تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 
::جنون خوابی گرفتم! یکی از آقایون همکارا یه قرصی بهم داده که هر وقت دماغ درد خیلی اذیتم کرد بخورم که سه سوت خوب شم! دیشب یکیشو خوردم تا حدود ساعت ۷ امروز خمار خمار بودم حتی سر پا هم خوابیدم! و الان خوابم نمیبره! قطعاْ فردا صبح خواب می مونم! من فردا یه پدری از این آقای "ز" در بیارم، جمعه‌ام خراب شد

:: گفته بودم موهامو هايلايت كردم، اينقد خوشگل بود، يه سايه روشن خوشرنگ! اما فقط چند هفته دووم آورد هر بار كه ميرم حموم يه درجه روشن ميشه و الان كلاً روشن شده! خيلي زياد، رنگشو دوست ندارم ، موهاي خودمو ميخوام

:: اينجا رو خيلي دوست دارم

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت   توسط خپوني  | 
جیگر خاله تولدت مبارک 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت   توسط خپوني  | 

روزها و روزهای آخر تابستونه. تا چند روز ديگه مهر و پاييز ميرسه و اونوقته كه بيشتر مردم يهويی عاشق پاييز و بارون و بوی خاك بارون خورده بشن و همه مثل من يهواكي ياد روز اول مدرسه بيفتن ياد ex bf/gf ها و .... هزار كوفت و زهر مار ديگه. كاش تغيير فصلها غير از حجم عظيم فين فين و آبريزش و كهير، يه كوچولو حالمو خوب ميكرد. دوباره بايد نق بزنم هي زر بزنم هي اه و ناله كنم و الكي زندگي كنم و هي ادامه بدم بدون هيچ دليلي! بدون هيچ دليلي كه بهم انرژي بده، بدون كسي كه دركم كنه يا كمكم كنه، بدون  خودم....

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت   توسط خپوني  | 
۱.خوابم نمیبره، حس کتاب خوندن هم ندارم، پس بايد آنلاين شم و چشمهامو خسته كنم تا خوابم ببره. اين روزها خيلي بازي ميكنم، بازيهاي فكري! فكرهاي احمقانه. يه سري موانع ذهني واسه خودم درست ميكنم بعد كلي فكر ميكنم تا موانع رو از سر راه بردارم بعضي وقتها ميتونم و خيليهاشون جز چيزهايي كه هيچوقت نميتونم از سر راهم برشون دارم. هم خوبه هم بد، بدي اين كار اينه كه بعضي وقتها زيادي اين بازي رو جدي ميگيرم و همه تمركزم به هم ميخوره بعضي وقتها هم كم ميآرم و بغض ميكنم.

۲.يكي از دوستام يه سي دي بهم داده از همين موسيقيهايي كه براي ريلكسيشنه! الان دارم گوش ميكنم، واقعاً عاليه! دوستم ميگفت به زبان سانسكريته والا من كه بلد نيستم اما وقتي گوش ميكنم دلم ميخواد سيگار بكشم ....

۳.يه هفته پيش كتاب ناتوردشت ترجمه نجفي رو خوندم، مدتها بود هر كتابي رو شروع ميكردم نمينونستم تمومش كنم اما اين كتاب رو همه جا با خودم بردم و با ولع خوندمش! قشنگ بود و خيلي دوسش داشتم ، خيلي باحال بود اگه تا حالا نخوندينش حتماً بخونيد! دلم براي هولدن تنگ شده

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط خپوني  | 
۱.تقريباً هميشه حرف راست زدن خيلي كار آدمو راحت ميكنه، يه دروغ كوچولو كه ميگي بعدش مجبوري سه چهار تا گندشم بگي تا ضايع نشي و اگه دروغگوي خوبي باشي يه كمي هم بيشتر چاخان ميكني كه خوش بگذره  و كلاً حسابي خرابكاري ميكني، از اينكه دروغگوي خوبيم خيلي شرمندم!

۲.هم اتاق ۳ تا آقاي كچل و وراج بودن خيلي كار سختيه، اسم اتاقمونو گذاشتم اتاق سه كچلون! پدر سوخته ها رفتن به رييسمون گفتن، رييسمون هم گفت ايشالا سرت بياد!

۳.داشتن كسي كه بشينه حرفهاتو بشنوه نعمت خيلي بزرگيه،‌ خوشحالم كه كسايي هستن كه حرفهاي بي ربط و غر غرها و شرح جزييات كارهاي كسل كننده منو خوب گوش ميكنن!‌هر روز از همشون بارها تشكر ميكنم.

۴. چند روز پيش يكي بهم گفت كه كلاً تو حاشيه زندگي ميكنم، راستش اونقدرها هم بد نيست وقتي اصل زندگي هيچي نيست لااقل دور و برش خودمونو سرگرم كنيم،‌ چه اشكالي داره؟

۵. اين روزهاي گند رو خيلي دوست دارم با همه آلرژيهاي آزاردهنده لحظه لحظه شو درسته قورت ميدم! واسه مهدي دو تا شلوار و يه پيراهن و يه كت و يه كفش خريدم! هنوز فقط برادر خودمه اين حس خوبيه!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط خپوني  | 
۱.فكرشو بكنين، انگاري تو ظهر داغ تابستون تو آفتاب داغ داغ رو يه زمين خيلي داغتر نشستي و خيلي خسته اي‌، نشسته خوابت برده و هي يه عالمه مگس ميآن دم گوشت رد ميشن ميگن وييييييييييييييز ويييييييييييييييييز و هر چي با دست دورشون ميكني گورشونو گم نميكنن... اين شرايط خيلي بهتر از حال و روز منه!دلم ميخواد يه جايي پيدا كنم برم يه مدت گم شم

۲. مقالم اكسپت شد!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت   توسط خپوني  | 

فكر كنم باختن مال خيلي بهتر از، از دست دادن زمان باشه! چيزي كه هرگز برنميگرده مثل سلامتي براي مامان!

امروز عصر رفتم شهر كتاب تا براي دختر داييم كادو بخرم، ديدن يه عالمه لوازم تحرير خوشگل، كوله پشتي هاي رنگ و وارنگ، جامداديهاي خوشگل، مداد رنگيهاي وسوسه انگيز،‌ظرفهاي غذاي رنگي و....بدجوري دل تنگم كرد. يه جامدادي براي خودم خريدم كه احتمالاً كاربرد ديگه اي خواهد داشت.

به همه اونايي كه ميرن مدرسه، دانشگاه، پيش دبستاني، كلاس كنكور و... حسودي ميكنم. خوشخالم پاييز مياد اما دلم گرفته.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت   توسط خپوني  | 
اعصاب درست حسابی ندارم این روزها، اينقدر عطسه هام صداهاي وحشتناك داره كه سرم سوت ميكشه،‌ نميدونم به كدامين گناه اين آلرژي گند يقه منو اينجور سفت و سخت چسبيده، اول هر فصل و در طول فصل و ....روي تمام نقشه ها و برگه هاي زير دستم تو شركت اثرات نشتي بيني مبارك مشاهده ميشه! بدتر از همه خونه تكوني هم داريم، يه چند روزي نيستم بايد كارگري كنم
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت   توسط خپوني  | 

۱.من الان دارم از خواب ميميرم اما نبايد بخوابم چون بايد خواهر شوهر بازي در بيارم...!

 

۲.الان بهترين موقع است واسه وبگردي و آپ كردن، اين پست همراه مقادير زيادي خميازه و چايي در حال نوشته شدن است.

 

۳.امروز توي شركت اتاقم عوض شد، مثل بچه شيطونا كه از رديف آخر كلاس ميارنشون رديف اول تا كمتر شلوغ كنن، من بيچاره مظلوم معصوم رو از طبقه دوم آوردن طبقه اول، يعني اومدم تو بخش خودمون. اين 3 ماه تو بخش برق بودم، كلي هم جاي دنج و دور از دسترسي داشتم كه كلي خوب بود اما حيف! الان جلوي چشمهاي تيزبين رييس تو يه اتاق كاملا ً‌مردونه هيچ كار متفرقه‌اي نميتونم بكنم، به رييسمون گفتم بابام بفهمه منو آوردين تو اين اتاق خون به پا ميكنه ها، ما تركيم غيرت و تعصب و .... اما فايده نداشت. تازه تازه وارد قسمتهاي اصلي بحثهاي خاله زنكي شده بوديم عصرها فال قهوه ميگرفتيم اما تو اين اتاق ديگه كسي نيست كه خاله زنك بازي در بياره،  نه ميشه كتاب خوند، نه اس ام اس بازي كرد، نه ميتوني راحت سر جات ماتيك بزني، نه ميشه لاك زد، نه كسي پايه آلبالو خشك  و لواشك خوردنه. وقتهاي بيكاري فقط بايد قصه ‌هاي فرنگستون آقاي لطفعلي كه برادر همين فتحعلي است رو گوش كنم و هي بگم "بله بله!" ، "چه جالب" .....

 

۴.موهامو هايلايت كردم، نسكافه‌اي! البته هر كي ديد نفهميد تا خودم گفتم، همه دوستام فكر كردن پوستمو برنزه كردم! حالا اينا چه ربطي به هم دارن من نميدونم؟ 

 

۵. یکی از کارهای هیجان انگیز و خیلی مفیدی که این مدت انجام دادم، آموزش جيش گفتن به بزغاله ها بود كه كلي هم موفق بودم.

 

۶. اگه اين شماره رو بخوام بنويسم وسطش خوابم ميبره.  خوابم خيلي شديد شد. مهدي هم اومد برم يه سر و گوشي آب بدم و بخوابم اين پست و غلط املايي هاشو بعداً اگه حسش بود، درست ميكنم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا