تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 
کاش فردا اول آبان بود!

دلم نارنگی ترش می خواد با نمک!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
هنوز زنده‌ام!

همون عنوان مطلب رو بخونيد و دلتون برام بسوزه!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
گرمه، خيلي گرمه. 

 به چند دليل من همين روزها مي‌ميرم!


الان نوشت: آخيش راحت شدم، سنگ کلیه مثل بچه آدم، آروم و بی دردسر دفع شد!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
زویا پیرزاد تو کتاب عادت می کنیم یه جاییش که الان دقیقاْ یادم نیست کجاش بود، نوشته بود که اون آقاهه (زرجو؟) آسپرین فرد اعلاست! اولين بار كه خوندم خنديدم و تو دلم گفتم مسخره‌‌اس!

امروز دو تا از دوستام اومده بودن خونمون، زودي اومدن و رفتن اما همون مدت كوتاه خيلي خوب بود، خيلي آرومم كرد، در مورد هيچ چيز خاصي حرف نزديم همون حرفهاي عادي و هميشگي كه با همه زده ميشه، اما حس خوبي داشتم و دارم هنوز. چند روز بود يه خورده عصبي و كلافه بودم اما الان خوب و سرحالم. بعضي آدمها واقعاً آسپرين فرد اعلان!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
با تو پیمان بستم و در خیال خود تا پایان عمر همراهت گشتم،

ولي راه كه به بيراه رسيد، من اولين كسي بودم كه تو را ترك كردم....

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
امروز یه عالمه خوابیدم، مشكل كسر خواب فعلاً برطرف شد اما همچنان خسته‌ام! از يكنواختي زندگيم خسته شدم. حالا تا ديروز خودمو ميكشتم كه من حال و حوصله اين همه تغيير رو ندارم، خودمم نميدونم چه مرگمه! به نظر من احساس رضايت نداشتن از زندگي يعني بيهوده زندگي كردن، دارم از بيهودگي ميميرم.

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

:: "سه، چهار روزه گربه من گم شده

گمون كنم گربه مردم شده"(مصطفي رحماندوست)

چند روزه دارم به امير اين شعر رو ياد ميدم اما حفظ نميشه كه نميشه! مامانم ميگه بچه 15 ماهه زودشه اين چيزا رو ياد بگيره. اما من گيردادم  كه اين شعر رو ياد بگيره، تازه خودم نصفشو يادم رفته. بهش ميگم خاله بگو گربه من گم شده به جاي اينكه حرف منو تكرار كنه ميگه خاله پيشي كو؟ ! امروز ديگه دعوامون شد فعلاً‌ قهريم! به فاطمه آليسا آليسا ياد دادم كه خيلي زود ياد گرفت، اما امير به شدت نااميدم كرد!

 

::چند هفته پيش يه بحثي با زهرا (يكي از دوستاي دانشگامه و الان هم همكاريم) داشتم نتيجه‌اش اين شد كه زهرا بهم گفت تو خودخواه و لوسي! رييسمون چند روز پيش بهم گفت شكموي بلا! پارتنرم هم امروز بهم گفت زبونت مثل نيش ماره! مهدي (برادرم) هميشه بهم ميگه مارمولك، آب زير كاه! اميد هم تو كامنت پست قبلي نوشته بود ملاحظه و صداقت ندارم، عموم ديروز بهم ميگه بداخلاق اخمو و... شما هم جاي من بودين اين همه بهتون لطف ميشد مثل الان من حس بدي داشتين، يعني من اينقد بدم؟

 

::داشتم آروم و بي صدا تو آشپزخونه آلومينيوم دور پوكه هاي آمپولهاي مامانمو با چاقوي ضامن داري كه ويدا برام از زنجان آورده باز ميكردم كه بعداً به جاي گلدون ازشون استفاده كنم كه دستمو بريدم، خيلي هم بريدم! به هيچكيم اينجا نميتونم بگم كه دستمو چرا بريدم دعوام ميكنن، اما اينجا كه ميتونم بگم، يكي بياد ناز منو بكشه دستم اوف شده!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

مامان، چند روز پيش دستم به نافم خورد و راستشو بخواي همين منو برد تو فكر....

عجيبه كه يه ناف كوچولوي مسخره آدمو تو فكر يه رابطه به اين مهمي ببره،

رابطه‌‌اي كه يادم ميندازه چه طوري ايني شدم كه هستم!

خوب ميدونم تجسمش خيلي سخته كه من يه وقتي كوچيك بودم، عاجز بودم، و از هر نظر كه بگي متكي به يكي ديگه، و اون يكي ديگه‌م تو بودي مامان.

 

تو بودي كه اولين پروانه رو نشونم دادي و اولين رنگين كمون رو

اولي كه تاتي كردم تو نزديكم بودي (و خيلي شبيه اولين دفه‌اي بود كه ياد گرفتم ناي ناي كنم.)

اواين نفري كه لبخند به لبم آورد و منو خندوند تو بودي، اولين كلمه‌اي رو كه به زبونم اومد تو شنيدي: "باـــــــ با!" (مامان، از اين بابت بايد خيلي خيلي منو ببخشي)

وقتي همه ميگن من به تو رفتم خيلي كيف ميكنم، راستم ميگن! هم چشمامون عين همه، هم گوشهمامون، هم دماغمون.

و خوب كه نيگا كني، ميبيني كه حتي انگشتاي پامونم عين همه.

فكرشو بكني تعجبي هم نداره ــــ من هميشه جزيي از وجود توام، چون تو منو به وجود آوردي.

 

با هزار هزار بوسهاي پر مهرت به رخ و رخسارم شكل و ريخت دادي.

همه چيزاي اصلِ كاري دنيا رو تو به من ياد دادي، تو بهم ياد دادي كه توي اين دنيا جاي من كجاست.

 همه چيزاي به درد بخور رو از نيگا كردن به تو و گوش دادن به حرفات ياد گرفتم.

تو منو توي همه ارزشايي كه اين وجود استثنايي رو ازت ساخته شريك كردي ــــــ مهر و محبت، گذشت، صداقت، استقامت، ملاحظه و مهم‌تر از همه، صبوري!

 و باز تو بودي كه يادم دادي حتي بدترين روزاي عمر رو هم ميشه با يه قلپ گنده شير و يه لف گنده شيريني، از سر گذروند.

 

ازت متشكرم كه هميشه بهم گرمي و امنيت و عشق دادي،

متشكرم كه هر چي لازم داشتم بهم دادي ( و بعدنا، بعضي چيزا رو) تا بزرگ شم و اونطور باشم كه بايد و شايد موفق باشم.

متشكرم كه به من ميگفتي" فرشته كوچولوي همه چي تموم من!" (اونم با وجوديكه اين حقيقت مسلم كه هميشه‌م فرشته نبودم).

متشكرم كه هر روز و هر سال برام غذاهاي خوشمزه درست كردي و قوطي ناهارمو با عشق و غذاهاي مقوي پر كردي.

متشكرم كه ميذاشتي يه بچه دو ساله لپالو بيفته به جون عزيزترين مال و اموالت،

متشكرم كه تقريباً هيچوقت نگفتي " من كه بهت گفتم"، " مگه بهت نگفتم"، : چن دفه بهت بگم".

متشكرم كه هر وقت خواستم ديد بهتري داشته باشم بغلم مي‌كردي. (و چه بسا كه اين كار زيادم براي پشتت خوب نبود، مامان.)

هميشه ميدونستي كه چي بگي، يا چي نگي، كه حالم بهتر بشه. ...

متشكرم كه كمكم كردي زيبايي واقعي باطنم رو بشناسم و سرمو بالا بگيرم.

 مامان، نميتونم برات بگم احساس حضور تو در كنارم و اصراري كه به عملي كردن روياهام داشتي چقدر برام مهم بود.

 

منو ببخش كه بارها ناراحتت كردم، يا دلتو به شور انداختم، و اون همه شبها نذاشتم بخوابي.

منو ببخش كه هر وقت كفش و لباس نو تنم مي‌كردي تو چاله چوله‌هاي گل و شل شلب شلوب مي‌كردم.

شرمندم كه روزاي تولدم، يا روزاي عيد كه از ذوق و هيجان خوابم نميبرد، با جيغ و داد از خواب بيدارت ميكردم.

واقعاً منو ببخش كه بهت فرصت ندادم بيشتر به خودت برسي. دريغ از چند لحظه آرامش كه بتوني فكر كني، كه بتوني اميد و آرزويي داشته باشي. حالا مي‌فهمم كه چه فداكاري عظيمي در حقم كردي. ميدونم كه بازي و تفريح من از استراحت تو مهمتر بود....

 

راستشو بخواي، بي تو هيچم مامان، و آرزوم اينه كه اي كاش ميتونستم چن دفه به دنيا بيام تا اين دين بزرگي كه به گردنم ذاري و ادا كنم. تو يه دنياي پر عشق و معجزه به من نشون دادي.

ميخوام همه دنيا بدونن:

مامان من بهترين مامان دنياست!

چون واقعاً بهتريني. متشكرم مامان.براي همه چي متشكرم.

(مامان جون براي همه چي متشكرم، برادلي ترور گريو)


پي نوشت: خيلي بد ه که روز مادر، مامانتو ببري بيمارستان براي تزريق 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

هر روز حدوداي ساعت5/4 از سر كار برميگردم،  در رو كه باز ميكنم امير ميگه "خاله  ناي ناي ! بسيني(بستني) ! بريم پارچ(ك)! آب بازي كنيم" و... همينجوري پشت سر هم  دستور صادر ميكنه، با درموندگي به خواهرم نگاه ميكنم ميگم يه دقيقه اينو ببر من لباسامو عوض كنم....

يه كمي با امير بازي ميكنم و حوصله اش كه ازم سر رفت ميرم تو آشپزخونه، تو شركت تصميم گرفتم كه شام چي بپزم . يه روز در ميون هم مامان رو ميبرم حمام. امير اينقدر شيطون شده كه عملاً خواهرم هيچ كمكي تو كارهاي خونه نميتونه بكنه. يه ماه پيش چند نفري براي كار توي خونه از  طرف يكي از همين موسسه اومدن و مامان خانمم همه رو يه جوري دست به سر كرد و گفت من نميتونم، با اينا راحت نيستم. خلاصه از روز اولي كه رفتم سر كار دو شيفت كار ميكنم. همش خسته ام و به شدت كمبود خواب دارم. سعي ميكنم به خوابيدن فكر نكنم و خيلي تلاش ميكنم كه غر نزنم اما خوب هميشه نميشه و سهم خيلي زيادي از غرهام براي افرادي كه بيشتر دوسشون دارم و بهشون نزديكترم. براي اينكه عصرها زود بيام خونه صبحها زود ميرم سر كار. تقريباً‌ با بر و بچ خدمات ميرسم شركت، يه دوره  چاي دم كردن هم براي اونها گذاشتم كه كلي همه همكارا دعا كردن به جونم كه عطر و طعم چاييها كلاً‌ تغيير كرده و .... با چند تا از پيرمردهاي شركت كه همشون خيلي ناز و مهربون هستند،  دوست شدم. صبحها از كوچه بغل شركت يه نون بربري پر از كنجد ميخرم و با دوستاي 60 ساله ‌ام صبحونه ميخورم.

 پروژه جديدي كه طراحي شبكه فلرش رو من بايد انجام بدم اونقدر جذابيت داره كه مثل يك كارمند با وجدان از 8 ساعتي كه سر كارم 5 ساعتشو واقعاً‌ كار كنم.  مابقي  وقت هم به پريسا كه چند ماه ديگه عروسيشه با كمك فرناز مشاوره ميديم كه جهيزيه چي بخره و از كجا بخره و... بالاخره دو تا خواهر شوهر دادم كلي از اين چيزها بلدم.  اگه بدونين اين پريسا چه موجود خارق العاده ايه! بهش ميگم واتو واتو! حيف كه حس غيبت كردن ندارم الان!

خلاصه اينكه ساعت 11 كه ميشينم پاي كامپيوتر مثل الان يه چشمم بسته ‌است و هنوزم لباسهاي فردامو اتو نكردم به خاطر همين نمي‌نونم آپ كنم هر چند كلي حرف واسه گفتن دارم و فقط ميتونم يه سر به وبلاگهاي دوستان بزنم. تا به اين شرايط كاملاً‌ عادت كنم طول ميكشه . اميدوارم كم نيارم.

 

داشت يادم ميرفت چند هفته پيش دو تا فيلم ديدم ، Lake House  و همسر فضايي. خيلي باحال بودن مخصوصاً اولي رو  پیشنهاد ميكنم، حتماً‌ ببينيد!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 

مي داني چرا برايم چنين بي همتايي؟

تو همان يگانه‌اي كه زماني را براي شناختن من صرف كردي.

اهل فداكاري نيستم اما اگر چنين كنم

عشقم نثار آنهايي ست كه بي شك قابل اعتمادند

و مرا باور دارند.

نميدانم چرا چنين سخت است

سفره ي دل را گشودن،

آنگاه كه اسرارت را بر ملا مي‌سازي

بايد يقين بداني

مخاطب‌ات

به راستي دوست توست

 

تو برايم ارزشمندي.

بي تو يقين من رنگ ترديد مي گيرد؛

تنها مي‌دانم به تو که مي‌رسم به دوستي حقيقي دست يافته‌ام.

(کالین مک کارتی)

 

تولدت مبارك:))

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا