی خوش ساخت بود. نور پردازی عالی وچشم نواز!
برعکس تمام اماکن مذهبی و امامزاده های ایران که پر از رنگ و بته جقه اند و همه درو دیوارها گل منگلی هستند اونجا همه چیز ساده است، فقط سه یا چهار تا رنگ تو ساخت مسجد استفاده شده، فقط اسم الله و محمد رسول الله رو تو مسجد میبینی و یه عالمه آدمهای رنگ و وارنگ. هر کدوم یه فرمت خاص لباس پوشیدن دارند، ایرانیها تابلوترین کسایی هستند که میتونی ببینی(شاید چون خودم ایرانی بودم)، مرد و زن فرقی نداره خیلی راحت میتونی تشخیص بدی فلانی ایرانیه. کسی اونجا از ما نمیپرسید اهل کجایید، میگفتن ایرانی، تهران، ها؟؟
پاکستانیها هم خیلی تابلو بودن با اون گوشواره های طلایی بلند و لباسهای بنفش و صورتی و قیافه های کاملاً مشخص. ترکهای ترکیه هم اینقدر بلند صحبت میکردن که دیگه نیازی به حدس زدن نبود. اونها که از آسیای شرقی اومده بودن هم چشم و قد و قواره مشخصی داشتند. تنها گروهی که به دل میشستن ، مصریها و لبنانیها بودن. خیلیهاشون هم خوشگل بودن. من با یکی دو تا از خانمهاشون که صحبت کردم عاشق ریتم حرف زدنشون و برخوردشون شدم. یکی دو تا پسر مصری هم تو مسجدالحرام موقع طواف دیدم خیلی خوب بودن. بزرگترین تفریحم نگاه کردن به آدمها بود.
کارگرها و پرسنل هتل همه از کشورهای اطراف بودن، مالزی، اندونزی، فیلیپین، افغانستان و پاکستان و... ارادت خاصی به ایرانیها داشتند، خیلیهاشون از من پرسیدن شوهرت ایرانه؟ منم از ترسم میگفتم آره، شوهر و بچه ام ایرانن. بعضیهاشون خیلی مهربون بودن اونقدر که شک میکردی که شاید میخوان بلایی سرت بیارن. اونها که رگ و ریشه عربیتری داشتن هیزتر هم بودن. چند باری عربهای غول پیکر بهم تذکر دادن که حجابتو درست کن. باور کنید الکی گیر میدادن. ولی آدم از دیدن قیافه هاشون سکته میکرد گنده و سیاه و خشن!
خانمهای عرب، روبند و چادرهای مشکی داشتن و هیچ نقطه ای از بدنشون دیده نمیشد. بعضی وقتها که روبندشونو میزدن کنار فقط دو تا چشم پر از سرمه میدیدی و دیگر هیچ. از خصوصیات بارز خانمهای عربستان هیوج بودنشون بود و سینه های گنده. این موضوع رو توی فروشگاههای لباسشون هم میتونستی به وضوح ببینی، سایز سوتینها همه بالای 85 بود. بالاخره عرب بودن دیگه، آقایون یه جوری خانمها یه جور دیگه.
تو اون مدتی که ما اونجا بودیم هوا خیلی عالی بود. بارون میومد، هوا هم خنک بود. ظهرها هوا گرم بود و من و مامانم اون وقتها بیرون نمیاومدیم از هتل.
یه زیارت دوره تو مکه داشتیم و یکی هم تو مدینه، تو مدینه محل جنگ احد و خندق و مسجد قبا و مساجد سبعه و ... بردن و نشونموم دادن. چون مادرم رو تقریباً به زور و به سختی سوار اتوبوس میکردیم این جاها پیاده نمیشد و منم حوصله ام نمیاومد پیاده شم. این جاها پر بودن از دست فروشهایی که جنسهای 10 ریالی داشتن و چقدر هم سرشون شلوغ بود. در مساجد هم بسته بود تقریباً. توی مکه هم رفتیم پای جبل الثور و جبل النور و از دور مسیر غار حرا رو دیدیم و آقای روحانی کاروان هم هر جا که میرسییدیم یه داستان چاخان از خودش در میاورد و میگفت و مدام تکرار میکرد خواهرها گوش کنید، خرید نکنید. عرفات و منا و چادرهایی که حاجیها تو حج تمتع توشون میمونن رو هم دیدیم اسمش رو یادم نیست. تو مدینه و مکه تو خیلی از جاها خانمها رو راه نمیدن، نه اون قسمتی از مسجد النبی که قبر پیغمبر بود نه حتی پشت درهای بقیع، یه ساعتهای محدودی رو اختصاص داده بودن به خانمها که مثلاً میتونستن برن بالای پله های قبرستون و برن پشت پرده های قبر پیغمبر که همونطور که خودتون مستحضرید بکش بکش حسابی بود و همه قطعاً زیر دست و پا بودن. ما هم که با ویلچر و این داستانها حس این کارها رو نداشتیم. توی مدینه شب اولی که رسیدیم یه دل سیر گریه کردم، انگار که توی زندان بودم اونقدر دلم تنگ بود که جلوی مامانم زدم زیر گریه. چند بار این اتفاق تکرار شد.
اما مکه حال و هوای خیلی سنگینی داشت. قویترین حسی که تو اون 5 روز که تو مکه بودیم، داشتم ؛ ترس بود. فرمت شهر، کوههای بلندش، تونلهای طولانی، مدل آدمها، راننده تاکسیهای گیج شهر که مدام گممون میکردن، خود خونه خدا که تقریباً میشه گفت تو پایینترین قسمت شهر بود، چقدر بزرگ بود و چقدر آدم دورش میگشتن، مرده هایی که وقت نماز میآوردن توی مسجد تا براشون نماز میت خونده بشه، مامورین انتظامات حرم که به طرز وحشیانه سعی میکردن مقررات رو برقرار کنن. به راحتی کتک میزدن و داد میزدن، جرثقیلهای دور و بر حرم که شبانه روز کار میکردن، جای پای حضرت ابراهیم تو مقام ابراهیم، همه این چیزها برام غیر طبیعی بود. همشون منو میترسوندن مخصوصاً اولین باری که دیدم وقتی تازه رسیدیم مکه و باید برای انجام دادن اعمال میرفتیم. وقتی ویلچر مادرم از پله برقی سر خورد و اگر میافتاد نمیدونم چه بلایی سرمون میومد. این شهر منو ترسوند اونقدر زیاد که تا وقتی برگشتیم نه تونستم غذا بخورم نه راحت بخوابم. تمام اون 5 شب کابوس دیدم.
بعضی از راننده تاکسیها که جوونتر بودن خیلی خوش تیپ و مرتب بودن بعد یه ژستی گرفته بودن انگاری وزیر امور خارجه بودن. ظاهراً راننده تاکسی بودن اونجا شغل مهمیه.
برنامه غذایی هم از اون بخشهای مزخرف سفر بود. کیفیت غذاها تو مدینه خیلی خوب بود اما من اصلاً تو مکه نتونستم غذا بخورم همه غذاها بو میدادن. مدام موز و آب سیب و پرتقال و زیتون سیاه ، خسته کننده بود.
ما که نرفتیم اما از خیلی از هم سفرهامون که رفتند شنیدیم که مکه و مدینه یه عالمه مرکز خرید شیک دارن پر از اجناس مارکدار چینی! با قیمتهای خیلی خوب. تنها جایی که ما رفتیم مرکز خرید نزدیک هتل بود که چند تا از مارکهای معروف لباسهای ورزشی و نمایندگی کلارک هم همونجا بود. لوازم آرایشی و عطر و ادکلنها هم خیلی گرون تر از تهران بود. ما هم خرید نکردیم.
چیزی که زیاد تو مکه میدیدی داروخونه بود تقریباً سر هر کوچه یه داروخونه بود. کافتیریا (با همین فرمت نوشتار) و غذا فروشی و مطبخ و پیتزا فروشی هم کم نبود. ماشینهای شاسی بلند که مرد عرب غول پیکرپشت فرمون بود و کنارش یه زن با روبند سیاه و چند تا بچه هم رو صندلیهای عقب.
یکی دو تا پارک هم دیدم، توی مکه اسم مثلاً شهر بازشون، شبه الجزیره للتفریح بود، اندازه پارک سر کوچه ما بود.
یه چند تا پیرزن بی همراه ناتوان و مریض و پر حرف هم توی کاروان ما بودن که کاملاًً وبال گردن بودن. نه به قدر کافی پول همراه آورده بودن ، نه سواد داشتن، نه جون راه رفتن داشتن، نمیدونم برای چی اومده بودن؟
یه چند تا پیرزن و پیرمرد خالص ترک هم توی کاروانمون بودن که اصلاً فارسی بلد نبودن، سوژه خوبی بودن برای خندیدن، دم سالن ترانزیت تو جده، عربه خودشو کشت حالیه یکی از این پیرمردها کنه که ساعت و کمربندشو باز کنه. آقاهه نفهمید که نفهمید ما از دور داشتیم میدیدیم و الا اونقدر ترکی بلدم که به بنده خدا حالی کنم. خلاصه ماموره کمربنده آقاهه رو کشید و شلوارش افتاد! با شورت مامان دوز وسط سالن ایستاده بود و فحش ترکی میداد.
قشنگترین جایی که تو این سفر رفتم و دیدم مسجد شجره بود. خیلی خوشگل، خیلی آروم، خیلی آرامش بخش.
من حرف خاصی برای گفتن از این سفر نداشتم همونطور که دیدید. تغییری هم نکردم به جز چند کیلویی کاهش وزن.
جمعه است دیگه یهو آدم دلش میخواد مثلاً سفر نامه بنویسه، نه دیگه تو اون حال و هوام، نه اینکه جزییاتی تو یادمه. یه چیزهای کلی یادم اومد و نوشتم.
گابریل کارسیا مارکز رو همتون میشناسید، کتابهاش اونقدر معروف هست که نیازی به گفتن نیست. کتاب عشق سالهای وبا رو چندین سال پیش خونده بودم و داستانش خیلی پر رنگ توی ذهنم بود، فیلمش رو هم همین امروز دیدم و توصیه شدید میکنم که حتماً ببینید. من که کلی کیف کردم. چقدر خانومه ناز بود.
وارد بیمارستانهای دولتی این شهر که میشی از بوی خون و کثافت دلت میریزه بهم و نرفته برمیگردی. تو بیمارستانهای خصوصی این شهر که وارد میشی اول یه نگاه به سر و وضعت میکنن اگه خیلی شیک و قرتی باشی بیشتر تحویلت میگیرن، زودتر به دکترهای مشاور زنگ میزنن، اتاق خالی زودتر پیدا میشه، هر چقدر رنگ رژت پر رنگتر و رنگ لاکت جیغتر باشه، راحتتر میتونی نگهبان رو راضی کنی که خارج از ساعت ملاقات بذاره بری بالا پیش مریضت. توی بیمارستانهای خصوصی این شهر حتماً باید بوی عطرت تمام سالن رو پر کنه تا به موقع پرونده مریضت بره حسابداری و حتمآ باید به کارگرها دو تا اسکناس ۵ تومنی انعام بدی که میز و تخت مریضت تمیز باشه.
تو بیمارستانهای این شهر کوفتی که عاشقشیم تا وارد میشی ازت میپرسن میتونی هزینه رو پرداخت کنی و اون موقع است که چشمت میفته به پاهات و میبینی از هول با دمپاییهای تو خونه اومدی بیرون.
خلاصه راه که میری تو این بیمارستانها باید پول خرج کنی و البته به وقتش هم باید بزنی به چاک!
امروز غروب مامانمو تقریباً از بیمارستان ربودم، یعنی دیدم این دکتر بی انصاف یه کیس خوب برای سر کیسه کردن پیدا کرده، منم با داد و بیداد و دعوا مادرمو آوردم خونه! بار اولم نیست از این کارها میکنم و با این سیستم گند پولکی بودن دکترها هم قطعاً بار آخرم هم نخواهد بود، تمام دست و پاهای مادرم کبود شده از بس خون گرفتن ازش و هیچ اکشنی هم انجام ندادن.
امشب با خیال راحت میرم تو رختخواب شاید نتونم راحت بخوابم اما خیالم راحته صدای قیژ قیژ تخت مامانم میاد و همینجا کنار خودمه گیرم کمی بیحالتر از همیشه، مهم بودنشه.
من مامانمو میخوام
دیروز آخرین جلسه هماهنگی کاروان برگزار شد. باز همون آخوند اصفهانیه اومده بود و داشت چرت و پرت میگفت. چیزی که دیروز توی صحبتهاش خیلی بهش اشاره میکرد این بود که : آقایون بپاییین خانمتون بتون حرام میشه ها! اعمالتون رو درست انجام بدین!( با لهجه غلیظ اصفههانی بخونید شما)
بعدش هم تعریف کرد که دختر و دامادش تو ایام عیدی رفتن مکه و ظاهراً سعی بین صفا و مروه اونها با اون چیزی که توی فتوای مجتهدشونه یکی نبوده و اونها نفهمیدن بعدش هم اومدن اصفهان و زناشویی انجام دادن و در واقع فعل حرام انجام دادن و بعدنمیدونم چرا مشکوک شدن به اعمال حجشون و به بابا جونشون خبر دادن. این آقای روحانی کاروان رفته کلی استعلام کرده و مراجع حکم دادن که یه گوسفند سر ببرن و تا داماد آقای روحانی کاروان بتونه امشب با خیال راحت با خانمش بخوابه! طفلکی گوسفنده.
بعد از اتمام اراجیف روحانی کاروان، مدیر کاروان توضیح دادن که ساعت 2 بامداد روز یکشنبه با پرواز سعودی میریم مدینه. اسم هتلمون انوار المدینه است و طبق سرچی که خودم انجام دادم 50 متری با مسجدالنبی فاصله داره و جای توپیه! اما هتل مکه که اسمشم خیلی سخت بود ظاهراً دوره و با سرویس باید بریم و بیایم. کلی جر و بحث کردم با مدیر کاروان و گفتم ما اینهمه پول دادیم که با کاروان درجه ممتاز بیایم که راحت باشیم. چند نفر دیگه هم که مریض همراه دارن هم معترض بودن اما پدرم نذاشت خیلی برم رو اعصاب آقاهه، حالا تا بعد!
این چند وقته که گوجه سبز به بازار اومده هر بار که خریدم اهل خونه نذاشتن بخورم و گفتن دم رفتن مریض میشی ظاهراً باید مریض میشدم چون به جای دل درد، سرما خوردم کاملاً تب دارم. چشمام هم کوچیک و بزرگ شده. میل عجیب و غریبی هم به خوردن پیدا کردم فکر کنم برم و برگردم برم بالای 60!
سوالی که این مدت به دفعات ازم پرسیدن این بود: جداً؟ تو! تو میخوای بری مکه؟ اصلاً بهت نمیاد.
خیلی دور از ذهن نبود و خودم تقریباً میتونستم عکس العمل ها رو حدس بزنم. یکی بغض کرد و بغلم کرد، یکی دیگه خندید، یکی گفت چه بامزه! یکی دیگه گفت پول اضافی داری؟ یکی التماس دعا داشت.
خیلی این چند روز فکر کردم و به نتیجه ای نرسیدم که حس و حالم نسبت به این سفر چیه. واقعاً دوست دارم برم یا نه؟ قبول کنید که مثل بقیه مسافرتها نیست اگر فقط کمی ته دلت پیش خدا باشه، حتی اگه چندین ساله که از خدا دل خوشی نداشته باشی. نه اینکه قراره برم خدا رو اونجا پیدا کنم ولی انرژی اونجا کاملاً خداییه! فقط کافیه چند دقیقه با حوصله و دقت رفتار مادرم رو زیر نظر بگیرم و ببینم که به چه منبع انرژی متصله. من توی خانواده کاملاً مذهبی و سنتی بزرگ شدم و بهم این امکان داده شد که خودم انتخاب کنم و تصمیم بگیرم اما نمیتونم ریشه های خودم رو که سالهاست توی این خونه رشد کرده نبینم. خوشحالم که دارم مادرم و پدرم رو همراهی میکنم تا به یکی از آرزوهای عمیق و قلبیشون برسن.
خلاصه، دوستان برام دعا کنین، مسیولیت سختی بر عهده مه. مادرم رو که خوب میدونید، پدرم هم که مشکل قلبی و کلیوی داره، عمه وسطی هم داره با ما میاد که یه عمل قلب باز دو سال پیش داشته و هنوز هم داره دارو مصرف میکنه و چند ماه قبل هم رحمشو استخراج کردن، خودمم که دیگه میدونید مادرزادی حواس پرت دنیا اومدم، امیدوارم چیزی گم نکنم، چیزی رو جا نذارم، زیر دست و پای عربها له نشم، دزدیده نشم و ....
میدونم دلتون خیلی برام تنگ میشه، روی ماه همتون رو میبوسم تا سرما بخورید و به امید دیدار!
چمدانهای سفر رو تقریباً بستم. کارهامو تو شرکت تحویل رضا دادم ، کارتهای ولیمه رو آماده کردم و تحویل خواهرها دادم . بیست هزار ریال عربستان از صرافی پول گرفتم که به عبارتی میشه پنج میلیون تومان و منتظرم تا شنبه.
نمایشگاه نفت و گاز رو که مثل چندین سال قبل از دست دادم. نمایشگاه کتاب امسال هم مثل دو سه سال گذشته نمیتونم برم. وقت نکردم برم دانشگاه تا از استادهام برای ثبت نام دکترا تاییدیه بگیرم و بنابراین امتحان دکترا هم شرکت نکردم. یعنی درواقع هیچ کاری نکردم و اردیبهشت ماه دوست داشتنی رو از دست دادم.
اینطور که من توی کتابها و این دفترچه هایی که برای آشنایی با مناسک حج بهمون دادن خوندم ، کل ماجرا سه چهار ساعته. به دفعات تاکید شده که نباید یه سری کارها رو انجام داد مثل استفاده نکردن از کرم و عطر و اینها. توی همون کتابها برای هر قدم که بر میداری و برای هر جایی که میری یه ذکر و دعایی نوشتن و اینقدر قضایا رو پیچیده کردن که من با اینهمه هوش و ذکاوت سر در نمیآورم.
آخوند کاروان ما از اون اصفهانیهای سرتق و پرور و زبون بازه و مدام تکرار میکنه که سنی ها خیلی خر و بیشعور تشریف دارن و ما شیعه ها خیلی گلیم! خدا به من صبر کافی بده این حجم عظیم آدمهای غیر قابل تحمل رو بتونم برای ده روز تحمل کنم.
وقت کافی نبود تا کتاب عربی در سفر رو کامل بخونم و فقط چند تا اصطلاح رو یاد گرفتم که فکر کنم مشکلات احتمالی رو برطرف میکنه. هر چند فارسی هم نوعی عربیه.
میخواهم: ارید
نمیخواهم:لا ارید
دوست دارم:یعجبنی
شما زیبایید(مونث): انت جمیله
دوست دارم با تو آشنا شوم: احب ان اتعرف علیک(مذکر)
این هدیه من برای شماست: هذه هدیه لکم
چطور میتونم با شما تماس بگیرم: کیف یمکننی التصال بک
هرگز فراموشت نمیکنم: لن انساک ابدا
از آشناییت خوشبختم: انا سعید بمعرفتک
خواب آلوده و خسته از ساعتها کار نمیدونم برای چی پای این کامپیوتر میشینم. خوابم میاد و نمیتونم بخوابم از فرط خستگی. خروارها کار برای انجام دادن دارم و وقتی محدود. ذهنی درهم تر از همیشه. دلم فیلم دیدن میخواد ولی وقت ندارم. ۸-۷ تا دی وی دی جلوی چشمم هستن و توان بیدار موندن ندارم که بشینم و نگاه کنم. چند شب پیش فیلم Breaking the waves رو دیدم و دلم نیومد که ازش ننویسم. دختری که سلامتی ذهنی کاملی نداره با پسری که از اهالی دهکده محل سکونتش نیست ازدواج میکنه و مدتی خیلی کوتاه بعد از ازدواج، پسر برمیگرده به محل کارش که اکتشاف نفت در دریاست. بی تابیهای دختر و انتظار کشنده. دعاهای پشت سر هم برای برگشت شوهر . اما اتفاق بدی برای پسر میافته و فلج میشه و ....
داستان فیلم رو بارها دیدیم و خوندیم و شنیدیم اما بازی بس، خنده هاش، اولین هم آغوشیش، عشقبازیش با پسر، دعا کردنش و همه اینها برای من با همه فیلمهایی که دیده بودم فرق داشت. چهره خود بس (به کسر ب) چشمهای براقش، مدل خندیدنش و... فیلم رو خاصتر از یه فیلم عشقولانه میکرد. شهری که کنار دریاست و تمام مدت فیلم مه میبینی و بارون و صدای موجهای دریا. قبرستونی که کنار ساحله. دختر که به درخواست همسرش و برای سلامتی اون، بر خلاف میلش فاحشه میشه و در این میون عقاید دست و پاگیر کلیسا و مذهب که زجر اورترین بخشه.
خل وضع تر از اون دختر منم که دارم این اراجیف رو اینجا مینویسم. دلم میخواد یه دل سیر قبل از رفتن بنویسم. دو هفته ای احتمالاً از اینترنت محروم خواهم بود:(
و در نهایت به یاد سهراب سپهری :
روح من در جهت تازه اشیا جاریست
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد.
روح من بیکار است
قطره های باران را، درز آجرها رامیشمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
ساعت ۳.۳۰ این طورا بود که تلفن زنگ زد، یه صدای خیلی لوس و کشدار اونور خط اعلام کرد که در دفتر آقای مهندس پروژه جلسه مهمی برگزاره و بودن من هم ضروری! گفتم من الان نمیتونم بیام که خانم مهندس پروژه گوشی رو گرفت و با تحکم گفت زودی بیا! کیف و دفتر و وسایلم رو جمع کردم غر طولانی و کشداری سر جمیع همکاران و خاصه رییس بخش زدم و به سمت ساختمان مدیریت به راه افتادم.
ظاهراْ جلسه نیم ساعتی قبل شروع شده بود با دوتا از بچه های پایپینگ و دو تا هم سیویل و دو عدد مدیر پروژه از دو نوع نر و ماده! به اضافه یک عدد خانم ایمنی که خودم بودم.
هنوز کامل ننشسته بودم که هی همینجور سوال پشت هم که این سایزها چرا عوض شده این یکی سایز لاین چرا تغییر نکرده و .. با عصبانیت گفتم اول بگید موضوع جلسه چیه؟ این اهمیت ندادن به جوانها در شرکت ما به شدت به چشم میخوره. ۴۰٪ پرسنل هم سن و سال من هستن و ۸۰٪ کارها رو انجام میدن ولی ۵٪ هم براشون احترام قایل نیستن. مدام ما رو یادشون میره و برخورد همه با من یه جوری که بهم میفهمونن که بچه ام! ته نگاه خانم مهندس هنوز یه کمکی از جریان پرینتر غضب آلود بود و من سعی کردم جدی باشم که از شدت جدی بودن خودکارم افتاد زمین. آقای پایپینگی که کرمکی هم تشریف دارن همیشه در جلسات کنار خودشون یه صندلی برای من هم نگه میدارن و اصرار خاصی دارن که هی نقطه اشتراک بین مسیولیتهای خودم و خودش پیدا کنه. خم شدم خودکارم رو بردارم که زودتر خم شد و منم با پا زدم خودکارم رفت اونور تر و خودم برداشتمش.
یه چند تا سوال ازم پرسیدن و چند باری هم همون سوالات رو تکرار کردن که در نهایت یه بله محکم گفتم که به قول آقای مدیر پروژه خوشگلم که پشت میز پر از گلش نشسته بود قال قضیه رو کندم.
توی جلساتی از این دست با این آدمهای با سابقه پر میشم از خنگی و ترس و چندش از ندونسته هام. دلم نمیخواد نفهمم که چی میگن هر چند اگر بحثهاشون کاملاْ به من بی ربط باشه. اعتماد به نفسم میاد پایینتر مقدار مجاز و جیشم میگیره.
بعد از بله ای که گفتم دیگه هیچی از بحثها نفهمیدم همه مباحث سیویلی بود و من نا آگاه و مبهوت! اتاق رو برانداز کردم کلی نقشه عسلویه رو که پشت سر مدیر بود رو خوندم. فاز ۱و۲ ، فاز ۳و ۴ رو پیدا نکردم. ۴و۵ همون جا بود و بعد ۶و ۷و ۸ و ۹و ۱۰ بعد یهو ۱۵ و ۱۶ کنارش ۱۷ و ۱۸. گوشه راست یه دایره کوچک بود و روش نوشته بود کمپ کارکنان خارجی. اسم چند تا شرکت هم تو دایره های دیگه ای نوشته شده بود. اون سمت کمپ ایرانیها بود. یهو یاد سمیه و شوهرش افتادم.
چای آوردن با شیرینی برنجی و زبان. چای اتاق مدیر با سالنهای جلسه تفاوت داشت. چایم را داغ داغ و تلخ خوردم. همه یه دور بهم شیرینی تعارف کردن و من نخوردم. به پاکت حکم افزایش حقوق داخل کیفم فکر کردم و دو دو تا چهارتا کردم و دیدم امسال شاید بشه ماشین خرید.
اینقدر در و دیوار رو نگاه کردم و با گلهای روی میز ور رفتم که حرص همه رو درآوردم. آقای پایپینگی ازم پرسید ویسکوزیته condensate موجود چقدره و من بلافاصله گفتم نمیدونم و خودم رو خلاص کردم هیچ نیازی به این دیتا نداره و الکی سوال میکنه تاکید کرد که باهام تماس میگیره و میپرسه و این بند در صورتجلسه هم ذکر شد. آقای سریش پایپینگ هی یه چیزی آروم به من میگه و تا من بفهمم چی گفته خودش میزنه زیر خنده. اصلاْ تمرکز ندارم خیلی دوست دارم به همشون بگم اینهمه حرص نزنید و تاریخ ندید من دو هفته تشریف ندارم اما جراتشو ندارم. حس بدی دارم و ادار فراوانتر. صورتجلسه نوشته میشه و من هم مجبور میشم امضا کنم توی دلم از خدا کمک میخوام. اینجور وقتها که حساسیت کار بالاست ترس و اضطراب بدی دارم که فکرم رو مختل میکنه. جلسه که تمام شد پریدم تو دستشویی و به شدت جیش کردم.
|
|