|
یادداشتهای خپونی
|
||
امروز ناهار آخر سال مهمون شرکت بودیم، یعنی شرکت رو مجبور کردیم که بهمون ناهار بده. همه بخش با هم رفتیم رستوران، ۲۰ نفر بودیم. ۹ تا خانم و ۱۱ تا آقا. توی راه منشیمون یهو افتاد تو چاله وسط پیاده رو، صبر کردیم یه کمی مانتو و لباسشو پاک کنه آقای "ک" همونجا رفت یه کت تک خرید. یک ساعت بعد بالاخره رسیدیم. رییسمون از همه بیشتر شلوغ کرد و خورد. تو غذای سرپرستم یه قاشق سس خردل ریختیم طفلکی مثل اتوی بخار از دماغش بخار بلند میشد. امروز بعد از ظهر عقدکنون برادر مریم بود و قرار بود امیر چند تا بطری شراب خونگی که پدرش درست کرده بود بیاره براش. خلاصه آقایون استیک رو خوردن و سیگار ها گوشه لب رفتن سراغ صندوق ماشین امیر! طفلکی ما دخترها:(
جای شما خالی خوش گذشت.
دختر- شما خدا رو قبول دارین؟
مرد کامل- هر کسی خدای خودشو داره.
دختر- از کی کمک میخوای وقتی تنها ستین یا در رنجین؟
مرد کامل - رنج! تولد رنجه، مرگ رنجه، شکست رنجه، پیروزی رنجه، هر چی داریم و نداریم، همه اش رنجه. آرزو هم رنجه!
دختر - خدا وجود داره یا نه؟
مرد کامل - اگه بگی هست، هست . اگه بگی نیست، نیست.
۱. دیروز تولد امیر جونم بود. گل پسر خاله سه ساله شد.![]()
![]()
(عکسش رو بعداْ حال داشتم میذارم)
۲.امروز سرپرستم صدام کرد تو اتاقش گفت برو سر رسیدتو بیار، کارت دارم. فکر کردم قراره باز کار جدید بهم بده شروع کردم داد و بیداد و شلوغ بازی، که من تا یه سال دیگه کار رو میزم دارم و نمیرسم و سررسید و نیاوردم. حالا هی اون اصرار که برو بیار منم هی لج بازی که من خسته شدم و اینا. خلاصه یه ربعی کل کل کردم بعدش گفت یه دقیقه دفترتو بیار به جون دخترم کار جدید بهت نمیدم. سررسیدمو آوردم یه پاکت گذاشت وسطش گفت این از طرف پروژه است خواهشاْ به کسی تو بخش نگو و از همه تلاشهات در این مرحله از پروژه ممنون و ... نکته احمقانه اینجا بود که بود که به هممون که تو این پروژه بودیم همینو گفت. البته مقدار پاداشها فرق داشت. من و آقای "ز" و فرناز از بقیه بیشتر پاداش گرفتیم
۳. بعد از کار باید میرفتم پیش یکی از دوستای بابام که فرش فروشی داره. قرار بود چند طرح جدید بیاره، رفتم ببینم. وقتی رسیدم رفته بود مسجد نماز بخونه منم رفتم مغازه بغلی منتظر نشستم. کلی تابلو فرشهای خوشگل از در و دیوارش آویزوون بود. من عاشق چراغ خواب و سنجاق سر و تابلو فرشم. از اون دو تا اولی چند تایی دارم اما تابلو فرش نه. قیمت یکی دوتاشو پرسیدم. یه دو دو تا چهار تا کردم دیدم اگه حقوق دو ماهمو با عیدی و پاداشهامو بدم میتونم یکیشو بخرم اما خوب خونه ای ندارم که تابلو رو بزنم به دیوارش، حقوق فروردین ماه رو که گرفتم یه دیوار پیش ساخته هم میخرم بعد میرم تابلو فرش رو میخرم. البته نمیدونم دیوار رو کجا باید بذارم و قیمتش چنده. من مرفه بی درد نیستم اما عاشق تابلو فرشم. فکر اونهایی که شب عیدی هیچی ندارن بخورن هم هستم اما خودمم دل دارم خوب! پولمو باید یه جوری خرج کنم، خوب این یکی از احمقانه ترین راههاست .
۴. دست عیدی شبش خالیه!( این جدید ترین سوتی که امروز دادم)
۵. راهنمایی بودم یه بار سر امتحان تاریخ به جای کاپیتالاسیون نوشتم اپیلاسیون، اپیلاسیون رو، رو دیوار آرایشگاهی که با مامانم میرفتم دیده بودم نمیدونستمم که چیه. معلممون دعوام کرد که تو اصلاً معنی اینو میدونی، یه نمره هم ازم کم کرد. حالا چرا این یهو یادم افتاد، چون این روزها بیشتر خانمها وقت اپیلاسیون دارن و سالنهای اپیلاسیون بسیار شلوغه و ۳ روز دیگه هم انتخاباته و البته اینها هیچ ربطی به هم ندارن ولی اون برگه هایی که روشون تبلیغات چاپ شده در بیزینس اپیلاسیون کلی کارایی دارند و دارن حیف میشن.
۶. دو تا سکه پاداش گرفتم.
۷. دلم برای زمستون تنگ میشه![]()
:: برای هزارمین بار از خدا گله میکنم! مامانم خورده زمین و بدجوری دستش زخمی و کبود شده. یه چند روزی میشه اما هنوز خوب نشده![]()
:: دو تا فیلم دیدم. Juno و The lives of others . The lives of others خیلی قشنگ بود.
:: خیلی دلم شمال میخواد. حوصله هیچکس و هیچ کاری رو ندارم. یه دقیقه خوبم، یه ساعت بد.
:: خوش به حال پسرها فقط میرن سلمونی یکم موهاشونو کوتاه میکنن و راحت.
:: روز جهانی خانمها هم مبارک
حال و هوای این روزها برای ادمهای بی ظرفیتی مثل من اصلاْ خوب نیست. تا یادم میآد از قدیم میگفتن اسفند ماه ادارات تق و لق، اما به ما که رسید آسمون تپید. هوا یه جوریه که حس کار کردن نداری اما مجبوری کار کنی. هر روز جلسه، هر روز کار فرماهای ریشوی بو گندو، هر روز کل کل با همه! صبحها از خونه که میام بیرون میگم امروز دیگه روز منه، بارونی که شب قبل باریده و هوای اغواکننده و خواب آلودگی و یه سری عوامل مادرزادی دست به دست هم میدن تا فکر کنم و خیال پردازی کنم و حالشو ببرم، غافل از اینکه شب وقتی میرم تو رختخواب میگم عجب روز گهی بود! این روزها من همه کار میکنم. شام میپزم ، با همه دعوا میکنم، پاچه میگیرم، خرید میکنم، خونه تکونی میکنم پرسپولیس و سنتوری و پدرخوانده ۳ میبینم و اگر وقت خالی پیدا کنم موهامم شونه میکنم که دیگه چیزی هم ازشون باقی نمونده. حال مزخرفی دارم پر از حسهای منفی و بد و ترسناک
به سختگیر: کی جرات داره کامنت تو رو پاک کنه؟
به اونی که با اسم قصه گو کامنت میذاره: میزنمتا! با شهرزاد من شوخی نکن!
دیروز تولدم بود با اعمال شاقه! و من تقریباً تمام روز توی بیمارستان بودم از صبح تا ظهر مامانم تزریق داشت و از حدودای ساعت ۱۱ تا ۳ صبح هم خواهرم حالش یهو خیلی بد شد و با اون رفتم. خلاصه اینکه ۲۵ سالگی از دماغمون اومد و تا همین الان هم کیک تولدم تقریباً دست نخورده تو یخچال مونده، یکی نیست به من بگه با این همه بدبختی بیکاری دنیا میای؟ کلی کادو هم گرفتم.
به نظر من اسفند ماه بعد از تولد من،جز ماههای یه سال نیست ، جز بدبختی های ساله ،به خاطر تبدیل شدن یه ۶ به ۷ و یه سری تغییرات مزخرف در آب و هوا یک ماه پدر من یکی در میاد. همش بدو بدو و اضطراب عقب نیفتادن کارها و خیابونای شلوغ و خونه تکونی افسانه ای! کاش یه کمی دیرتر میومد!
|
|