تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 
در اوجی معین دیگر ابری در اسمان نیست، اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است.
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت   توسط خپوني  | 

دوست پسر خوب نداشته باشی بهتره که اصلاْ دوست پسر نداشته باشی، چون تو روزهایی مثل ولنتاین گند میزنه به اعصابت با گه بازیهاش(تجربه شخصی).

 اما اگه یه دوست پسر گل و مهربون و با شعور و خوب و آدم حسابی و با فرهنگ و ناز و بوس داشته باشی، که البته این روزها خیلی کم پیدا میشه! ولنتاین میتونه بهترین روز برات باشه، مثل امروز برای من. هم هوا خوب بود، هم تو بودی، یه عالمه قلبهای قرمز و شکلات و کادوهای خوشگل و عشقولانه و خنده...

 ولنتاین شما هم مبارک

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت   توسط خپوني  | 

::دقیقاْ یادمه، یکی از آرزوهای دوران مدرسه ام این بود که سر کلاس علوم تو قسمت آزمایشها روپوش سفید تنم کنم و یه قطره چکان داشته باشم. تو خیلی از آزمایشها که الان یادم نیست نوشته بود که مثلاً با قطره چکان دو قطره جوهر بریزیم داخل یک لیوان آب و .... افسوس میخوردم که چرا من که شاگرد اول کلاسم یه قطره چکون ندارم که دقیقاً این آزمایشها رو انجام بدم. چرا معلممون هم قطره چکون نداره. بالاخره هم یه قطره چکون خریدم اون موقع ها، که هیچوقت دلم نیومد ازش استفاده کنم!

یه دهانشویه خریده بودم چند روز پیشها، امروز درشو باز کردم توش یه قطره چکون مدرج خوشگل داشت، دیدم به دردم نمیخوره انداختمش دور. باور کنین من یه روزهایی بزرگترین آرزوم داشتن یه قطره چکون بود اما امروز خیلی راحت یه نو و خوگلشو انداختم دور. خیلی چیزها تو زندگیم مثل همین قطره چکونن. وقتی باید باشن و برام آرزو و نیاز هستن سر جاشون نیستن و وقتی دیگه به دردم نمیخورن، ظاهر میشن.

:: هفته قبل هفته بدی بود برام، دوشنبه خیلی خسته و درب و داغون بودم اما شب خوابم نمیبرد یکی از قرصهای خواب مامانمو خوردم که راحت بخوابم، یه روز خوابیدم! یعنی سه شنبه نرفتم سر کار و اصلاً نفهمیدم چی شد. صبح چهارشنبه کلی سرحال و قبراق و پوف کرده از اون همه خواب بیدار شدم و رفتم سر کار. نزدیک شرکت از تاکسی پیاده شدم که اون آقاهه که کنارم بود چون از این در پیاده نشده بودم و اون مجبور شده بود پیاده شه، هلم داد به شدت؛ با صورت محکم رفتم تو درختی که کنارم بود که خدا همیشه سبز نگه داره، که اگه اونجا نبود قطعاً سرم میخورد به جدول و میشکست. هم گونه ام هم دستم زخمی شد  بدتر از اون ترسیدم و بغض کردم. به محض رسیدن به شرکت رفتم تو بغل رضا اولین کسی که دیدم اون بود، طفلکی رضا جا خورد منم هق هق! اینقدر همه نازمو کشیدن که گریه ام بند اومد. البته حق داشتم خیلی ترسیدم. آخر هفته ام تمام سمت راستم از ضربه وارده دردناک بود. هنوز گونه ام درد میکنه.

:: با یکی از دوستام حرف میزدم داشتیم غر میزدیم و از خستگی و اینها میگفتیم:

دوستم- من همش خسته ام. فقط دلم میخواد بخوابم.

من- منم!

دوستم- فکرشو بکن هر روز باید بعد از کار برم استخر و کلاس بدنسازی، بعدش رضا میاد دنبالم میریم جشنواره، بعدشم شام. منو که میرسونه خونه ساعت ۱۱ ایناست. میرسم میافتم و بیهوش میشم! آخر هفته ام رفتیم کوه و یه روزم رفتیم چالوس نتونستم خوب استراحت کنم! تو چرا خسته ای؟

من- بله! حق داری

بازم من(تو دلم)- . از دیوانه های تو خیابون که کتک خوردم! بعدش اومدم خونه. برای اینکه مامانم ناراحت نشه بهش نگفتم. میرسم باید شام بپزم. خونه رو تمیز کنم. به مامانم برسم و کلی کار متفرقه خونه آخر هفته ام، آبجی بزرگه اومد گیر داد بیا کمدها رو تمیز کنیم. یه صبح تا ظهر بشور و بساب و پاک کن. بعدشم دستم درد میکرد و نتونستم بخوابم.  

من-چه فرقی میکنه مهم اینه که هر دو تا خسته ایم!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت   توسط خپوني  | 
وقتهایی که خیلی ناراحتم نمیتونم حرف بزنم، مثل الان! جسم و روحم با هم ناراحته. تک تک سلولهای بدنم ناراحته. زیاد پیش نمیآد اینطوری بشم اما وقتی میاد یه مدتی هست. یه مدتی میرم تا خوب شم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط خپوني  | 
۱.لپ تاپم تا دیشب درب و داغون بود، اما امروز به لطف برادر عزیز و غرهای ممتد خودم، رو براهه و جون میده برای کانکت شدن!

۲.امروز خیلی خوب بود، فقط خیلی خسته شدم، مورد تفقد خاص آقای "ف" قرار گرفتم و البته رییس محترم!  با لطفعلی هم یه عکس دو  نفره انداختیم، تصور کنید من با ۱۵۶ سانت قد کنار یه اقایی با ۱۹۲ سانت ایستادم

۳.بهمن ماه رو خیلی دوست دارم اما نیمه دومش فشار مالی زیادی بهم وارد میشه، تولد نیمی از خانواده محترم با فاصله زمانی کوتاه واقعاً مشکلات اقتصادی جبران ناپذیری وارد میکنه، اسکرووووووووچ کجایی؟!

۴.حافظه بلند مدت بسیار قوی و خوبی دارم! اتفاقات خیلی قدیمی رو خیلی خوب و کامل و با جزییات تو یادم میمونه اما امان از این حافظه کوتاه مدت خنگ که هر چه میکشم از اوست و همش یه چیزی یادم میره، از این گیجی در عذابم!

۵.دلم لازانیا میخواد با یه عالمه قارچ اما حیف که همیشه لازانیاهام خراب میشه

۶. نگرانتم!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت   توسط خپوني  | 

::براي بار n ام تو اين دو ماهه سرما خوردم. ايندفعه همراه با تنگي نفس و سردرد فراوان! فردا قراره ازم توي يه جلسه كه مديران شركت و مديرهاي بخشهاي مختلف مهندسي حضور دارند تقدير بشه! ! همينجاست كه ميگن فلفل نبين چه ريزه! فردا چي بپوشم؟

 

::جديداً‌ اميرحسين به طرز مهارناپذيري شلوغ و زبون دراز شده، حرفهاي گنده گنده ميزنه! حرفهاي بي ناموسي هم همينطور.

      -     مامان بزرگ بشين من هولت كنم(بدم)

-          خاله! بيا بوسم كن حالم جا بياد!

-          خاله! پاتم درد ميكنه، شكلات بخر زود بيار

-          آهويي دارم خوشگله فرار كرده زدستم، خاله بيا تو رو ببندم فرار نكني ز دستم

-          تو خودت قند و نباتي  شكلاتي شيرينيي ليموشيريني!

-          پيف پيف! امير پيپي كرده! كمك

-          پيچ گوشتي بده موهاتو ببندم خاله

-          دمت گرم! غذاي خوشمزه پزيدي.

-          كارت سوخت ميخوام با اتمه(فاطمه) برم باغ وحش

 

::دلم گرفته!

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت   توسط خپوني  | 

بالاخره بادبادکباز رو دیدم. کتابش رو از روزهای اول امسال داشتم. همون روز اول حدود ۴۰-۵۰ صفحه شو خوندم اما یهو كتاب گم و گور شد. چند هفته بعد فهميدم كار مهدي بود و بعدشم دیگه حسش رفت و نخوندمش. حجمش هم زیاد بود و کتاب سنگين و نميشد با خودم هي ببرم و بيارم تو خونه هم كه خيلي وقت نداشتم، خلاصه اينكه كتاب رو نخوندم. در حد اسم امير و حسن و خالدحسيني تو يادم موند، كل داستان رو ميدونستم. تا اينكه امروز از آقاي فيلم گرفتمش! فيلم رو ديدم  و لذت بردم. يكي دو جا هم كاملاً گريه ام گرفت كه از من بعيد بود!  بازيگر نقش ثريا كپ دوستم مرواريد بود.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت   توسط خپوني  | 
گوشیمو ریست کردم. تمام شماره هام پاک شد. دوستان خواهشاْ  اس ام اس بزنید با نامتون . مرسی
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت   توسط خپوني  | 

شركت براي گرفتن ايزو بايد يه سري كلاسهاي امدادگري براي بعضي از پرسنل برگزار كنه. تقريباً تو هر بخش دو تا سه نفر، كه افراد خونسردتري نسبت به بقيه باشند. از بخش ما هم آقاي "ك" و آقاي "د" معرفي شدن. اما با اتفاقي كه هفته قبل افتاد و امير غش كرد و آقايون امدادگرها هم از ترس خودشونو بلافاصله خيس نمودن  و چون تعداد خانمها در بخش ما دو برابر آقايونه و امدادگر خانم هم بايد داشته باشيم و شيرزن تر از منم اونجا پيدا نشد! رييس منو جاي آقاي "ك" معرفي كرد و من دارم اين روزها دوره امدادگري رو ميگذرونم. چاشني تمام كلاسهايي از اين دست يه فيلم كوتاه از زلزله بم، و آخ و  الهي بميرم  و واي! تو همين جلسه كلي چيزهاي خوب ياد گرفتم. خلاصه دوستان و عزيزان تا يكي دو هفته ديگه من امدادگر كامل كامل ميشم. به جاي شماره ۱۱۵ در اتفاقات احتمالي و خدايي نكرده! به شماره موبايل من زنگ بزنيد سه سوت ميام.  

فردا صبح دوباره بايد بريم بيمارستان براي تزريق آمپولهاي مامان، اگه اين داروخونه راحت دارو رو ميداد و از بيمارستان استعلام نميكرد خودم راحت تو خونه براش سرمها رو ميزدم. هم خودم راحت بودم و هم مامان. حوصله پرستاراي بيمارستان و غر غرها و خاله زنك بازيهاشونو  ندارم . حوصله بقيه مريضها كه وقتي مامانم رو ميبينن همه تعجب ميكنن  و هي ميپرسن ام اس؟ اونم تو اين سن؟ چرا؟ از كي؟ چطوري؟ و هي بايد از اول براشون بگي رو ندارم.

من خيلي سردمه!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا