|
یادداشتهای خپونی
|
||
:: گفته بودم موهامو هايلايت كردم، اينقد خوشگل بود، يه سايه روشن خوشرنگ! اما فقط چند هفته دووم آورد هر بار كه ميرم حموم يه درجه روشن ميشه و الان كلاً روشن شده! خيلي زياد، رنگشو دوست ندارم
، موهاي خودمو ميخوام![]()
![]()
:: اينجا رو خيلي دوست دارم![]()
![]()
![]()
روزها و روزهای آخر تابستونه. تا چند روز ديگه مهر و پاييز ميرسه و اونوقته كه بيشتر مردم يهويی عاشق پاييز و بارون و بوی خاك بارون خورده بشن و همه مثل من يهواكي ياد روز اول مدرسه بيفتن ياد ex bf/gf ها
و .... هزار كوفت و زهر مار ديگه. كاش تغيير فصلها غير از حجم عظيم فين فين و آبريزش و كهير، يه كوچولو حالمو خوب ميكرد. دوباره بايد نق بزنم هي زر بزنم هي اه و ناله كنم و الكي زندگي كنم و هي ادامه بدم بدون هيچ دليلي! بدون هيچ دليلي كه بهم انرژي بده، بدون كسي كه دركم كنه يا كمكم كنه، بدون خودم....
۲.يكي از دوستام يه سي دي بهم داده از همين موسيقيهايي كه براي ريلكسيشنه! الان دارم گوش ميكنم، واقعاً عاليه! دوستم ميگفت به زبان سانسكريته والا من كه بلد نيستم اما وقتي گوش ميكنم دلم ميخواد سيگار بكشم ....
۳.يه هفته پيش كتاب ناتوردشت ترجمه نجفي رو خوندم، مدتها بود هر كتابي رو شروع ميكردم نمينونستم تمومش كنم اما اين كتاب رو همه جا با خودم بردم و با ولع خوندمش! قشنگ بود و خيلي دوسش داشتم ، خيلي باحال بود اگه تا حالا نخوندينش حتماً بخونيد! دلم براي هولدن تنگ شده![]()
۲.هم اتاق ۳ تا آقاي كچل و وراج بودن خيلي كار سختيه، اسم اتاقمونو گذاشتم اتاق سه كچلون! پدر سوخته ها رفتن به رييسمون گفتن، رييسمون هم گفت ايشالا سرت بياد! ![]()
۳.داشتن كسي كه بشينه حرفهاتو بشنوه نعمت خيلي بزرگيه، خوشحالم كه كسايي هستن كه حرفهاي بي ربط و غر غرها و شرح جزييات كارهاي كسل كننده منو خوب گوش ميكنن!هر روز از همشون بارها تشكر ميكنم.
۴. چند روز پيش يكي بهم گفت كه كلاً تو حاشيه زندگي ميكنم، راستش اونقدرها هم بد نيست وقتي اصل زندگي هيچي نيست لااقل دور و برش خودمونو سرگرم كنيم، چه اشكالي داره؟
۵. اين روزهاي گند رو خيلي دوست دارم با همه آلرژيهاي آزاردهنده لحظه لحظه شو درسته قورت ميدم! واسه مهدي دو تا شلوار و يه پيراهن و يه كت و يه كفش خريدم! هنوز فقط برادر خودمه اين حس خوبيه!
۲. مقالم اكسپت شد!
فكر كنم باختن مال خيلي بهتر از، از دست دادن زمان باشه! چيزي كه هرگز برنميگرده مثل سلامتي براي مامان!
امروز عصر رفتم شهر كتاب تا براي دختر داييم كادو بخرم، ديدن يه عالمه لوازم تحرير خوشگل، كوله پشتي هاي رنگ و وارنگ، جامداديهاي خوشگل، مداد رنگيهاي وسوسه انگيز،ظرفهاي غذاي رنگي و....بدجوري دل تنگم كرد. يه جامدادي براي خودم خريدم كه احتمالاً كاربرد ديگه اي خواهد داشت.
به همه اونايي كه ميرن مدرسه، دانشگاه، پيش دبستاني، كلاس كنكور و... حسودي ميكنم. خوشخالم پاييز مياد اما دلم گرفته.![]()
۱.من الان دارم از خواب ميميرم اما نبايد بخوابم چون بايد خواهر شوهر بازي در بيارم...!
۲.الان بهترين موقع است واسه وبگردي و آپ كردن، اين پست همراه مقادير زيادي خميازه و چايي در حال نوشته شدن است.
۳.امروز توي شركت اتاقم عوض شد، مثل بچه شيطونا كه از رديف آخر كلاس ميارنشون رديف اول تا كمتر شلوغ كنن، من بيچاره مظلوم معصوم رو از طبقه دوم آوردن طبقه اول، يعني اومدم تو بخش خودمون. اين 3 ماه تو بخش برق بودم، كلي هم جاي دنج و دور از دسترسي داشتم كه كلي خوب بود اما حيف! الان جلوي چشمهاي تيزبين رييس تو يه اتاق كاملا ًمردونه هيچ كار متفرقهاي نميتونم بكنم، به رييسمون گفتم بابام بفهمه منو آوردين تو اين اتاق خون به پا ميكنه ها، ما تركيم غيرت و تعصب و .... اما فايده نداشت. تازه تازه وارد قسمتهاي اصلي بحثهاي خاله زنكي شده بوديم عصرها فال قهوه ميگرفتيم اما تو اين اتاق ديگه كسي نيست كه خاله زنك بازي در بياره، نه ميشه كتاب خوند، نه اس ام اس بازي كرد، نه ميتوني راحت سر جات ماتيك بزني، نه ميشه لاك زد، نه كسي پايه آلبالو خشك و لواشك خوردنه. وقتهاي بيكاري فقط بايد قصه هاي فرنگستون آقاي لطفعلي كه برادر همين فتحعلي است رو گوش كنم و هي بگم "بله بله!" ، "چه جالب" .....
۴.موهامو هايلايت كردم، نسكافهاي! البته هر كي ديد نفهميد تا خودم گفتم، همه دوستام فكر كردن پوستمو برنزه كردم! حالا اينا چه ربطي به هم دارن من نميدونم؟
۵. یکی از کارهای هیجان انگیز و خیلی مفیدی که این مدت انجام دادم، آموزش جيش گفتن به بزغاله ها بود كه كلي هم موفق بودم.
۶. اگه اين شماره رو بخوام بنويسم وسطش خوابم ميبره. خوابم خيلي شديد شد. مهدي هم اومد برم يه سر و گوشي آب بدم و بخوابم اين پست و غلط املايي هاشو بعداً اگه حسش بود، درست ميكنم.
|
|