|
یادداشتهای خپونی
|
||
1.يه بار مامانم بهم گفت خدا به هر كس اندازه توانش سختي ميده، احتمالاً من جزو بندههاي پوست كلفتشم.
2.به لطف خدا مشكل گريه نكردنم حل شد! توي اين دو هفته اندازه همه عمرم شبها گريه كردم، به خاطر همه اتفاقات نگفتني كه داره ميافته و كاري نميتونم بكنم. اما فكر نكنين وقتي منو ببينين يه دختر اخمو و غمگين رو ميبينينَ، نه! اونقدر پرروام كه ... خودمم باورم نميشه! همكارا بهم ميگن يه منبع انرژيام!!هميشه شاد و سرحال. خوب اگه بخوام مدام غر بزنم فقط عذابم بيشتر ميشه فعلاً كه دنيا سر ناسازگاري داره. يه كمي بداخلاق شدم اما هنوز قابل تحملم. اينا هم كه اينجا نوشتم اصلاً غر نيست فقط بايد بنويسم تا حالم بهتر شه! درك ميكنيد كه؟
3رييسم ازم راضيه! خيلي هم راضيه، همين باعث شده كه قديميترها حس كنن جاشون تنگ شده و زير آب بزنن و اونا كه با من شروع به كار كردن خيلي ضايع حسادت كنن! فعلاً كارد به استخوانم نرسيده و ميشه گه بازيهاشونو تحمل كرد.
4.چند شب پشت سر هم، خوابهايي ميديدم كه از نظر موضوعي تاريخ مصرف گذشته بود خواب دانشگاه و دفاع و ... صبح سختگير اس ام اس زد، اونم خوابش تاريخ مصرفش گذشته بود، باحال بود!
5.خدايا خواهش ميكنم يه اتفاق خيلي بد كه قراره بيافته، به خير و خوشي تموم شه و الا دق خواهم كرد به خدا!
6.دلم ميخواد يه روز كامل همه وقتم مال خودم باشه.
7.كاش اين فين فينهام تموم ميشد.
8.دستهام به كاغذ حساسيت داره اين ديگه از اون آلرژيهاي احمقانهاست. كف دستام دون دون و پوست پوست شده و ميسوزه، بايد يه مدت دستكش دستم كنم و مدام بهش پماد بزنم، بدم ميآد دستم چرب باشه، نميخوام!
۹. خودم می دونم خسته شدین از چرندیاتم، باشه تموم شد.
۱۰.عنوان اين پست رو از اينجا كش رفتم هيچ ربطي هم به نوشتههام نداره اما به حس و حالم چرا..
وقتي خوشيهاي گنده گنده بهت رو نميكنن بيشتر قدر شاديهاي كوچولو و زودگذر رو بايد بدوني! حتي اگه اين شادي پيادهروي ناخواسته وسط ظهر داغ مرداد ماه داغ باشه...
كم كم دارم خواهر شوهر ميشم، تهوع آوره
و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.
گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
|
|