تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

امروز خیلی خوب بود! یعنی تا الان خیلی خوب بود. اصلاْ حس و حال اول هفته ای نبود. اصلی ترین دلیلش نبودن هم اتاقیهام بود. فقط لطفعلی بود که از خودمونه، اول صبح يه كمي غر زد و بعدش چرت ميزد.‌ امروز كاملاً فهميدم كه نبودن آقاي "ك" چقدر در امنيت روحي و رواني من تاثير بسزايي داره. با وجوديكه صبح مثل بيشتر روزها خواب موندم و دست و رو نشسته و هپلي رفتم سر كار و خيلي هم از اين مدلي سر كار رفتن بدم مياد ولي خوب و سر حال بودم. فقط همش گرسنه بودم. اينقد امروز ناهار و ديشب كباب خوردم حالم داره بهم ميخوره، امروز فقط سه بار صبحونه خوردم. هر بار يه نصفه بربري!

امروز حقوق هم گرفتم. حس خيلي بدي وقتي هر ماه فقط يه مقدار ثابتي حقوق ميگيري. اينكه چقدر اون ماه كار كردي يا كار نكردي و اين چيزها هيچ تاثيري روش نداره. از اين حقوق خسته شدم. من از يكنواختي بيزارم. دلم تنوع ميخواد! فكر كنم شام دوباره بايد كباب بخورم دايي جان نذرتون قبول ولي خيلي زياد بود.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت   توسط خپوني  | 

يه عالمه حرف واسه گفتن و نوشتن دارم اما حسش نيست، اين چند روز اينقدر قرص و ليمو شيرين و چاي و سوپ خوردم دارم ميتركم. يه عالمه هم خوابيدم اما اينقدر خواب  بي سر و ته ديدم كه ترجيح ميدم ديگه نخوابم. با معده سنگينم نميخوابم اما همش چرت و پرت ميبينم.

پريشب خواب هستي رو ديدم. خواب ديدم تو يه ساختمون مخروبه داريم امتحان تافل ميديم. يه شال سبز خوش رنگ سرش بود مثل هميشه بهش حسودي كردم. خال كنار لبشم برداشته بود. سر امتحان ازش پرسيدم دلت براي مهدي تنگ نشده؟ لباشو يه وري كرد نميدونم منظورش  آره بود يا نه؟به ليسنينگ رسيديم كه يهو يه عالمه اسكلت ريختن تو ساختمون، همشون تفنگ داشتن و تير ميزدن مثل اسكلتهاي دنياي بازي كه با تفنگ ميكشتمشون اون روزي، همشم ميباختم. بعد يهو با مريم و آقاي رييس و امير كه پريروزا تو دستشويي شركت غش كرده بود توي يه قايق گنده بوديم. شايدم كشتي بود. دزديده بودنمون؛ ميخواستيم فرار كنيم اما رييس از اون چاله رد نميشد آخه يه كمي تپله! مريم گريه كرد. امير دوباره غش كرد. منم رفتم دستشويي. داشتم زيپ شلوارمو ميبستم كه يكي گفت زود باش الان ميرسن و همه با هم دويديم. ايندفعه بيشتر از قبل بوديم. فاطمه هم تو بغلم بود و همش ميگفت: "دامن من چين چينيه آبي آسمونيه همچينيه همچونيه"( لباشو غنچه ميكرد مثل ماه ميشد) منم ميدويدم.  بيدار كه شدم اينقدر بدنم درد ميكرد كه دلم ميخواست گريه كنم.

ديشب خواب ديدم دست و پام نصفه است. بعد يه لباس دكلته هم پوشيدم چاقم نبودم. اينقدر زشت بودم ولي، همش هي آهنگهاي باحال پخش ميشد همه ميرقصيدن دو تايي. من تنها يه جا وايساده بودم،‌ بغض داشتم يه عالمه بي دست و پام بودم نميشد برقصم.

همش تقصير مامانمه هي ميشينه روضه ابوالفضل گوش ميده گريه ميكنه، اعصاب من ميريزه به هم. اينقدر به فكر اين چيزاست به فكر من سرماخورده نيست. الكي هم كه شده يه كمي قربون صدقه من نميره. پاك خل و چل شدم. دلم كباب بناب ميخواد با دوغ! چرا فقط قيمه و زرشك پلو ميارن؟

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت   توسط خپوني  | 
از قدیم گفتن: " ناز کش داری ناز کن، نداري پاتو دراز كن"

خپوني هم الان پاهاشو دراز كرده جلوي بخاري و دورش يه پتو گرفته و بازم سردشه و صرفاْ بخاطر دل خودش داره آپ میکنه!

::اینکه میگن هوا بس ناجوانمردانه سرد است دقیقاْ مال این روزهاست، اما اگه همه جای ایران گاز داشت و این وسط یه تعداد آدم که کم هم نیستن البته، تو سرما نمونده بودن و تو کوه و کمر و برف و بوران گیر نیفتاده بودن، ميشد كلي از اين هوا لذت برد و آدم برفي درست كرد و با دوربين جديدم هي از خودم و آدم برفيه عكس بگيرم و خوشحال باشم! اما خوب چه كنيم كه من دلم از دل قناري هم كوچيكتره! نه دل قهر كردن با شما ويزيتورنما ها رو دارم نه دلم مياد از اين برف و هواي سرد زمستوني كه خيلي دوسش دارم اونجوري كه بايد لذت ببرم!

:: يكي از آقايون كارفرماي پروژه تو فوق همكلاسم بود، البته فقط يكي دو تا از درسها رو با هم داشتيم. فوق العاده بي ادب و پررو بو د و هست. يه بار سر كلاس رياضيات پيشرفته به من گفت دماغتو نكش بالا جا داشت كه پايين نمي‌اومد! حالا تصور كنين كه ما تو جلسه ها روبروي هم ميشينيم ! همش كل كل! پنجشنبه كه جلسه پايپينگ بود خوشبختانه نبود و به خير گذشت. امروز در ادامه اون جلسه، يه جلسه ديگه داشتيم كه آقا هم تشريف داشتن اونقدر منو عصبي كرد كه يه جايي گفتم ميشه شما حرف نزنيد!! مدير پروژه نيم ساعت مات و مبهوت داشت منو نگاه ميكرد و لب برميچيد البته دلش كه خنك شده بود.

::من در آستانه يه سرماخوردگي بسر ميبرم، هم آبريزش دارم، هم تب و لرز. اون روزم كه خوردم زمين دستم پاره شد و الان عفونت كرده و خيلي درد ميكنه

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت   توسط خپوني  | 
وبلاگ بی مخاطب مثل رستوران بی مشتری میمونه، بهتره تعطیل شه!
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت   توسط خپوني 

با ۳۳ ساعت تاخیر و تن و بدن کوفته و داغون و یخ زده رسیدیم تهران! اینقدر دلایل تاخیرمون مسخره و احمقانه بود که وقتی بهمون میگفتن با اون اعصاب داغون یه ساعت میخندیدیم! دليل اصلي يخ زدگي باند مهرآباد بود، اما دلايل فرعي كه ظاهراً تاثير بيشتري تو تاخير داشتن، مثلاْ یکیش این بود: یه هواپیمایی تو باند مهر آباد جلوی هواپیمایی که قرار بود  بياد وما رو بیاره پارک کرده بود که معلوم نبود مال کدوم شرکته! یکی دیگه اش این بود که یه بیماری که تو اون هواپیما  که قرار بود از تهران بیاد کیش توش یه مریضی بود که اسهال داشته و ...

من پام نرسیده به تهران خوردم زمین، امروزم نرفتم سركار هزار بار بهم زنگ زدن كه پاشو بيا  جلسه با كارفرماست و اينا! متاسفانه يا خوشبختانه جلسه به فردا موكول شد.

ضد حال بعدي اينكه، اين چند روز كه من نبودم آبجي بزرگه اومده بود كه مامانم تنها نباشه، كه اونم فشارش روز جمعه اومده پايين و از حال رفته تو حموم و سي تي اسكن و عكس و آزمايش و اينا! خدا خيلي سنگ تموم گذاشت براي من اينبار! 

مهتاب رو هم خیلی اتفاقی تو ساحل مرجان دیدم، كلي ذوق كرد منو ديد!

هر شب بو لينگ و بيليارد و ساحلگردي داشتيم. به شدت كسر خواب دارم، سه روز اول بسيار خوش گذشت هر چند با جمع يك دستي نرفته بودم و همسفرام خيلي خوش سفر نبودن! البته خود من يه مشكل بزرگ دارم اونم اينه كه خيلي زود از آدمها خسته ميشم و خيلي زود هم دلم براشون تنگ ميشه! اينكه ۵ روز كامل با ۴ تا آدم غرغرو تر از خودم باشم خوب خسته كننده‌است! اونم وقتي كه اونها همش تو بغل هم بودن و من تك و تنها!

مدل دوربينم هم Canon S5  كه از نمايندگيش تو مركز خريد پرديش خريدم. (370000 بدون لوازم جانبي).

 

فردا ۹.۵ صبح با كارفرما جلسه داريم! من يه هفته‌اس سر كار نرفتم اصلاً نميدونم داستان چيه، اوه اوه؛ چه شود!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت   توسط خپوني  | 

از ۱۱ صبح تا یه ربع پیش تو فرودگاه علاف و سرگردون بودیم! پروازمون که دیروز ساعت ۹ شب بود به ساعت ۲ صبح فردا موکول شده، یعنی حدوداً ۵ ساعت دیگه

 الان باز هم دوستان در طبقه بالایی بولینگ مریم دارند بیلیارد بازی میکنند. اما از دیشب بگم اینجا نوشتم یه کم باد میاد بعد که رفتیم قدم بزنیم یه طوفانی شد که خدا میدونه هم سرد بود و هم باد آدم رو با خودش میبرد. خلاصه با نهایت سرعت رفتیم خونه دوست همکلاسیمون. سه تا دختر و چهار تا پسر بودیم! خونه هم یه خواب بیشتر نداشت. من طفلکی رو کاناپه خوابیدم، رضا و زهرا جونش، اینور کاناپه همدیگه رو بغل کردن و جدول حل کردن! اون یکی رضا و شیرین هم اونطرف پازل حل میکردن! رامین و فرشید هم که برادرن رفتن تو اتاق خواب. بیچاره من

از کنگره مهندسی شیمی هم بگم که بهانه اصلی سفر بود، بیشتر استادهای دوران لیسانسم رو دیدم و کلی تحویل گرفتن. همکلاسیهای قدیمی هم بودن کلی جیغ و بوس و بغل و اینا! دکتر شایگان دبیر کنگره در گردش با کشتی گفت اگه کنگره در حد بین المللی نیست در عوض شرکت کنندگان در کنگره بین المللی هستن بعدشم به من یه جایزه داد  

در یک حساب سر انگشتی من این ۵ روز ۱۳۰۰۰۰۰تومان به تنهایی به جز هزینه اقامت و پرواز خرج کردم و به عبارتی بیچاره شدم بالاخره یه دوربین خوب هم خریدم

شنیدیم تهران شهر ارواح شده و یخبندونه، دعا کنین که پرواز بیشتر از این تاخیر نداشته باشه من دیگه دارم دق میکنم.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط خپوني  | 

من الان کیشم، همه جا برف و کولاک وحشتناکیه، اما ما تا چند ساعت قبل داشتیم حموم آفتاب میگرفتیم که شنیدیم هوا خراب و اینجا موندگاریم! حال گیری بدی بود هتل رو تحویل دادیم و آواره شدیم. همه موجودی هم خرج شده و حسابها تقریباً خالی شد. اما خوب ادارات رو تعطیل کردن تا با وجدان آسوده تری چند روز دیگه اینجا موندگار باشیم. خونه دوست یکی از همکلاسیهای فوق ساکن شدیم، الانم در بولینگ مریم روبروی این آقاهه که زیاد میاد برنامه نود، ذوالفقاری (نمیدونم الان مربی کجاست) نشستم. همسفران غرغروی بنده که همگی یه جورایی اومدن ماه عسل رفتن بیلیارد، منم گه بازی در اوردم نرفتم تا هم تلافی لوس بازیهاشون باشه و هم یه چرخی تو نت بزنم. تا حالا که خوش گذشته از اینجا به بعد هم به اجبار برف ناخواسته باید خوش بگذرنیم. مراقب خودتون باشین و از خونه بیرون نیاین، حیف که برف تهرون رو از دست دادم اما جای همتون میرم ساحل و خوش میگذرونم. اینجا فقط یه کمی باد میاد. 

 دلم واسه مامانم تنگ شده!

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط خپوني  | 
با عذاب وجدان تنها گذاشتن مامان، چند روزي ميرم كيش، دلم براي مامان و بابام و برو بچ و بزغاله ها و اينجا تنگ ميشه . فعلاً خداحافظ
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت   توسط خپوني  | 
ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست

یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست


دستی که باز نمیشه، پایی که راه نمیره، قلبی که درد میکنه، چشمی که تار میبینه... و خدايي كه در اين نزديكي است!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت   توسط خپوني  | 

The shawshang Redemption

Crash

How to lose a guy in ten days 

Tristan & Isold

Ask the dust

Gloomy Sunday

خوب، اين چند تا فيلمي كه اينجا نوشتم رو توصيه ميكنم حتماً ببينيد، فيلم اول داستان يه مرد زنداني و فرار اون از زندانه.

فيلم دومي فوق العاده است.

بعديها همه يه كمي عشقولانه اند. حوصله ندارم تك تك توضيح بدم، بلد هم نيستم البته . زدياك رو هم ببينيد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا