تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

1.يه بار مامانم بهم گفت خدا به هر كس اندازه توانش سختي ميده، احتمالاً من جزو بنده‌هاي پوست كلفتشم.

 همه چي به هم ريخته، اما سعي ميكنم به روي خودم نيارم. قرار بود چند روز بريم سرعين اما... صبح به بابا يه ترامادول ميدم با يه ليوان آب خنك، با بغض ميشينم كنارش تا دردش كمتر شه، آروم كه شد پا ميشم ميرم سر كار..... دست و پاي ورم كرده مامان كم بود بابامم ورم كرد. 8!! تا سنگ تو دو تا كليه و مثانه‌اش داره و موقع درد نفسش بند ميآد...

 

2.به لطف خدا مشكل گريه نكردنم حل شد!‌ توي اين دو هفته اندازه همه عمرم شبها گريه كردم، به خاطر همه اتفاقات نگفتني كه داره مي‌افته و كاري نميتونم بكنم. اما فكر نكنين وقتي منو ببينين يه دختر اخمو و غمگين رو ميبينينَ، نه! اونقدر پرروام كه ... خودمم باورم نميشه! همكارا بهم ميگن يه منبع انرژي‌ام!!هميشه شاد و سرحال. خوب اگه بخوام مدام غر بزنم فقط عذابم بيشتر ميشه فعلاً كه دنيا سر ناسازگاري داره. يه كمي بداخلاق شدم اما هنوز قابل تحملم. اينا هم كه اينجا نوشتم اصلاً غر نيست فقط بايد بنويسم تا حالم بهتر شه! درك مي‌كنيد كه؟

 

3رييسم ازم راضيه! خيلي هم راضيه، همين باعث شده كه قديميترها حس كنن جاشون تنگ شده و زير آب بزنن و اونا كه با من شروع به كار كردن خيلي ضايع حسادت كنن! فعلاً كارد به استخوانم نرسيده و ميشه گه بازيهاشونو تحمل كرد.

 

4.چند شب پشت سر هم، خوابهايي ميديدم كه از نظر موضوعي تاريخ مصرف گذشته بود خواب دانشگاه و دفاع و ... صبح سختگير اس ام اس زد، اونم خوابش تاريخ مصرفش گذشته بود، باحال بود!

 

5.خدايا خواهش مي‌كنم يه اتفاق خيلي بد كه قراره بيافته، به خير و خوشي تموم شه و الا دق خواهم كرد به خدا!

 

6.دلم ميخواد يه روز كامل همه وقتم مال خودم باشه.

 

7.كاش اين فين فينهام تموم ميشد.

 

8.دستهام به كاغذ حساسيت داره اين ديگه از اون آلرژيهاي احمقانه‌است. كف دستام دون دون و پوست پوست شده و ميسوزه، بايد يه مدت دستكش دستم كنم و مدام بهش پماد بزنم، بدم مي‌آد دستم چرب باشه، نمي‌خوام!

۹. خودم می دونم خسته شدین از چرندیاتم، باشه تموم شد.

 

۱۰.عنوان اين پست رو از اينجا كش رفتم هيچ ربطي هم به نوشته‌هام نداره  اما به حس و حالم چرا.. 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 
بیشتر آدمها فکر می کنن اون چیزی که خیلی مهمه و سخت به دست می آد خوشبختیه! اما من مطمینم اون چیزی که خیلی سخته حفظ خوشبختی و نگهداشتنشه، خود خوشبختي ممكنه با شانس و تقدير و ... به دست بياد اما حفظ اون بدون فهم و شعور ممكن نيست!

وقتي خوشيهاي گنده گنده بهت رو نميكنن بيشتر قدر شاديهاي كوچولو و زودگذر رو بايد بدوني! حتي اگه اين شادي پياده‌روي ناخواسته وسط ظهر داغ مرداد ماه داغ باشه...

كم كم دارم خواهر شوهر ميشم، تهوع آوره


پی نوشت: دوستان پرشین بلاگی کجایید شما؟ آی آر هم که قاط زد!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت كن

و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 
طرح مبارزه با بدحجابی شاما حال من هم شد. امروز عصر از سر کار برمیگشتم که یه خانم ترسناکه گفت: این چیه پوشیدی؟!!! یه لحظه احساس کردم لختم که اینجوری نگام کرد خلاصه تو اون ماشین معروفها هم رفتم تعهد کتبی هم دادم. قراره اگه فردا این مانتو رو بازم بپوشم ببرنم پایگاه! من فردا چی بپوشم؟؟
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 
به روز مرگ، چو تابوت من، روان باشد

گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت   توسط خپوني 
 
  بالا