|
یادداشتهای خپونی
|
||
روزي چندين و چند بار اين صحنه رو ميبينم و...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این که پیر ما فردوسی میگوید: " یکی داستان است پر آب چشم"، اين چشم پر آب، چشمه چشمان يك ملت است كه هنوز ميگريد، در سوگ عشق، در سوگ آرمان..
سهراب هم جوان است هم عاشق. هم آرمان خواه، هم سرشار از مهر نسبت به رستم. آن وقت افراسياب و كاووس و رستم هر سه، دست يكي ميكنند و اين جوان را ميكشند. چرا ما هي كوچك شدهايم، هي كوچك شدهايم. مثل برف آب شدهايم. مثل بركه ای در بیابانی سوزان. در برابر آفتاب تند تابستان از هر طرف جمع و جور و محدود شده ایم. هم جوان کشته ایم، هم عشق، هم آرمان و هم عاطفه را.
سهراب كشان؛ عطاالله مهاجراني
1.خوب بالاخره ماه رمضون تموم شد، كل ماه رمضون احساس ميكردم كه بعدش خيلي چيزها تغيير ميكنه و حال و هواي منم يكم عوض ميشه و دنيا به كام ميشه و ... اما الان مطمينم كه هيچ تغييري تو روال عادي زندگيم نخواهم داشت و تنها تغيير اينه كه به جاي يه وعده غذا بايد روزي دو بار غذا درست كنم! همين!
2.ديشب خيلي عصبي بودم،خيلي زياد! كم پيش مياد اينجوري قاطي كنم اما واقعاً عين ضعفه كه عصبانيت رو با بهم كوبيدن در و شكستن ليوان و جيغ و داد نشون بدي، امروز بازم ته مونده عصبانيت تو سرم بود اما امروز فقط رقصيدم خيلي آروم شدم! شما هم امتحان كنيد. البته يه راه ديگه واسه آروم شدن نوشتنه.
3. در جواب كامنت سختگير جان:
چند شب پيش مثل هر شب كه داشتم ظرفها رو به همراه غرغر ميشستم، مهدي (برادرم) اومد و گفت حيف تو نيست ظرف بشوري هر شب! بعدش ديروز يه ماشين ظرفشويي خريد.
4.اگه اينجا ويزيتور روزه گیر داره، نماز روزه شون قبول.
5.اوووووووووووووووف !فردا از صبح هي مهمون مياد، بابام بزرگ فاميل مامانمم كه پاي مهموني رفتن نداره پس همه ميان خونه ما! هي چايي بيار هي ميوه و شيريني بيار ، مامانم ميگه من مردم دار نيستم چون وقتي مهمون مياد همش اخم مي كنم ، فردا همش بايد اخم كنم.
۶. اینم عیدی من:
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
آره! پاچه میگیرم، گازم ميگيرم. اعصاب ندارم اصلاً. زندگيمو ريختن بهم اين دوتا پدر سوخته، من غلط كردم خاله شدم.نميخوام! هر چي ماتيك و كرم داشتم كه به در و ديوار ماليده شد، سايههام رو هم كه درسته شكستن، كرم ضد چروكي كه چند روز پيش ۱۸۰۰۰تومن خريده بودم به ملافه ها ماليده شد، با تمام روانويسهام تمام كتابهامو خط خطي كردن و لپ تاپم هم موزي شد... و اينها بخش كوچك از خسارات وارده است (فقط همين امروز) در اين دو سالي كه من خاله شدم. ديوانه شدم، ديوانه تر!
درراستاي همين پارگراف بالا يه عالمه جيغ كشيدم( بادمجوني)! يك عدد ليوان هم كوبيدم زمين شكوندمش! فسنجونم سوخت. يه سيلي هم به هر كدومشون زدم و اصلاً هم عذاب وجدان ندارم.
آخيش! دلم خنك شد![]()
من و تو مسافريم تو اين روزا، مثل خورشيد تو نگاه پنجره
زندگي براي ما يه خاطره است!
فيلم Paris Je T’Aime رو ديدم، چند تا از داستانهاشو خيلي دوست داشتني بود، مخصوصاً اون داستان كه به صورت پانتوميم بود.
خيلي خوبه كه فردا چهارشنبه است، خوشحالم!
ناآرومم، نه آرامش دارم، نه تمركز. انگاري يه چيزي گم كردم ...
هميشه ميدونستم از زندگي و از خودم چي ميخوام لااقل تو كوتاه مدت ميدونستم اما الان هيچي نميدونم، معلقم! حس بديه.
تماس مدام دست مامانم با واكر، دستشو بريده، اعصابم خرده!
بعدش چی میشه؟ تمام صورتت و دور چشمت سیاه میشه! بعدش باید کلی پاکش کنی و دوباره بكشي و بعد، خوب ديرت ميشه ديگه! بعد مجبوري اولين ماشيني كه جلو پات نگه داشت و سوار شي كه ديگه خيلي ديرت نشه و بعدش تو اون ماشين كه بيشتر شبيه تراكتوره تمام لباسهات رو كه ديروز از اتو شويي گرفتي و كلي تميزن خاكي و گلي و ...
خلاصه ميرسي شركت، اما دو تا پله رو يكي ميكني و پاق، ميخوري زمين! اوخ پام! ماماني
يه ربعي معركه ميگيري كه آي پام و اينا اما هيچكس اهميت نميده و بي خيال ميشي؛
داري چايي ميريزي واسه خودت كه باز دماغت ميخاره و شير كتري رو يادت ميره و شرشر آب جوشيده ميريزه رو دستت
؛
بعدش اين آقا گندهه كه ليد پروژه اس مياد، اصلاً هم حال و حوصله نداره، پرش ميگيره به پرت، حالتو ميگيره تا دلش خنك شه!
ميگه تا ساعت ۱۲ مدارك آماده باشه و ميره..
سعي ميكني تمركز كني اما مزاحما ميان، اول شيما، بعد مريم، بعد زهرا، بعدش ساقي و .....نيم ساعت بعد باز سعي ميكني تمركز كني، بايد حال اين گنده رو بگيري اما لطفعلي كنترل تلويزيونشون خراب شده و تو بايد يه جايي رو پيدا كني تا بره بخره
، خانمشم ميخواد بره فرنگ و اون مدام غر ميزنه و اين داستان يه ساعتي ادامه داره، كنترل تلويزيون لطفعلي اوكي ميشه و حالا ديگه وقت كاره اما ديگه حسش نيست! تمام انرژي ذخيره شده تمام شده و بايد انرژي بگيري پس شروع ميكني به خوردن و اس ام اس زدن و غر زدن كه ساعت ميشه ۱۲، حالا ديگه وقت ناهاره و آقا گنده فعلاً خوش اخلاقه! ناهارتو ميخوري طرز تهيه پلوي يوناني رو هم ياد ميگيري و باز ميشيني پشت ميزت با تمركز زياد! آقاهه مياد ميگه تا فردا مدرك رو آماده كن من ميرم جلسه و اين يعني هورااااااااااااااااااااااااا!
بعدش با رفقا ميشينين فيلمهايي رو كه ديدين واسه هم تعريف ميكنين، طبق معمول از همه بيشتر حرف ميزني، داري دو لپي مانچي ميخوري كه رييست از راه ميرسه ميگه:" لپات رگ به رگ نشه يه وقت پشت ميزت نباشي ها"....
دم رفتن هم منشي ترشيده بخش ميگه: "خيلي بيكاري هر روز كيف و كفش و مانتو و روسري تو، ست ميكني، بعدشم ميگه چاق شديا! "
ايشش!
اينم شد شنبه آخه؟
من ميخوام كارمند خوبي باشم اما نميشه، نميذارن، نميتونم!
يه سوال: اين سيگارها كه با دست ميپيچن اسمش رو دقيقاً نميدونم چيه، گس پيچ؟! از كجا ميشه خريد؟
۱.اگه اشتباه نکنم امروز دهم مهر ماهه، مطمينم كه ۲۱ ماه رمضونه و ۴ اكتبر يا ۵، البته اصلاً مهم نيست، براي من خيلي هم فرق نميكنه، تنها چيزي كه فرق كرده اينه كه من اين روزها مدام دارم به دست و پا و صورتم لوسيون ميزنم، پوستم داره تيكه تيكه ميشه طفلك! زير چشمم هم چروك شده، اما بازم مهم نيست ، چيزي كه مهمه اينه كه امروز تعطيله يه عالمه خوابيدم و فعلاً همه دور و بريها مخصوصاً مامانم حالشون خوبه!
۲.دوباره يه عالمه كار دارم كه بايد انجام بدم و اصلاً حوصله ندارم، دقيقه ۹۰ رو كه ازم نگرفتن، حالا كو تا ۲۰ اكتبر، ۲۶ مهر، ۲۹ مهر اووووووووووو كلي مونده...
۳.امتحان دادن رو دوست داشتم به خاطر خواب بعدش، بوي گند منيزيم هيدروكسايد رو دوست دارم به خاطر اثر بعدش، و دلتنگي براي تو رو دوست دارم به خاطر آرامش بعدش
۴.چرا ماه رمضون تموم نميشه![]()
خارج از شماره گذاري: موهام بالاخره دوباره بافته ميشه![]()
۱.یه وقتهایی یه اتفاقات کوچولو یه چیزهای بزرگ رو یاد آدم میاره، هنوز وقتي ياد ۴ شنبه و چيزي كه تو داروخونه ۱۳ آبان ديدم ميافتم گريهام ميگيره، همين الان بازم بغض كردم. خدا رو شكر ميكنم ولي از سيستم خداييش سر در نميآرم.
IF ONLY.۲ رو ديدم، واقعاً بايد قدر يه چيزهايي رو دونست!
۳.آرشيو وبلاگمو نگاه ميكردم، چقدر چرت و پرت نوشتم اين ۶ ماهه! اه اه!
چقدر حس و حال آدم تغيير ميكنه! همه چي تو دنيا تاريخ مصرف داره، همه چي!
۴.هوا اين روزها جون ميده واسه پياده روي، قليون كشيدن، كافي شاپ ۸.۳۰، مي و مستي و البته حليم با گوشت تازه!
۵.بالاخره فردا بعد از ۶ ماه كه از دفاعم ميگذره، دانشنامه موقت ميگيرم، ۴ ماهه پيش بايد اين كار رو ميكردم، امان از تنبلي!
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها.
سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت.
سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس.
سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي
روز اولي كه رفتم كلاس اول راهنمايي توي پله ها خوردم زمين، هنوز جاش روي ساق پاي راستم هست!
روز اول دبيرستان بلد نبودم چادرم رو تا كنم؛ با خانم گيلك كلاس رياضي داشتيم!
روز اول دانشگاه توي ميدون باغ فردوس (بابل) گم شدم به جاي خوابگاه سر از امامزاده درآوردم!
روز اول فوق ليسانس فهميدم دوست پسرم نامزد داره و .....
امسال اول مهر، قراردادم با شركت رسمي شد!
|
|