تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

::آخي! الهي بميرم!

 لابلاي فولدرها داشتم دنبال چند تا از عکسهای درست و حسابی ست آپم میگشتم که برای پوستر کنگره، که يه فولدر پيدا كردم ، آخ آخ جيگرم آتيش گرفت. حدود بيست از آهنگهايي بود كه سال آخر دانشگاه تو تمام اردوها باهاشون رقصيده بوديم، خيلي نوستالژيك بود،  خيلي!!! بغضي شده ام. اون خپوني كجا و من كجا!! اووووووووووووووووووووف! كلاردشت ،نمك آبرود، جواهر ده، جنگلهاي نكا، چاي باغ، شور مست، آب پري...

::قبلنا هر هفته واسه خودش يه هفته بود،‌ شنبه داشتيم و يكشنبه و دوشنبه ها كمر هفته ميشكست، آخر هفته و اولش با هم كلي فرق داشت. ماهها كلي با هم فرق داشتن و طولاني بودن، فصل داشتيم و سالها واقعاً يك سال بودن. اينقدر اين چند سال زمان زود و البته سخت گذشت كه هم رو كاملاً يادمه! انگار همين هفته پيش بود كه شوهر همسايه بغلي نصفه شب سكته كرد و مرد. اما امروز سالگردش بود، خيلي زود و بيرحمانه داره ميگذره،‌ 65 روز ديگه هم بيست و پنج سالم تموم ميشه.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

خيلي خسته‌ام! از صبح كه به زور و با بدبختي و زنگ ساعت بيدار ميشم بيحالم تا آخر شب كه با غر غر ميرم بخوابم، دو تا از دوستام به اين نتيجه رسيدن كه من افسرده‌ام. چون عكس desktop خيلي غمگينه! چون شالهاي تيره سرم ميكنم. تو بحثهاي خاله زنكي شركت نميكنم و كم حرف ميزنم. نميدونم شايد واقعاً افسرده‌ام. فقط اينو ميدونم كه سرحال نيستم، همش خوابم مياد و دلم ميخواد برم يه جايي كه نميدونم اونجا كجاست و حوصله هيچ آدمي رو ندارم. امروز كتابهايي كه اين يك ماهه نصفه و نيمه خوندمشونو شمردم. 4 تا كتاب بود و دو تا فيلم. ديگه حس و حال تموم كردن داستانهاي كوتاه رو هم ندارم. يه كارتوني بود بچه كه بوديم عيدهايي كه خيلي عيد بودن پخشش ميكرد. يه بچه فيلي بود گوشهاي بلندي داشت اسمش يادم نيست. تو يكي از صحنه هاي كارتون، قراره فيلهايي كه توي سيرك بودن يه برج بسازن و اين بچه فيله بره از اون بالا با اون گوشهاي بلندش بپره پايين! اسم فيل نوك زبونمه ها!

حس و حالم اين روزها مثل اون فيل ته تهي است كه خيلي هم گند دماغ و افاده‌‌اي بود. همه فيلهاي گنده رفته بودن روش و پاي يكيشون رفته بود تو چشمش، دقيقا ً‌انگار ده تا فيل پاشونو گذاشتن رو چشمم؛‌ خيلي سنگينه چشمام.

اسم فيله بامبو بود ؟

تو اين حالتهاي خماري اين روزها تنها كاري كه انجام ميدم ورق زدن روزنامه ها و آموزش آشپزي به پريسا و نصيحتهاي مادرانه به فرناز" خاله رورو"، بعضي صبحها هم كه يه كمي زود بيدار بشم و ديرم نشده باشه  سر راه براش حليم ميخرم. ديگه هيچ گهي نميخورم به جز غرهاي هميشگي، اگه رييسم بفهمه هيچ كاري اين دو هفته نكردم به قول خودش موهامو ميكشه!

اينم از اينجا كش رفتم، قليون رو هم ازمون گرفتن بيشرفها!

 

نامه‌اي به يك قليان

ابراهيم رها

سلام قليان. خوبي؟
اي قليان ديدي که سرانجام برملا شدي؟ سرانجام نوبت طرح مبارزه با تو رسيد و بدين ترتيب ما گام بزرگ ديگري در راستاي فتح قله ها (به طور کل) برداشتيم. قليان، تو خجالت نمي کشي با آن لوله درازت؟ الان يکي از مهمترين امور که بيشتر و پيش تر از کارهاي پيش پا افتاده يي مثل بالا رفتن نرخ بيکاري و افزايش تورم و کن فيکون شدن بانک ها و کارت نداشتن دانشجويان، و... بايد بدان پرداخت، همين مبحث استراتژيک قليان است.
قليانا، فکر کردي ما حواس مان نيست؟ فکر کردي نمي دانيم يک سري ارتباطات نامناسب بين تو و خانم ها در قهوه خانه ها وجود داشته؟ خب طبيعي است که ما به جاي آن مسائل پيش پا افتاده، در اولين قدم يقه تو را بگيريم.
اي قليان، گفته شده سازمان ميراث فرهنگي جزء مخالفان طرح مبارزه با توست. آنها اگر راست مي گويند خبر بدهند کي آب بندي قبر کوروش تمام مي شود، با اين کارهاي دودآلود کار نداشته باشند. اساساً و اصولاً خوب است همه بدانند که قليان يک شکل خاص استعماري دارد که مخصوصاً در ناحيه انتهايي آن که آب داخلش قرار مي گيرد حتي امپرياليستي هم مي شود. بعضي از برادران آواشناس روي صدايي که از کشيدن قليان حاصل مي شود کار کرده اند و متوجه شده اند که اگر به قل هاي ابتدايي قليان دقت کنيد مخصوصاً سيزده تاي اول، خواهيد فهميد که دارد آدرس سفارت هاي بيگانه را مي دهد آن هم به زبان زمان قديم، يعني پنج تاي اول دارد مي گويد خيابان تخت جمشيد و باقي هم ابراز مي دارد تقاطع روزولت. و اي مرگ بر تو قليان. ننگ بر تو دماغ دراز ته خيس، دست تو رو شده برام، قصه هاتو بلد شدم. من آدم خوبي بودم، به خاطر تو بد شدم،
اي قليان، تو از اينکه اينجا هميشه از او بالا کفتر ميايه سوءاستفاده مي کني و با نفوذ در اماکني که جوانان به آنجا در رفت و آمد هستند مي خواهي نقشه هاي شوم خود را به صورت تهاجم فرهنگي از راه لوله دراز و کج و کوله و بدقواره ات توي حلق مردم فرو کني اما من يکي نخواهم گذاشت که به مقاصد شوم خودت برسي. قل قل اضافي هم نکن. ق
ïلم به قïلت قïليدم به قل قل کردنت. بگذار چهار روز بگذرد تا بفهمي اينجا کجاست و من کي ام. خوشحالم از اينکه اين آخرين مشکل ما هم دارد حل مي شود مي رود لاي دست باباش.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

آغازِ تو !

شايد اينبار سلام اغاز دوستي نبود
راستي يادت مي آيد
چه ساده شروع شد
به سادگي يک سيب شايد
يادت مي ايد
گفتم "دوست جون "
گفتي" جون "
به دلم نشست
چقدر هم!
به دل تو نيز پيشتر نشسته بود
گفتم، گفتي و شايد به همين سادگي
من شدم دوست تو
تو شدي دوست من، دو دوست کاملاً نو
کاملا متفاوت
از زندگي گفتم؛ از زندگي گفتي
و زندگي کرديم، خنديدي، خندانديم
و زندگي به مرور
با لبخند هاي شيرين من و تو
جريان گرفت، سکوت کردم
سکوتم را شکستي و من
با تو از سبزي ها گفتم و تو
با من از تمام رنگ ها

و من امروز درست زير اين همه برف
که از آسمان آرام آرام بر من مي بارد
خودم را مرور مي کنم
و حرفهاي سبز تو را


صداي تق تق حضورت مي آيد
آدمکت روشن مي شود
و من سلام مي کنم
مي نويسم :مي بيني دوست جون
 برف مي بارد
تو مي گويي
دستهايت سردند
هوا سرد است
آنقدر که افکار آدم هم
از پشت پنجره يخ مي زنند
و تو مي خندي
و من نيز

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
شب سردی است و من افسرده .
راه دوری است و پایی خسته .
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدمها .

سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی .
نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است .
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است
!
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است....
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
خپونی این روزا دختر بدی شده ، بد اخلاق و اخمو ... مواظب خودتون باشین !
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

ميگن بعضي آدمها كم دقت هستن و بعضي ديگه با دقت. نميدنم معيار بي دقتي و با دقتي آدمها دقيقاً چيه؟ كيفيت كارهايي كه انجام ميدن يا ؟! اما در مورد خود من نميشه گفت كم دقتم يا با دقت!

من وقتي بي دقتم خيلي بي دقتم يعني سوتيهاي گنده گنده ميدم و خراب كاري ميكنم اصلاً‌ هم متوجه نميشم، البته يه كمي كه ميگذره ميفهمم، توي كار يه وقتهايي گندش در مياد بعضي وقتها(تقريباً بيشتر وقتها) هم كسي نميفهمه و يه جوري درستش ميكنم!

 اما امان از روزي كه با دقت كار كنم، هم خودم و هم همه آدمهاي دوروبرم رو ديوونه ميكنم، وسواس خيلي بدي دارم اينجور وقتها، يا بي دقت كاملم يا خيلي زياد با دقتم! خوب نيست يعني تقريباً آزار دهنده است. خودمم نميدونم چه وقتهايي دقتم كمه يا زياد، اما ميدونم دقت به خيلي چيزها بستگي داره: به آب و هوا، به طرز برخورد آدمهاي دور و برم، پر يا خالي بودن معده و مثانه، به وضع جسماني مامانم، حرفهاي ديشب بابام، باز يا بسته بودن موهام، تعداد اس ام اس هام، عطري كه بغل دستيم استفاده كرده، فيلمي كه ديشب ديدم يا خوابي كه ديدم، تعداد روزهايي كه تو رو نديدم و ...

دليل همه بي دقتيهاي هفته پيش و وسواس زياد امروزم رو نميدونم؛ اما واقعاً خيلي سخته هميشه با دقت خيلي خوبي كارهايي كه بهم مربوط ميشه رو انجام بدم، دقت به كلي پارامتر كوچيك و بزرگ ربط داره كه ظاهراً من كنترلي روشون ندارم اما فقط ميدونم تنها چيزي كه رو دقت من اثر نداره، اهميت كاريه كه انجام ميدم! اين خيلي بده

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

 

"همه ما عشق را ميشناسيم، زيرا با چنين موهبتي پاي به عرصه هستي نهاده‌ايم. عده‌اي به طور طبيعي با آن مواجه ميشوند، ولي اغلب مردم، مجبور ميشوند به بازشناسي اين موهبت بپردازند. در عين حال، همه بدون استثنا، در آتش هيجانات گذشته ميسوزند و هر لحظه، شاديها و رنجهاي ناشي از آن را احساس ميكنند. بايد لحظات خوب و بد را دوباره تجربه كرد تا به خط راهنما رسيد. خطي كه در وراي هر برخورد تازه وجود درارد... بله اين خط وجود دارد...."

 

"عشق موجب ميشود كه غذا خوردن، خوابيدن، كار كردن و آرامش يك فرد دچار اختلال شود. بسياري از مردم از داشتن چنين احساسي مي ترسند؛ زيرا زماني كه عشق ظاهر شود، گذشته را ويران ميكند. هيچكس نميخواهد دنيايش دچار اختلال شود. به همين دليل، مردم در برابر اين احساس تهديد كننده مقاومت ميكنند و از ويراني نجات مي يابند. آنها سازندگان ويرانيها هستند.

عده ديگري تصوري برخلاف اين امر دارند. بدون تفكر خود را تسليم ميكنند و منتظر ميمانند تا راهي براي حل مشكلات خود در عشق بيابند. مسوليت خود را براي شاد كردن به ديگران واگذار ميكنند و گناه خوشبخت نبودن احتمالي خود را به گردن ديگران مياندازند..

جدا شدن از عشق يا كوركورانه به آن تن در دادن... كدام يك ويرانگر است؟..."

 

"چهل و پنج دقيقه! اگر زمان در آوردن لباس، نوازشهاي دروغين، گفتگوهاي بيهوده و دوباره پوشيدن لباس را از اين مدت كم كنيم، تنها يازده دقيقه باقي ميماند. يازده دقيقه! دنيا بر اساس پديده‌اي ميگردد كه تنها يازده دقيقه طول ميكشد و به خاطر همين يازده دقيقه، در روزي كه بيست و چهار ساعت دارد، با احتساب اينكه همه مردان روي زمين هر روز با همسرانشان نزديكي كنند، چيزي جز بيهودگي نيست.."

 

 

روزي روزگاري، پرنده‌اي داراي يك جفت بال زيبا و پرهاي درخشان، رنگارنگ و عالي و در يك كلام، حيواني بود مستقل و آماده براي پرواز با آزادي كامل. هركس آن را در حال پرواز ميديد، خوشحال ميشد. روزي زني چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد. در حاليكه دهانش از شگفتي بازمانده بود، با قلبي كه تپش تند داشت و با چشماني درخشان از شدت هيجان، به پرواز حيوان مينگريست. پرنده ه زمين نشست و از زن دعوت كرد كه با هم پرواز كنند و زن پذيرفت. هر دو با هماهنگي كامل به پرواز درآمدند. زن، پرنده را تحسين ميكرد، ارج مينهاد و ميپرستيد، ولي در عين حال ميترسيد. ميانديشيد مبادا پرنده بخواهد به كوهستانهاي دوردست برود. ترسيد مبادا پرنده به سراغ ساير پرندگان برود و يا بخواهد در سقفي بلندتر به پرواز درآيد. زن حسادت كرد. حسادت به توانايي پرنده در پرواز و احساس تنهايي كرد

انديشيد:"برايش تله ميگذارم. اينبار كه پرنده بيايد، ديگر اجازه نميدهم برود". پرنده هم كه عاشق شده بود، روز بعد بازگشت، به دام افتاد و در قفس زنداني شد. زن هر روز به پرنده مينگريست. همه هيجاناتش درآن قفس بود. آن را به دوستانش نشان ميداد و آنها به او ميگفتند: تو همه چيز داري!

ناگهان دگرگوني غريبي به وقوع پيوست. پرنده كاملاً در اختيار زن بود و ديگر انگيزه‌اي براي تصرف آن وجود نداشت. بنابراين علاقه او به حيوان، به تدريج از بين رفت. پرنده نيز بدون پرواز كردن، زندگي بيهوده‌اي را ميگذراند و در نتيجه به تدريج تحليل رفت. سرانجام روزي پرنده مرد. زن دچار اندوه فراواني شد و همواره به ‌آن حيوان ميانديشيد، ولي هرگز قفس را به ياد نميآورد. تنها روزي در خاطرش مانده بود كه براي نخستين بار پرنده را خوشحال در ميان ابرها و در حال پرواز كردن ديده بود...

اگر زن اندكي دقت ميكرد؛ به خوبي متوجه ميشد آنچه او را به ‌آن پرنده دلبسته كرد و برايش هيجان به ارمغان آورد، آزادي آن حيوان و انرژي بالهايش در حال حركت كردن بود، نه جسم ساكنش...

 سرانجام روزي مرگ به سراغ زن آمد .زن از مرگ پرسيد: چرا به سراغ من آمدي؟ مرگ پاسخ داد:" براي اينكه دوباره بتواني با پرنده در آسمان پرواز كني. اگر اجازه ميدادي به آزادي برود و بازگردد، هنوز هم ميتوانستي به تحسين و عشق ورزيدن ادامه بدهي. حالا براي پيدا كردن و ملاقات با آن پرنده، به من نياز داري...

 

يازده دقيقه، پايولو كوييلو، نشر ني نگار


به شدت پیشنهاد میکنم کتاب رو بخونید،نه به اين خاطر كه زندگي يك ر و س پ ي رو نوشته، بخونيد خودتون ميفهميد! البته اگه پيداش كرديد. يه قسمتهاييشو كه دوست داشتم اينجا نوشتم البته خيلي بيشتر از اينها بود منتها حس تايپ كردنش نبود.

 |+| نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

وقتی میشنویم یکی ازدواج کرده یا بارداره باید بهش تبریک بگیم مخصوصا! اگر برای اولین بار باشه! یه چیزهایی مثل به سلامتی! مبارک باشه! بوس و بغل و اینا!

خوب من تبريك نميگم. البته در مورد آدمهایی که میتونم باهاشون راحت باشم، اگه دختري باشه از دوستام بهش ميگم خيلي خري! و اگه پسر باشه ميگم آخي طفلكي! يا يه چيزي تو همين مايه‌ها. اون دسته آدمها كه روشون نفوذ دارم خيلي بيجا ميكنن برن طرف اين داستانها مثل همين برادر عزيز و دلبندمان كه تا حالا پيروز بودم!

اما بچه دار شدن يه مرحله جلوتره، مرحله‌اي كه حماقت آدمها به اثبات رسيده و يه مدتي هم ازش گذشته.

بهتره حاشيه نرم! امروز با همكارم رفتم آزمايشگاه،  براي گرفتن جواب آزمايش،۳-۲ دقيقه طول كشيد كه تشخيص بدم كه فرق پازتيو با نگتيو  چيه و هر كدوم چه معنايي دارن و چه عواقبي! دوستم كه اصلاً توان نگاه كردن به برگه رو نداشت، ميلرزيد. اول با ذوق گفتم مثبته! بعد گفتم وااااي نه!!! مثبته! فكرشو بكنين و خودتونو بذارين جاي من:

 خبر توليد يك جنين كه ناخواسته است رو بايد به مادري بدي كه از شنيدن خبر به شدت ناراحته و با ديدي كه خودم داشتم يه دردسر مادام العمر رو ميديدم، بايد تبريك ميگفتم و البته دلداري ميدادم و ميگفتم كه قدمش مبارك و پيش مياد و خير و ... نيم ساعت چرند و پرند گفتم آسمون ريسمون به هم بافتم، گفتم خوش به حالت ديگه هر ماه دلت درد نميگيره! مرخصي زايمان هم شده ۶ ماه، تازه رييس بفهمه ديگه شركت ميشه برات هتل و شكلات بخور تا خنده رو بشه و... باور كنيد اينقدر حرف زدم كه حالش خوب شد و ديگه گريه نكرد و خنديد و به شوهرش زنگ زد و فكر كنم داشتن اسم بچه‌شونو انتخاب ميكردن و من توي دلم به پدر و مادر سهل انگار كلي فحش دادم تا دلم خنك شه. طفلكي بچه‌هاي ناخواسته كه به خاطر اشتباه به يه دنياي بي رحم ميان و اولين كلمه‌اي كه  پدر و مادرش به محض شنيدن خبر ميگن اينه: نه!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

1.بعد از اتفاقي كه روز چهارشنبه افتاد و حرفهايي كه بعدش زده شد و عكس العمل آدمهاي دوروبرم، لااقل توي ذهن من خيلي چيزها عوض شد. نميتونم دقيقاً بنويسم چي و چرا و چطوري، اما اون روي ديگه آدمهاي اطرافم رو ديدم و با وجوديكه خيلي اذيت شدم خيلي چيزها ياد گرفتم. استعفا ندادم يعني اصلاً برگه رو هم رييس نداد كه پر كنم و با يه جلسه خيلي احمقانه روي همه چيز ماله كشيده شد و با يه روبوسي و بياييد درس بگيريم و اينها همه چيز تموم شد.

 

2.امروز تازه فهميدم كه اينجا چقدر برام اهميت داره! چقدر دلم نميخواد كه هر كسي بياد و اينجا رو بخونه ، درسته هيچ حرف مهم و با ارزشي اينجا زده نميشه اما به هر حال دنياي مجازي منه! با دوستان مجازي كه توش دارم، هر چند كه دوستان من خيلي هم برام مجازي و ناديده نيستن اما همشون برام عزيزن و همشون رو دوست دارم ودلم نميخواد كسي بهشون اضافه بشه مخصوصاً يه آدم از دنياي واقعي!

 

3.اينقدر هوا توي اين چند روز خوب و دوست داشتني و پر انرژي بود كه حس غر زدن من كور شده، هر چند احساس سرماخوردگي دارم و حال جسمانيم خيلي خوب نيست اما خوبم! آذز ماه هميشه دوست داشتني و قشنگ و عاشقانه ‌است.

 

4.كتاب "خاطرات روسپيان سودازده من" رو خوندم. نميدونم چرا كتابهاي ماركز رو كه ميخونم يه جوري ميشم، يعني هم كتاب رو دوست دارم، هم دوست ندارم. "صد سال تنهايي" و "عشق سالهاي وبا"  رو هم كه خوندم همين حس رو داشتم.

 

5.فيلم malena   رو ديدم. خيلي قشنگ بود خيلي! حتماً ببينيد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
کاش یکم بلد بودم فحش بدم یا بلد بودم داد بزنم، هوار بكشم و شلوغ بازي در بيارم! كاش يكم عرضه داشتم وقتي يكي سرم داد ميزنه به جاي اينكه سكوت كنم منم فرياد بزنم كه بعدش همه حرفهام به اين حنجره بيچاره فشار نياره! اي خاك بر سرت خپوني!

چهارشنبه عصر با ليد پروژه دعوام شد، حوصله ندارم كل ماجرا رو اينجا بنويسم ولي همين قدر بگم كه به خاطر كم كاري يه كساي ديگه آقا گندهه زنگ زد به من و هر چي دلش خواست بهم گفت، وقتي توي شركت نبودم هر چي دلش خواست پشت سرم و گفت. منم تو داروخونه بودم طبق معمول دنبال يه قرص خارجي براي مامانم، صبحشم تو ساختمون مركزي جلوي در خوردم زمين و كمرم بدجور درد ميكرد. خلاصه تمام داد و بيدادهاي آقاهه رو شنيدم و فقط تونستم بگم بهتره قطع كنيد من حوصله داد و بيدادتونو ندارم. بعد هم كه دوباره زنگ زد گفتم سلام خوبين؟

تمام آخر هفته عصبي و كلافه بودم. از جو گند و خاله زنكي بخش و از زير آب زدنهاي پشت سر هم آقاي "ك" ديگه حالم به هم ميخوره، از تمام آدمهايي كه تا سرتو برميگردوني پشت سرت حرف ميزنن و چشم ديدنتو ندارن حالم بهم ميخوره! فردا ميرم استعفا بدم من حوصله اين آدمها رو ندارم!


پ.ن: كسي داروخونه چي آشنا سراغ نداره اين طرفا؟ گاباپنتين۳۰۰ ميخوام(خارجيشو)

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا