تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

::مدتها بود روزهاي هفته هيچ فرقي برام نداشتن فقط يكشنبه ها كه كارگاه بابا اينا تعطيل بود و پنجشنبه ها كه "ايران" مي‌اومد حياط و پله ها رو آب و جارو كنه مي‌فهميدم كه اول هفته اس يا آخرش . خيلي هم اول و آخر هفته برام فرق نداشت. دوست داشتم ميرفتم دانشگاه دوست نداشتم نميرفتم و خلاصه واسه خودم كيف ميكردم با بي برنامگي و علافي! اما الان به شدت حساب روزهاي هفته رو دارم مثل بقيه كارهام كه برعكس همه آدمهاي دور و برمه هميشه چهارشنبه ها سر حالتر و پر انرژي تر از شنبه هام . از صبح چهارشنبه براي خواب صبح پنج شنبه نقشه ميكشم بعد صبح پنج شنبه ساعت 6 صبح بيدارم! نميدونم چرا الكي واسه اين به ظاهر تعطيلات آخر هفته ذوق دارم بعد هيچ استراحت و كار مثبتي هم نميكنم؟! اين همه انرژي هم صرف ميكنم كه روزهاي هفته رو گم نكنم!

 

::امروز حقوق گرفتم! هميشه شنيده بودم كه گرفتن اولين حقوق خيلي كيف داره و اينا! نه اينكه كيف نداشته باشه ها اما خيلي هم با پول تو جيبي فرقي نداره به نظر من. پول رو بايد خرج كرد حالا از هر جا اومده باشه، چه فرقي ميكنه؟ اما نكته جالبي كه امروز متوجه شدم اينه كه اصلاً‌! همكارها نبايد از ميزان حقوق دريافتي شما مطلع بشن حالا دليلش چيه من نميدونم ولي امروز تقريباً‌ همه همكاران فيش حقوقيشونو دور از چشم بقيه نگاه ميكردن! يه نكته جالبه ديگه كه من ساده نميدونستم اينه كه يه دو دو تا چهارتاهايي براي دادن حقوق و اين چيزها دخيله كه به هيچ كس ربطي نداره و همين قوانين باعث شده حقوق من و پريسا نسبت به بقيه بچه هايي كه با شرايط تقريباً مشابه، با ما استخدام شدن بيشتر باشه . فرناز كه از من و پريسا با سابقه تره گفت كه بچه ها صداشو در نيارين! (يواشكي گفت). خيلي مسخره است خدا وكيلي!

 

::براي سابميت كردن يه مقاله براي كنگره بين المللي!! كيش دو روز مجبور شدم برم دانشگاه، دلم خيلي تنگ شده بود، يه لحظه خيلي كوچولو دلم خواست كه كاش پارسال بود و دانشگاه بود و ... بعد زودي زبونم و گاز گرفتم. اين دكتر "م" نميدونم اين گيرهايي كه به نوشتار مقاله هاي من ميده چه جوري به ذهنش ميرسه، پديده‌اي واسه خودش تو گير دادن! خلاصه با خون  به جيگر كردن  من اين مقاله سابميت شد البته فقط اكستندد ابستركتش! ان شاءالله كه اكسپت بشه و دي ماه برم كيش.

 

::"دكتر قاليبافيان" از اساتيد گروه عمران دانشگاه ما بود! خدا رحمتشون كنه، ديروز كه رفتم دانشگاه براشون مراسم يادبود گرفته بودن، حدوداً 40 تا تاج گل خيلي بزرگ فقط تو طبقه اول ساختمون فني بود طبقه بالا هم تقريباً پر گل بود و تمام سالن پر از بوي گل شده بود. نصف گل هايي كه من ديدم از سازمانهاي خيريه بود و مابقي هم از انواع و اقسام شركتهاي مهندسي مشاور و انجمن بتن و...، يه عكس هم از دكتر وسط  گلها بود كه گلوي ادم رو بغضي ميكرد (اينقد سبيلشون خوشگل بود). من كه نميشناختمش اما شكوه اون مراسم حكايت از مرگ انسان بزرگ و دوست داشتني و دانشمندي داشت. نيم ساعت پيش هم تو تلويزيون يه برنامه‌اي براي بزرگداشتشون پخش شد(طلوع ماه). راستش من به مرحوم مذكور حسوديم شد، اگه تو مراسم ختم من هم اين همه پيرمرد دوست داشتني و خوش تيپ كه من ديروز ديدم بيان و اگه براي منم اين همه گل بيارن من حاضرم همين الان بميرم (فقط دلم نميآد مامانم و تنها بذارم و الا حتماً‌ ميمردم). سر دفاعم كه هيچكس برام گل نياورد و در غربت از پايان نامم دفاع كردمL و چون همچنان دختر عاقلي ام مراسم ديگه اي هم كه در پيش نيست، خدا كنه وقتي مردم برام زياد گل بيارن كه روحم شاد شه!

 

::من همچنان تركيبي از گرمازدگي و سرماخودگي ام، اگه ديگه آپ نكردم گل يادتون نره ها! گل سفيد نيارين  زرد و صورتي روحم رو بيشتر شاد ميكنه، مرسي!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 

نميخوام اون آدمهايي رو كه اصلاً  دوسشون ندارم رو هر روز از صبح تا عصر يه عالمه ببينم و اونهايي كه خيلي دوسشون دارم  رو  خيلي دير دير و كم  ببينم. دلم نميخواد بابا و مامانم  رو فقط وقتي ببينم كه اونقدر خسته ام  كه حوصلشونو ندارم  در عوض وقتي كه خيلي سر حال و پر انرژي ام مجبورم كسايي رو ببينم كه با ديدنشون انرژيم تحليل ميره، اصلاً انصاف نيست مگه چقدر قراره زندگي كنم كه بهترين لحظه هامو مجبورم با كسايي بگذرونم كه دوسشون ندارم؟؟

 سعي كردم اين آدمهاي تازه (همكاران جديد) رو دوست داشته باشم خيلي هم سعي كردم اما نميتونم. سعي كردم چيزهاي جديد ازشون ياد بگيرم و ساعتهايي كه پيششونم و با اين چيزها پر كنم.  خيليهاشون واقعاً‌آدمهاي دوست داشتني  و خوبين. محيط كارمون هم محيط خشك و رسمي نيست اما من احساس راحتي نميكنم. احساس سر بار بودن و اضافي بودن تو اون محيط  داره داغونم ميكنه يه سري عوامل انساني ديگه هم براي تشديد اين حس و حال من دست به هم دادن و كلاً از شرايط ناراضيم. بچه هايي كه تقريباً با من استخدام شدن اونقدر از شرايط  كاريشون راضين كه نميشه وصف كرد!! ولي من مدام در حال غر زدن و ايراد گرفتنم البته تو دلم.

 متاسفانه يا شايدم خوشبختانه  خيلي زود احساسم نسبت به آدمها از ظاهرم معلوم ميشه و ظاهر سازي هم نميتونم بكنم نتيجه اين ميشه كه  تا وقتي مجبور نباشم  سعي ميكنم با كسي حرف نزنم. اينجوري هيچ پيشرفتي هم تو كارم نميكنم و مثل اين يك ماه اول كه گذشت و تموم شد و من هنوز روي نقطه صفرم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 

خرداد ماه امسال همون خرداد ماهي بود كه 7-8 سال آرزو داشتم سر برسه، يه خرداد بدون امتحان و درس و شب زنده داري و استرس. اما الان كه فكر ميكنم اون وقتها رو بيشتر دوست داشتم موندگارترين خاطرات دوران دانشجوييم واسه شبهاي امتحان و افتادنهاي بعدش و مشروط شدنهاي بعدترشه . هر چي درس علوم پايه بود يكي پس از ديگري افتادم البته ترمهاي آخر دختر خوبي شدم همش تقلب كردم  ديگه درسهامو نيفتادم.

هوس يه  شب امتحان كردم مثل اون وقتها با سميه و مونا برم بابلسر مثلاً‌ درس بخونيم با قليون و يه عالمه چيپس و ماست موسير و گيلاس و قهقهه تا صبح بيدار موندن و درس نخوندن. يادش بخير خوابيدن بعد از امتحانها چقدر حال ميداد...

يه سري نوشته از روزهاي امتحان اون موقعها تو دفتر خاطراتم پيدا كردم  كه به غير از خودم و هم اتاقيهام كسي نميفهمه، كلي هم حال ميكردم با اين چرند پرند نوشتنهام. يه تيكه هاييشو مينويسم  به ياد همه اون لحظه هاي ناب.

 

ساعت 30/9

 

شيما گه گيجه عجيبي دارد و حسابي قاط زده است

زهرا  دارد استاتيك سنبل ميكند و مونا هم مدام زر ميزند و سوتي ميدهد؛

حال من اما عجيب خوب است! و همچنان تحت تاثيرم

 و مغز او تهي است و آرامش در آن غوغا ميكند

و زهرا دو سه تخته اين ور و دو سه تخته اون ور كم دارد

 و شيما دلش قرص سبز ميخواهد و "زن قلي بيك نميشود"

ساعت 30/9 است

كسي خودكار بر ميز ميكوبد و غايض و غيوض است...

 

صداي پاي امتحان

 

در خيابان روي تاكسيهاي نارنجي آفتاب مي‌بارد

 و من تنها در اتاق موازنه ميخوانم و تو ديناميك

و هر دو در گيجي مفرط دست و پا ميزنيم

و زهرا اين ديوانه دختر حوله مرا به زمين مي اندازد  و من جيغ ميزنم

و فريدون غروغي مي خواند و ميخواند و ميخواند

" تو مثل وسوسه شكار يك شاپركي"

 و اينك سكوتي در امتداد اتاق جاري است

 و تكه هاي نارنگي روي كتاب موازنه است و مساله هاي حل نشده در كنار آن

 

 

ساعاتي از امتحان ميگذرد

اينك ما سه كله پوك همنام ، روبروي دريا نشسته ايم و صداي زنگوله اسبها مي آيد و ايندو بحث ميكنند:

"آيا كشتي حركت ميكند؟"

يكي ميگويد: " من امتحانم را بد داده ام و من يقين دارم او خالي ميبندد

...................................................................................................

توضيح:زهرا و مونا و شيما = هم اتاقي

 

پي نوشت: تو اين هواي گرم سرماخوردن از مردن بدتره! (حسرت يك پست با سلامتي كامل به دلمان ماند)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 

 

مقدمه:

صحنه هاي  دزديدن كيف خانمها توسط موتورسوارها و بعدم جيغ و داد اونها و ماجراهاي بعدش به نظر من هميشه فقط توي فيلمها بود. اون هفته با سختگير هم كه تلفني صحبت ميكردم شرح گم كردنهاي پياپيم رو ميدادم بحث رسيد به اينجا كه كيف يا هر چيز ديگه اي گم بشه بهتره تا دزديده بشه !

 

شرح ماجرا:

ديروز عصر رفته بودم آرايشگاه. موقع برگشتن از عرض خيابون داشتم رد ميشدم كه سوار تاكسي شم و بيام خونه كه يه موتور سوار به طرز وحشيانه اي كيفمو كشيد. از پشت سرم كيفمو كشيدن و من هم با كيفم كه روي شونم بود كشيده شدم. من تا لحظه اي كه پرت شدم وسط خيابون اصلاً‌ نفهميدم چي شده حتي نتونستم جيغ بزنم. پرت شدم روي آسفالت خيابون وسط يه ميدون شلوغ ! چون عادت ندارم در كيفمو ببندم كيف پولم  هم از تو كيفم افتاد بيرون . براي مامانم توت خريده بودم كه تمام توتها پخش شدن وسط خيابون. شالم هم از سرم افتاد يه گوشه. فقط تونستم بلند شم و كيف و شالم رو بردارم و تو پياده رو بشينم. اينقدر ترسيده بودم و اونقدر شوكه شده بودم كه تمام تنم ميلرزيد و بلند بلند گريه ميكردم. دو تا موتور سوار و يكي از تاكسيهاي خط دنبال موتور سوار رفتن و منم كنار خيابون زار زار گريه ميكردم و ميلرزيدم. يه عالمه ادم هم جمع شده بودن دورم.

  نفهميده چقدر طول كشيد اما يكي از موتور سوارها برگشت و بهم گفت خانم گريه نكن كيفتو گرفتيم. دو تا از اين آقايون بادي بيلدينگي با موهاي سيخ سيخي كيفمو كه از چند جا پاره شده بود دادن دستم. موبايلم هنوز توش بود. اما من همچنان گريه ميكردم و هي ميگفتم مرسي اقا!

يه آقاي پليسي هم اومد و ازم پرسيد كه خوبم. منم سرمو تكون دادم كه يعني آره و بعد هم گفت روسري تو سرت كن! منم گفتم برو گمشو و دوباره گريه كردم. آقاي پليس به مردم گفت پراكنده شين و ادرس خونمونو پرسيد گفتم خودم بلدم برم خونه. بعد هم با بيسيمش گزارش داد يه فقره كيف قاپي در ميدان....

 و من همچنان گريه ميكردم.

با وجودي كه روي زمين كشيده شدم هيچيم نشد اما خيلي زياد ترسيدم. البته امروز صبح كه از خواب پا شدم تا همين الان سمت چپم به طرز وحشتناكي درد ميكنه. خونه كه رسيدم نيم ساعتم تو بغل مامانم گريه كردم كه البته اين بار خواهرزاده ها هم پا به پاي من گريه كردن.

 

نتيجه:

1.وقتي با اژانس تا آرايشگاه ميري خوب مثل بچه آدم با اژانس برگرد خونه!

2.وقتي كيفتو زدن نگهش ندار كه بكشنت رو زمين بده كيفو بره، جونت سلامت.

3.هيچ انتظار بي جايي از آقايون پليس نداشته باش كه احياناً يه تكوني به خودشون بدن اين جور مواقع!

4. وقتي ميري فرحزاد دو تا بادي بيلدينگيه هیز ميبيني نگو اه! از اين مرداي اين شكلي حالم به هم  ميخوره، همشون كه مثل هم نيستن كه!

5.يه چند تا آدم بيكار وسط هق هق گريه هام ازم فيلم گرفتن با گوشيهاشون. اگه لينكي ديدين با عنوان كيف قاپي در تهران و دختره يه شال بنفش و طوسي سرش بود، منم.

6. من خيلي ترسوام تازه فهميدم.

7. اندازه همه بغضهاي اين چند وقت گريه كردم.

8. به دوست جونم كه ماجرا رو تعريف كردم اولين سوالي كه ازم پرسيد اين بود" مدل ابروهات خوب شده حالا؟"( براي صحه گذاشتن به پست قبلي).

9. هر بلايي ممكن بود ديروز سرم بياد، امكان داشت وقتي افتادم رو زمين يه ماشين بياد بزنه شل و پلم كنه. يا اگه يه كم اون طرفتر ميافتادم زمين، سرم ميخورد به جدول. اگه اون يكي كيفمو برده بودم شايد بندش ميپيچيد دور گردنم و خفه ميشدم. اگه يه جاي خلوت تري كيفموم ميزدن كسي نميرفت دنبالشون و .......

10. هر چي بود به خير گذشت.

 

تشكر:

از آقايون موتورسوار خوش هيكلي كه به خاطر گرفتن كيف من جون خودشونو به خطر انداختن تشكر ميكنم. از مامانم و بابام و خواهرم كه يه عالمه تو بغلشون گريه كردم هم تشكر ميكنم.

از پارتنر عزيزم كه گريه هاي منو بعد از تمام شدن ماجرا تحمل كرد تشكر ميكنم.

از برادرم كه پول داد كه برم براي خودم يه كيف خوشگل تر بخرم هم تشكر ميكنم.

خدايا ممنون كه زنده ام.  

  

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 

يه زماني پر بودم از ذوق و شوق براي شناختن آدمهاي جديد، دلم ميخواست با همه آدمهايي كه دور و برم بودن و ميديدمشون و برام جذابيت داشتن دوست شم و خيلي راحت هم دوست ميشدم، اوج اين شور و هيجان سالهاي اول دانشگاه بود نتيجه هم اين بود كه تقريباً با 70% بچه هاي دانشگاه دوست بودم و بقيه رو هم كمابيش ميشناختم. خيلي زود جوش بودم و خيلي راحت ارتباط برقرار ميكردم. نتيجه اون همه دوست و آشنا كه از دوران مدرسه و دانشگاه برام باقي موندن اينه كه هر جا كه ميرم حتماً يكي از اين آشناهاي قديمي  رو ميبينم. تقريباً‌ برام عادي شده كه هر جا برم (داروخونه، بيمارستان، سر كار،كتابخونه، اتوبوس و ...)  بهم بگن " خانم چهره شما خيلي برام آشناست، شما دبيرستان الزهرا نبودين؟ " يا " شما دانشگاه مازندران درس نخوندين؟" و من لبخند ميزنم و تو دلم ميگم باز يكي منو شناخت.

بعد از دفاعم يه مدت به شدت تنها بودم هر چقدر فون بوك بلند بالاي گوشيمو نگاه ميكردم حتي يه اسم نبود كه احساس كنم ميتونم بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم و از تنهايي درام!! حرف بابام يادم مي‌اومد كه هميشه بهم ميگن" اين همه دوست و رفيق رنگ و وارنگ به درد نميخوره، با يكي دوست باش كه هميشه كنارت باشه" اون مدت همه جا تنها ميرفتم دكتر،كافي شاپ، رستوران ، خريد و ... و داشتم عادت ميكردم به اين تنهايي ها كه ...

 

تنهايي رو دوست دارم نه اونقدر كه آزار دهنده باشه، بعضي وقتها واقعاً دلم ميخواد تنها باشم و بعضي وقتها تحمل تنهايي رواصلاً ندارم. دو سال تنها زندگي كردم و مطمينم اون دو سال با تمام سختيهاش بهترين روزهاي عمرمه.

 

اين چند سال زياد برام پيش اومده كه به خاطر لطفهاي گاهاً بيجا به دوستام خودمو دعوا كردم و قول دادم ديگه از اين كارا نكنم و البته زدم زير قولم..... هميشه وقتي يكي از دوستام بهم زنگ ميزنه بعد سلام و احوالپرسي ميگه: "ميتوني يه كاري برام بكني و ...؟ "، كسي فقط براي حال و احوالپرسي زنگ نميزنه و خودمم ديگه رغبتي براي اين چيزها ندارم البته يه جند تا استثنا هنوز هستن كه مايه دل گرمين.

 

حالا اين روزها توي محيط جديد قرار گرفتم، پر از آدمهاي تازه كه شايد بتونن يه دوست تازه باشن ولي هيچ رغبتي براي ارتباط برقرار كردن باهاشون ندارم. باهاشون ميگم و ميخندم اما احساس ميكنم ظرفيتم براي شناخت و درك ادمهاي تازه كاملاً پر شده. اينكه چرا اينجوري شدم يه كمي برام عجيب و ناملموس بود اما شايد دليل اصليش اين بوده كه هيچ وقت هيچ وقت هيچ كدوم از دوستام اون لحظه اي كه بهشون نياز داشتم كنارم نبودن و هميشه وقتي نبايد ، تنها بودم. واقعاً‌ داشتن دوست اونم از نوع صميمي  چه ضرورتي داره ؟

به نظر من داشتن چند تا دوست غير صميمي كه رو اعصاب نباشن و كاري به كارت نداشته باشن خيلي بهتره.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 

بياموزم كه براي امروز زندگي كنم.

 

دريابم كه بايد بپذيرم هر انچه را که خواهم در كف اختيار نميتوانم و همه چيز را اين همه جدي نگيرم. جسارت و اميد را فرونگذارم و ترديد را نگذارم كه مرا دلسرد كند از انجام آنچه در دل دارم. بياد نگه دارم كه جهان نيازمند آفتاب لبخندهاي هر چه بيشتر است؛ يادم باشد كه سهم خود را ادا كنم.

 

پلهايي بسازم به جاي ديوار.

 

در همه كس از آنچه دارند بهترينش را بيابم.

 

به خاطر نگه دارم كه بي دوست و معشوق، زندگي هيچ نخواهد بود و سپاس آن بدارم كه با ايشان همه چيز تواند شد.

 

دريابم كه وسعت زندگي فراروي منست، اما چنان عزيز كه يك لحظه اش تباه نبايد كرد. كار كنم تا رسيدن به هدفهايم و بدانم كه بدست خواهند آمد و به جانب روياهايم دست برآرم، به تصميم و با ايمان..

و

سرانجام بدانم كه زندگي با من سازگار است اگر من بكوشم كه با زندگي سازگار باشم.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 
از همه دوستای خوب و نازنین و دوست داشتنی و با مرام و با معرفت و عزیز که زنگ زدن یا اس ام اس زدن يا حضوری حال مامانمو پرسیدن یه دنیا ممنون، دمتون گرم! مامانم خوبه خوبه.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 

هي خواستم آپ كنم هي نشد تا آخر مامان حالش بد شد و سه چهار شبي باز بيمارستان بوديم. اينقد اين چند روزه دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود حتي بيشتر از رختخوابم! !!!

وقتي مامانم خونه نيست، اصلا ً‌خونمون شبيه خونه نيست. همه ساكتن هيچكي حرف نميزنه، مهم  نيست غذا چي ميخوريم . من كه همش بيمارستان بودم اين چند روز، اما همون چند ساعتي هم كه تو روز خونه بودم خيلي سخت ميگذشت. بداخلاق و بي حوصله بودم. بغض داشتم تمام اين 4 روز اما نتونستم گريه كنم، خيلي بده یه دختر عرضه گريه كردن نداشته باشه. وروجكها هم  كلي از نبودن مامانم غصه خوردن. طفلكي ها هي ميگفتن" ماماني هوو؟؟"( ماماني كو؟)،  "آله ماماني اوف شده ها !!"( خاله ماماني اوف شده ها)، هر دوتاشون الان مريضن و تب دارن. مامان امروز ظهر مرخص شد اما هنوز خوب خوب نشده. نگرانم!

گردن و زانو هام هم  بد جوري درد ميكنه. دست چپم همينجاش كه وقتي تايپ ميكني ميخوره به ميز دو سانتي سوخته. روش پماد ماليدم اما باز هم  دستم ميسوزه.

 

از اول خرداد ميرم سر كار، ازهمين هفته اول با 12 ساعت مرخصي شروع كردم، احتمالاً آخر ماه بيرونم ميكنن. هر بار رييسم  اومد يه سري بزنه من خواب بودم يا نبودم يا روزنامه ميخوندم . سر حوصله از همكاراي جديد  و كار جديد مينويسم.


پي نوشت: كيف پولمم پيدا شد با تمام محتويات و مدارك داخلش و بسيارسريع هم پيدا شد! يه لقب جديد برادر عزيز بهم اهدا كرده: گيج دست و پا چلفتيه خرشانس!!

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 

شهريور 84 كيف پولم را گم كرده بودم اما پيدا شد. اسفند ماه همان سال دوباره كيف پولم را گم كردم و باز هم پيدا شد. شناسنامه بابام رو 4 ماه پيش گم كردم و پيدا نشد المثني شو تازه گرفتيم كه مهر بابامو گم كردم. هنوز مهر تازه رو نگرفتم كه چك بيمه رو گم كردم اما چك هم پيدا شد. چند ساعت بعد از پيدا شدن چك براي بار سوم كيفم گم شد و هنوز پيدا نشده . همه به من ميگن حواس پرت! همه مداركم و كارتهاي اعتباريم گم شدن و هيچكس با من همدردي نميكنه، از گم كردن خسته شدم :((

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 
خیلی دلم میخواست مثل آزاده (یکی از دوستام) تا اراده میکردم میتونستم گریه کنم اما اینم از اون ای کاش هایی که آرزوش به دلم میمونه. یه بغض ناجور داره خفم میکنه اما گریه ام نمیآد. خدایا لااقل میذاشتی هر وقت میخوام گریه کنم. دارم خفه میشم....
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا