تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 
::خوب بی نظری خواننده ها هم خودش یک پا نظر است و خیلی هم نظر مهم و تاثیر گذار!!  باز جای شکرش باقیه که این کانتر این گوشه سیر صعودی داره  که لااقل بدونم روزی چند نفری به اینجا سر میزنن و غمباد نگیرم.

:: امروز برگه مرخصی رو بردم دادم دست رییس محترم! ۱۰ روز مرخصی استحقاقی.

گفت: التماس دعا!

گفتم: خواهش میکنم.

گفت:دختر جان بگو محتاجیم به دعا!

:: کلی فکر کردم ببینم تو این سالها دل کیا رو واقعاْ شکوندم که برم از دلشون در بیارم خلاصه کسی به ذهنم نرسید غیر از دوست و همسایه دوران ابتدایی. چهارم دبستان که بودم یه بار سر امتحانهای ثلث سوم بهم گفت که براش انشا بنویسم و من مثل همه شاگرد اولها گه بازی در اوردم و به معلممون گفتم خانوووم اجازه! مرجان با من حرف زد و طفلکی یک سال رفوزه شد و از لجش به مامانم گفت که من با یه پسره دوستم و قهر کردیم و تا چند روز پیش هم با هم حرف نزده بودیم. زنگ زدم باهاش حرف زدم و سر خودم رو شیره مالیدم که دیگه دینی به کسی نداریم و دلی رو نشکستم و خلاص! اما موقع فکر کردن به این وضوع آدمهای زیادی یادم اومدن که دلم رو شکونده بودن خیلی زیاد!!

::چرا بارون نمیاد؟

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

یه وقتهایی اتفاقات و برخوردهایی تو زندگی اتفاق میافته که مجبوری سریع و درجا یه سوال و حرف یا عکس العملی رو جواب بدی بدون اینکه وقت فکر کردن داشته باشی. اون دسته از آدمها که با تجربه ترن حالا به هر دلیلی خیلی راحت از پس اینجور وقتها بر میان و کلی هم کارشون درسته همیشه، ولی عده ای مثل من هستن که از تجربه و سیاست و سر زبون و اینها هیچ بهره ای نبردن و در طول تاریخ زندگیشون مدام باید در شرایط اینچنینی گند بالا بیارن.

. خوب به هر حال هر آدمی از یه جایی به بعد باید شروع کنه و از تجربیاتش استفاده کنه من هم نمیدونم دقیقاْ از چه زمانی این کار رو شروع کردم. تقریباً خیلی از ما  میدونیم در شبانه روز در چه شرایطی و موقعیتهایی قرار میگیریم و با چه آدمهایی برخورد داریم، یعنی با پیش بینی شرایط محیطی خودمون میتونیم اتفاقات و عکس العملهامونو  کمابیش پیش بینی کنیم؛  مثلاً من تکلیفمو با خودم روشن کردم که اگه یه راننده تاکسی پول بیشتری ازم بگیره کاری به کارش نداشته باشم بحثم نمیکنم و پیاده میشم. اگه سرپرستم بیاد آمرانه باهام صحبت کنه منم از موضع قدرت برخورد میکنم و بعضاْ  هم امکان داره جواب سر بالا بدم، یا اگه برادر عزیز و غیرتی بهم الکی گیر بده میدونم چه جوری جوابشو بدم که گیر نده و..

به هر حال ما چند روز دیگه داریم میریم مسافرت و من اصلاْ نمیدونم اونجا کجاست و چی قراره پیش بیاد . مدام فکرم میره که اگه اینجوری بشه چیکار کنم و اگه اونجوری بشه چیکار کنم و همین جوری واسه خودم هی فکر و خیال میکنم. تذکری که بیش از ده بار این چند وقته دوست و آشنا و دشمن و رییس کاروان و.. بهم دادن این بود که خیلی مراقب خودت باش اونجا یعنی در کشور سعودی همه دنبال دخترهای ایرانی اند و تا حالا چندین و چند بار دختر ربایی شده و اینها. همینجور اخطار پشت اخطار که تنها بیرون نرو و قبل از پدرت سوار هیچ تاکسی نشو  و .. خوب یکم اگه بخوای وسواس بخرج بدی اینهمه هشدار نگرانت میکنه! و من الان برای خودم نگرانم. هر چی فکر کرم به نتیجه نرسیدم که زبونم لال اگه منو اونجا بدزدن چه غلطی باید بکنم! خیلی وحشتناکه ها!

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

::اول از همه به دوست عزیز دکتر اممد قلی سلام عرض میکنم، خیلی مخلصیم!

::دوم میرم سر اصل مطلب، همه چیز از اینجا شروع شد که من از سالهای دور، همیشه تا دلتون بخواد سوتی میدم همه هم لپی! در چند روز اخیر تمامی این اشتباهات از پرینتر سرچشمه گرفت. چند روز پیش میخواستم بگم"تو  این فایلی که من پرینت گرفتم" به جاش گفتم "این پرینتری که من توش هستم"، پریروزها هم داشتم با رضا دعوا میکردم که وقتی دارم باهات حرف میزنم اس ام اس بازی نکن، گفتم " وقتی با من حرف میزنی با پرینتر حرف نزن". هر چقدر ذهنم مشغولتر باشه درصد این سوتی دادنها بالا میره .

امروز عصر داشتم از شرکت میومدم بیرون که برم ددر و کلی هم سرم درد میکرد که سرپرست محترم دوید دنبالم که نرو باید بریم جلسه! اونم با طرف آلمانی پروژه!! خواب و سردرد از سرم پرید. یه خانم و یه آقای آلمانی نشستن روبرومون و اول جلسه نمیدونم به چه دلیلی به ما خندیدن. سرپرست محترم که حالا شده بود علی! شروع کرد به معرفی خودش و من و توضیح دادن با انگلیسی افتضاحش. خیلی زود شروع کردیم به طرح مشکل و من برای توضیح بیشتر خواستم مدرکی رو نشون بدم، از منشی جلسه پرسیدم "میتونم با پرینتر صحبت کنم؟" یهو همه ایرانیهای حاضر در جلسه به شدت خندیدن و آلمانیها ناراحت شدن و جلسه به هم ریخت با یه اشتباه احمقانه. مدیر پروژه هم دعوام کرد.:(

:: سوم اینکه بعد از بند دوم سریعاْ جلسه را ترک کرده و به سمت خانه راهی شدم. فردا قراره آش پیش(پشت) پا بپزیم و کلی هم مهمون داریم بهش میگن چای حلالیت! قرار بود ظرف یکبار مصرف بخرم. رفتم داخل یه مغازه  که یه دنیا ظرف یکبار مصرف داشتُ سفارشم رو دادم و فروشنده داشت ظرفها رو آماده میکرد که در یک حرکت غافلگیر کننده سگک کوله پشتیم گیر کرد به یکی از بسته های ظرفها که تا سقف هم روی  چیده شده بودن و یهو همشون ریختن رو سرم. ۲ تا ۳ دقیقه لیوان و بشقاب و قاشق چنگال بود که از آسمون میریخت رو سرم. یه دل سیر خندیدم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

ده روز دیگه دارم میرم مکه پیش خدایی که میگن در همین نزدیکیهاست و من اینجا ندیدمش و حسش نکردم، اونجا پیداش میکنم؟ این خدا با اونی که اونجاست چه فرقی داره؟ این خدا که میگن مهربونه و خیلی هم مهربونه میدونه این دختری که داره میره اونجا هفته ای چند شب با بغض میخوابه، میدونه من، منی که تا چند سال پیش تو کل فامیل و دوست و اشنا شیطون ترین و شادترین دختر بودم، دل مرده و تقریباً افسرده ام و همین طور تخته گاز هم دارم میرم جلو؟ فقط به خاطر چیزی که میگن مصلحته اونه؟ مصلحتت تو اینه؟ میبینه وقتی دارم مامانمو پوشک میکنم که جلوی غریبه ها و مهمون خودشو خیس نکنه اینقدر لبامو گاز میگیرم که خون میاد فقط به خاطر اینکه اشکم در نیاد؟ که مبادا مامانم ناراحت شه. میبینه اینها رو؟ این خدا عادله؟ این خدا برای چی گیر داده به من؟ به خیلیها امثال من! بعد این همه آدم بی درد و غم ریخته دور و بر من که سوهان روح من باشن. که مدام هی از شادیهاشون بگن و من سرم رو ببرم پایین و نفهمم که چی میگن. من واقعاً نمیتونم حس کنم که با مادرم خرید رفتن چه حسی داره، خوبه یا بد!

 بین این همه آدمهایی که من میشناسم و میدونم عاشق رفتن به حج هستن چرا من باید برم، من که نماز خوندن هم از یادم رفته، اونم تو این شرایط که من داغونم! خدا همیشه به بدترین صورت ممکن منو میچزونی اینو میدونی؟ فکر کنم خیلی هم با این کار حال میکنی من که عادت کردم و پوستمم از پوست خر هم کلفت تر شده. میام مکه اما فقط به خاطر مامان و بابام! با دلی شکسته تر از همه اونها که دارن میان. برای خودم مقنعه و لباس سفید خریدم، واکسن مننژیت زدم که جاشم هنوز درد میکنه، تا جایی که وقت داشتم چند تا کتاب خوندم. یاد گرفتم چطوری محرم شم و طواف کنم و به مادر و پدرم هم یاد دادم.

هر آنچه که باید آماده میکردم برای این سفر آماده کردم به جز دل خودم که خواستم ولی نتونستم! به خودم نمیتونم دروغ بگم شوقی برای این سفر ندارم. نه بی دینم، نه ادعای روشنفکری دارم و نه با انکار تو میخوام چیزی رو به کسی ثابت کنم فقط میخوام با خودم رو راست باشم، همین! شاید رفتم و دیدم و همه چیز برام تغییر کرد و شاید هم نه، اما امروز برای من وقت این سفر نیست .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

یه ماه پیش مجبور شدم موهامو رنگ کنم چون خیلی رنگ و وارنگ شده بود. اولش خرمایی بود مثل رنگ اصلی موهام، اما چند هفته بعد یهو شد هویجی! دقیقاْ رنگ مو هویجیهای اوریجینال که کک و مک دارن البته بدون کک و مک. البته خیلی هم بدم نمی اومد، قابل تحمل بود. اما اینقدر این همکاران فضول و بیکار هی گیر دادن و متلک انداختن و هویج هویج کردن و بعضاْ التماس کردن که جون مادرت برو رنگ موهات رو درست کن و اصلاْ این رنگ بهت نمی آد...... خلاصه صبرم لبریز شد و الان یه قوطی! رنگ۴.۳ ایگورا همراه با ۲ عدد اکسیدان شماره ۲ روی موهای نازنین هویجی ام مالیده ام و چون پوست سرم در حال سوزش است از شما خوانندگان عزیز خواهانم دعا کنید، باشد که سوزش سر کمتر شده و رنگ هویجی موها به زیتونی تبدیل شود! که اگر خراب شود باید این گیسوان زیبا را! کوتاه کنم و باز هم مثل پسر بچه های تخس بشم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 
وقتی از دست اهل خونه خیلی خیلی عصبانی هستید چی کار میکنید؟ سر مامان بابا که نمیشه داد و بیداد کرد، پس من چه غلطی کنم یه کم این اعصاب داغونم بیاد سر جاش؟؟؟

پ.ن: تنها کاری که تونستم بکنم دوش گرفتن بود و نوشتن اینها! خسته نباشم واقعاً

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

هوا این روزها خوبه اما حال و هوای من نه! این روزها خوب نیستم ، مهربان نیستم، روی فرم نیستم. نه حوصله خودم را دارم نه اطرافیانم و دلیل خاصی هم ندارم و بی دلیل هم نیست قطعاً. فقط سعی میکنم به دردبخور باشم و صبر میکنم تا حالم خوب شه، همین!

دارم برای سفر مکه خودم رو آماده میکنم! کتاب میخونم، سفر به خانه آزاد شده( ابراهیم نبوی)، خسی در میقات (آل احمد)، عربی در سفر و ....

چند روزی میشه که حرف نزدم نه اینکه اصلاً حرف نزده باشم. اگر کسی سلام کرده جواب سلام دادم و گفتم که خوبم شما خوبی و همین. اگر لازم بوده حرف زدم و حرف دلم رو نزدم چون کسی رو به موقع ندارم که به حرفهام گوش بده نه اینکه حرف خاصی داشته باشم، نه؛ همین حرفهای معمولی و غیر مهم که باید گفته بشن. حرفهایی که جاشون توی دله و میخوان بیان به زبون و نمیتونن، همون جاها یه جایی یه تیکه قلمبه میشن و راه نفسم رو تنگ میکنن، بعدش مدام بغضی میشم و دل تنگ و حالم خراب میشه و خرابتر!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حالم با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت

از این بودن، از این بدعت

خداوندا!

نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

 

دکتر شریعتی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

:: پارسال که خیلی تو جو بودم هی همینطور پشت هم امتحان دکترا ثبت نام میکردم. تهران و تربیت مدرس و علم و صنعت و .. که البته فقط امتحان دانشگاه تهران رو شرکت کردم. بعدش هم کلی به خودم فحش دادم که این همه پول بابت ثبت نام الکی پرداخت کردم. یه دوستی امروز زنگ زد گفت ۲۷ اردیبهشت امتحان دکترای بابل برگزار میشه، از درسها هیچی یادم نیست اما ته دلم میخوام برم امتحان بدم. برم؟ نرم؟

:: امروز اولین جلسه سال جدید با کارفرماهای گه بود. شرایط لازم و کافی برای کارفرما شدن تا اینجا که من دیدم اینها هستند:

- گه بودن به قد کفایت

- نفهم بودن یه مقداری بیشتر

- برادر بودن

- لهجه ضایعی داشتن

- دمپایی پوشیدن در محل کار

- بوی گند دادن و ریشو بودن

:: موضوع جلسه در مورد یه شیر کنترل بود، یکی از مهندسها داشت در مورد عملکرد شیر توضیح میداد هی میگفت فشار اونجای من اگه بزنه بالا عمل میکنه. منم یهو پقی زدم زیر خنده ، خیلی بد شد.

:: از انجمن ام اس یه فرم فرستادن برای تکمیل پرونده مامان، پر کردن اینجور فرمها عذابم میده، عذاب

:: حدس بزنید من صبحها که از خواب پا میشم چند تا عطسه میکنم؟ دو تا؟ سه تا؟ ۶ تا؟ به قول فاطمه یه دونیا خاله!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

د ی پیر می فروش که ذکرش بخیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

گفتم بباد میدهدم باده نام و ننگ

گفتا قبول کن سخن و هر چه باد، باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست

از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

بادت بدست باشد اگر دل نهی بهیچ

در معرضی که تخت سلیمان رود بباد

حافظ گرت ز پند حکیمان ملامتست

کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

 

 با تو بودن درست مثل بی تو بودن برای من سخته، خدایا!

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

پارت ۱ ، No Country For Old Men رو دیدم و خیلی ترسیدم جرات دیدن پارت ۲ رو الان قبل از خواب ندارم همون کابوس دیشب برای چند ماهم کافی است.

صدای دعوای فردسی پور و علی دایی  در برنامه نود می آید برم نود ببینم و بخندم حوصله ترسیدن ندارم. 

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

توصیه اکید میکنم به هیچ عنوان به هیچ عنوان به دیدن فیلم  "زن دوم" نروید! اما سینما آزادی شیک و خوشگل بود. این همه بالا رفتیم تا طبقه هفتم و  دو ساعت کپل و کمرمان را آزار دادیم این فیلم مسخره  را دیدیم. یاد رمانهایی که دوران بلوغ با همکلاسیهایم زنگهای تفریح یواشکی میخواندیم افتادم باز دم همون رمانها آبکی گرم. اون محمدرضا فروتن قرمز کجا رفت؟ چه بازی چندش آوری!!! عجب فیلم هندی توپی. به جان خودم همه آدمهایی که از سالن سینما بیرون میآمدند تا این طبقات را پایین بیایند فحش بود که نثار بازیگران و نویسنده و کارگردان میکردند، باور کنید.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

تعطیلات عید هم تموم شد و سال 1387 رسماً شروع شد. دون امیدو عزیز من هم به خیلی از دوستانم سال نو رو تبریک نگفتم چون از سال نو بدم میاد چون قلباً دلم نمیخواست. چون همیشه از شروع سال جدید میترسم. از اتفاقاتی که قراره تو اون سال رخ بده چه خوب و چه بد. وقتی از چیزی خبر نداری پس اومدنش ترس داره.من که حوصله ام سر رفت از بس خونه موندم این مدت. دوست با معرفت و صمیمی هم که ندارم بهم سر بزنه یا تلفن بزنه. خودمم هم اونقدرها معرفت ندارم فقط به بعضی هاشون فکر کردم و حس کردم حتماً خوبن که خبری ازشون نیست . میگن بی خبری همیشه خوش خبریه البته من قبول ندارم ولی خوب به کسی زنگ نزدم.

 امروز سیزده بدر بود و من مثل همیشه کنار خونواده بودم و خوش گذشت. البته گلاب به روتون کلی هم بالا آوردم، خوب خوردن یه چیزهایی جنبه میخواد که من ندارم و اینقدر روم زیاده که هی تکرار میکنم. خواب، کتاب، کباب و آخر شب هم مرد هزار چهره که قشنگ بود مثل بقیه کارهای مهران مدیری.

به همکاران عزیز اس ام اس زدم و گفتم ک.ن گشادی بسته فردا بیان شرکت. من میام! حالا فردا بریم ببینیم چه خبره، چشمم آب نمیخوره کسی بیاد البته. برم شرکت گرد و خاک رو میزم رو پاک کنم، یه کمی کارهامو سر و سامون بدم. باید خیلی سریع کلی کار تحویل بدم و تا آخر فروردین بیشتر وقت ندارم.

تا اواسط اردیبهشت ماه خیلی سرم شلوغه و خیلی کار دارم. 7 اردیبهشت با مامان و بابام میرم مکه و خودم هم هنوز نمیدونم باید چیکار کنم و گیجم. به لحاظ روحی اصلاً آمادگی ندارم. اگه دوستم دارین یا ندارین برام دعا کنین که یکمی از این حال و هوای گندی که توشم در بیام، کارهام رو روال باشه، کمتر استامینوفنی شم، حال مادرم خوب بمونه.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

 اتاق تاریک، یه عالمه بستنی شکلاتی، تنهایی و شب و سکوت و باد خنک بهاری و آل پاچینو در پدر خوانده 2

  از عید امسال فقط همین شب بیدار موندن و بستنی خوردن و فیلم دیدن بهم چسبید.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 
با رضا و امیر و شیما و زهرا اینا قرار گذاشته بودیم از فردا بریم سر کار چون هممون مشکل مرخصی داریم اما من زدم زیرش و بقیه هم به همون ترتیب! پس فرداهای بعد هم می خوابییییییییییییییییم!
 |+| نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

- چرا گرفته دلت، مثل اینکه تنهایی.

- چقدر هم تنها!

- خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار یعنی عاشق.

- و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

- چه فکر نازک غمناکی!

-  و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

   و غم اشاره محوی به رد و حدت اشیاست.

      - خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

       - نه، وصل ممکن نیست،

        همیشه فاصله ای هست.

       اگرچه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

      همیشه فاصله ای هست.

      دچار باید بود و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد....

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 
دلخورم

عصبانیم

ناراحتم

خسته ام

کلافه ام

خیلی دلخورم

بغض دارم

تنهام

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

۱.من الان بستنی قهوه دایتی میخورم  و بی خیال اضافه وزن و اینها شدم. مگه اون موقعها که لاغر بودم چی شد؟؟ به به! به به!

۲.خوابم کلاْ بهم ریخته، شبها تا ۳ یا ۴ بیدارم. صبح ۱۱.۵ـ۱۱ به خاطر صبحونه و قرصهای مامان بیدار میشم و دوباره ۳ میخوابم تا هروقت تلفن زنگ بزنه یا کسی بیاد خونمون. بین این خوابها هم هی چایی میخورم.

۳.جفت خواهرزاده ها مریض بودن امروز. گلاب به روتون امیر حسین اسهال و استفراغ داشت و فاطمه قربونش برم یه تب خال قد دماغ من گوشه لبش بود. الهی بگردم. خیلی بده بچه کوچولوها مریض شن. بیحال میشن، غذا نمیخورن، یهو تو بغلت میخوابن و همینجوری هذیون میگن. آخی

۴. دیروز خواستگاری یکی از دوستام بود. بعد اون یکی دوستم زنگ زد گفت که خونه این یکی خواستگاریه! منم کلی ذوق کردم که مبارکه و اینا. بعد اون یکی دوستم خودشو لوس کرد گفت من اضطراب دارم. گفتم  تو چرا؟ گفت تو نمیفهمی! بذار برات پیش بیاد. خدا کنه یه خواستگار خوب زودی برات بیاد اون وقت میفهمی  پیش خودم حساب کردم اگه دوم دبیرستان به اولین خواستگارم که پسر همسایه مون بود جواب مثبت داده بودم الان دو تا دختر داشتم! یه خواهر شوهر گند دماغ، یه مادر شوهر سیبیلو و یه شوهر گردن کلفت!

۵. دلم تنگ شده:((

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

۱. این بلاگفا هم اول سالی خلق آدم رو تنگ میکنه، هی من میام آ پ میکنم یهو میپره. منم قهر کردم باهاش. بعد دیگه دیدم دوست جونم گفت آپ کن. گفتم چشم! فقط به خاطر دوست جون!

۲. دیگه حالم داره از سلام علیک و بوس و بغل به هم میخوره. آخه چه معنی داره هی خانمها همو بوس کنن آقایون همدیگرو؟ دیروز پسر عمو  رو ماچ کردم هم عیده، هم درسش تازه تموم شده هم من خیلی وقت بود ندیده بودمش، بعد مامانم تا شب هی میگفت این چه کاری بود؟ ای بابا! ای بابا!

۳. دنیل دی لوییس امسال جایزه اسکار رو برد و من اون موقع چون فیلم There will be blood رو ندیده بودم و خیلی هم از دنیل دی لوییس خوشم نمیاومد؛(دو تا از فیلمها شو قبلاً دیده بودم(unbearable lightness of being وage of innocence ) البته فیلمهای قشنگی بودن اما از این مدل مردهای خیلی عشقولانه اصلاً خوشم نمیاد تو فیلمها، تازه یکمی هم شبییه یکی بود) کلاً خوشحال نشدم از برنده شدنش. دیروز فیلم There will be blood رو دیدم و بسیار لذت بردم و کلی هم خوشحال شدم که به دنیل دی لوییس جایزه دادن. یک OIL MAN واقعی. جدا از بازی قشنگ، داستان فیلم رو هم دوست داشتم.( در تخصص من نیست این بحثها). من عاشق رشته حفاری بودم و البته هستم. کارآموزی دوره لیسانس با هر دردسری بود رفتم بخش ازدیاد برداشت تو پژوهشگاه صنعت نفت و خیلی هم کار اونجا رو دوست داشتم ولی خوب رشته خشن و مردونه ایه و به درد دخترها نمیخوره. اونجا که دنیل به خاطر پایپ لاین میره تو کلیسا تا تعمید داده بشه یاد لطفعلی افتادم که مدام میگه من میمیرم واسه خط لوله! من میمیرم واسه پمپ استیشن.

۴. به نظر شما اگه بخواهیم به دوستامون تلفنی سال نو رو تبریک بگیم چه ساعتی باید زنگ بزنیم؟ من هنوز به نتیجه نرسیدم و به هیچ کس زنگ نزدم.

۵. دیروز ظهر سر امیرحسین داد زدم بهم گفت خاله استامینومنی(استامینوفنی)، یعنی من خیلی تلخ و بدم!!! اه اه اه

۶. دوباره چاق شدم:((

۷. بهار امسال برام فین فین نیاورده، پوست ملتهب و کلی خواب آورده. بازم خدا رو شکر!

پ.ن: بچه خنگ فضوله پارسال یادتونه؟ دیروز اومد خونمون! ای جان بازم فضولی میکرد. کلی دوسش داشتم امسال. بالاخره سبب خیر شده بود واسه من. ازم پرسید چی کار میکنی؟ گفتم میرم سر کار! گفت ااااااااااااااااااااوا! چه بی خبر! ماشینم خریدی؟ بهش عیدی تپل دادم! 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 

چند ساعتی مانده به سال تحویل، سال جدید میاد و خیلی زود هم مثل امسال تموم میشه. من سالهاست تو همچین ساعتهایی بغض دارم و ترس. ترس از خیلی چیزها.

سال ۸۶ سال فوق العاده ای نبود اما سال خوبی بود. خیلی خوب بود که تمام امسال یکی رو داشتم که بی نهایت حمایتم کرد و صادقانه دوستم داشت. خیلی بد بود که وضعیت جسمی مامانم تغییر مثبتی نداشت، بزغاله ها زبون باز کردن و بلبل زبون شدند و شیرین تر شدند. مهدی همچنان عذب(؟) اوقلی موند و من خوشحالم. خواهرها هم سرگرم وروجکهای خودشون بودن و کاری به من نداشتند و پدرم مثل همیشه آروم اومد و رفت و کم حرف زد و کم خندید.

آرزو میکنم سال ۸۷ برای مادر و پدرم پر از شادی و سلامتی باشه. برای خواهرها و برادرم یه عالمه پیشرفتهای عاطفی و مالی آرزو میکنم. برای همه اونهایی که دوستشون دارم سالی پر از آرزوها و خواسته هاشون رو آرزو میکنم و برای خودم سالی پر از آرامش و عشق از خدا میخوام.

سال نو مبارک دوستان!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا