|
یادداشتهای خپونی
|
||
همیشه عاشق پاییز بودم و خواهم بود به هزارتا دلیل کوچیک و بزرگ! اما پاییز امسال خیلی بیحاله و آدم رو بيحال هم ميكنه!
دو سه روز ديگه آبان هم تموم ميشه و هنوز حتي يه قطره بارون هم نيومده، پاييز بي بارون امسال رو فقط با خرمالو و گلهاي نرگس دوست داشتني و بدون انگورهاي خوشمزه اي كه به خاطر رژيم احمقانه و بي ثمرم، ازشون محرومم؛ دارم سر ميكنم. دلم بارونهاي وحشيانه بابل رو ميخواد با نارنجهاي روي درختهاي دانشگاه رو، دلم درياي پر از موج ميخواد. دلم يه عالمه هيجان و انرژي ميخواد، خيلي خستهام!
ديدم دل خوانندههاي اين وبلاگ مثل دل خودم قده دل گنجشكه، ديدم بهتره كمتر غر بزنم، كلي اس ام اس داشتم ازتون كه چته و چي شده و اينا. عزيزان دل خپوني
از قديم گفتن" بادمجان بم آفت نداره"
دكتر مامانم يه قرص جديد بهش داده بود و اين يك هفته دردسرها داشتيم و همچنان داريم.
اس ام اس هاتون كه ميومد ياد يكي از همكاران افتادم. بذارين قصهشو تعريف كنم:
يكي بود يكي نبود، توي بخش ما يه پسري هم سن و سال من هست كه پدرش مدير يكي از بخشهاي شركته، به واسطه پدر، پسر بي سواد و درس نخونده رو استخدام كردن به عنوان نقشه كش! اوايل فكر ميكرديم چه پسر گل و مهربون و سربزيري و پر تلاش و عشق شعر و اينا... اما بعد از دو ماه همه چي عوض شد. از بين سه چهار تا دختر مجردي كه همزمان استخدام شديم آقا نامردي نفرمودن و به همه پيشنهاد ازدواج دادن اونهم خيلي عشقولانه!![]()
اوايل كلي ميخنديديم و سوژه خوبي براي وقتهاي ناهار بود. بعد از رجكت شدن اين آقازاده توسط كليه خانمهاي بخش! سناريو عوض شد و ماجراهاي عشقولانه به سيگار كشيدنهاي پشت هم و سرانجام شيشه و اينها كشيد، اس ام اسهايي هم در همين راستا به من و تمام خانمهاي بخش رسيد كه" اگه تو تنهام نميذاشتي من به اينجا نميرسيدم، دستم رو بگير و نذار تنها بمونم! "خلاصه اس ام اس پشت هم كه نصف مغزم آسيب ديده و000000 20 تومن رو 3 ماهه به باد دادم و نابود شدم و من آينده رو ميبينم و دلم به حال شما ميسوزه كه اينقدر بدبختين و اينا.. كلي هم پول از من خواسته بود البته من فقط يه بار بهش پول دادم بعد كه به بي افم گفتم دعوام كرد منم ديگه بهش پول ندادم.
تازه به من يه بارم گفت كه تو اعتياد داري از چشمات معلومه!![]()
دو هفته پيش هم يك هفته مرخصي ازدواج گرفت و بعدش كه اومد اصلاً به روي خودش نياورد كه براي چي رفته بود مرخصي. رييس بخش رو كلاً آدم حساب نميكنه هر كاري دوست داره ميكنه و هر وقت ميخواد مياد و ميره ....
قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونهاش نرسيد!
هدف من از نوشتن اين همه داستان اين بود كه بگم من و بقيه به اين نتيجه رسيديم كه آقاي مورد بحث مشكل اصليش عدم توجه اطرافيان بود، و با اين كارها سعي ميكرد و ميكنه كه ديگران بهش توجه كنن. اما باور كنين من نميخواستم اين كار رو بكنم .![]()
....................................................................................
زن زیبا بود در این زمونه بلا
خونه بی بلا هرگز نمونه، ای خدا
زن گل ماتمه! خار و گل با همه
زن نامهربون دشمن جونه....
۱.نیم ساعتی میشه از شرکت اومدم خونه. هیچکس هم تو خونه نیست. عادت ندارم وقتی میام خونه کسی توش نباشه یهو یاد بابل افتادم. از دانشگاه که می اومدم فقط سر و صدای خودم رو میشنیدم تا فردا که دوباره برم دانشگاه. چقدر دلم سکوت میخواست. اما شاید الان وقتش نبود که خونه اینقدر آروم باشه. کسی که خونه نیست، توام كه نيستي پس فقط اينجا ميشه حرف زد، الان دارم با خودم حرف ميزنم تقريباً! خدا پدر سازندگان وبلاگ رو بيامرزه يه جايي پيدا كردم براي حرافي.
۲.امروز رييسمون گفت بين تموم مهندسايي كه همزمان با من اومدن شركت من از همه بهترم! منم سو استفاده كردم گفتم برام جايزه بخرين! يه قهوه جوش استيل و يه دست فنجون خوشگل و نيم كيلو قهوه ترك و يه كيلو شكر هم جايزه خوب و عام المنفعهاي بود!
۳. وردستهاي ناموس اميرحسين دچار نقص فني شده، الهي بميرم به بچهام ۶ تا آمپول زدن. اينقدر گريه كرد.
۴. دلم ميخواد برم كوه يه شبم بمونم اما هيچ كس پايه نيست مخصوصاً مامانم كه اجازه نميده:(
۱. وقتی یه مامان بزرگ تو دنیا بیشتر نداشته باشی و همون یه مامان بزرگ که خیلی هم برات عزیزه اعصابتو خرد کنه از بس که هی بپيچه به دست و پات و هر چقدر هم بگي باز كار خودشو بكنه، اونوقت منو درك ميكنين!![]()
۲. يه چند وقتي هست هر فكري كه از ذهنم ميگذره عملي ميشه، شايد خيلي خوب باشه اما متاسفانه هر فكر بدي كه از ذهنم ميگذره اتفاق ميافته! همش احساس ميكنم يكي قراره بميره![]()
۳. زندگي كردن بدون يه سري امكانات غير ممكنه، مثل آب، برق، گاز، تلفن و... به همه اينها بايد موچين رو هم اضافه كنم. موچينم گم شده يا بهتر بگم وروجكها گمش كردن![]()
نمیدونم چند تا از شما یه پالایشگاه رو از نزدیک دیدین اما خود من به جز مشعلهای پالایشگاه تهران اونم از فاصله یک کیلومتری، تا حالا يه پالايشگاه راست راستكي نديدم. تو دوران دانشجويي هم هر چي بازديد از اين جور جاها داشتيم مامانم اجازه نداد كه برم.
از بد شانسي من كاري كه من تو اين پروژه انجام ميدم، مربوط به يكي از اصليترين و تقريباً خطرناكترين طراحيهاي يك پالايشگاهه! با سنسي كه همه ميگن ندارم و با اعتماد به نفس پايينم جرات رفتن به جلسه ها رو ندارم، وقتي هم ميرم زبونم بند مياد حرف بزنم. نه اينكه حرف نزنم اما جون ميدم تا به بقيه بفهمونم كه چي ميخوام بگم و ...اينكه زمين پالايشگاه كج و شيبش متعارف نيست به من چه ربطي داره؟ چرا همه اين دردسرها واسه منه؟ چرا همه مهندساي عمران يه جورين؟
كاش يكي بهشون ميگفت اينقدر به من نگين سنس ندارم، بي تجربهام! اندازه سه نفر دارم كار ميكنم!
اعتماد به نفسم تموم شده. فردا با كارفرما جلسه دارم. ميترسم!
|
|