تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 

زخاك من اگر گندم برآيد

از آن گر نان پزي مشتي فزايد

 

دستهايم را در باغچه مي‌كارم

سبز خواهم شد، مي‌دانم

 

مسكون چشمهاي تب آلود تو منم

اما كسي به پشت پنجره من را نديده است

 

تا تواني دل بدست آر

دل شكستن هنر نمي‌باشد

 

دگر به صيد حرم تيغ بر مكش زنهار!

وزان كه با دل ما كرده اي پشيمان باش

 

شب بي تو بودن

واي كه سحر نميشه

شب به اين قشنگي

بي تو به سر نميشه

 

هر كسي از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

 

ني من منم    ني تو تويي   ني تو مني 

 هم من منم    هم تو تويي    هم تو مني   ...

من با تو چنانم اي نگار ختني كاندر غلطم كه من توام يا تو مني!!

 

يواش يواش شدم عاشق چشاش

اخ! كه من ميميرم براش

 

شب از جنگل، شعله ها ميگذشت

حريق خزان بود و تاراج باد

 

در خرابات طريقت ما بهم منزل شويم

كاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما

 

اي عشق بسوزد پدرت، كه سوزاندي جگرم

دوست دخترم مادر شد و من هنوز پسرم!!(برو بچ علوم رو عشقه!!)

 

ماهي برگشته ز دريا شدم

تا كه بگيري و بميرانيم

خوب ترين حادثه ميدانمت

خوب ترين حادثه ميدانيم

 

 

ماهي شده بود باورش، تور را كه بندازن سرش

ميشه عروس ماهيا شاه ماهي ميشه همسرش

ماهيه باورش نبود تور رو كه بندازن سرش

نگاه گرم ماهيگير، ميشه نگاه آخرش!

.

.

.

پي نوشت: اگه شعري به غلط نوشته شده تقصير خط بد نويسنده هاش و شعر نابلديه خپونيه. 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

امشب سالگرد ازدواج خواهرمه. الان همه كلي خوشحالن اينجا! حالا خيلي كارخوبي كردن شوهر كردن هي هر سال هر سالم سالگرد ميگيرن، نميدونم آدم بزرگترين حماقت زندگيشو واسه چي بايد جشن بگيره بعدم هر سال هي خاطرشو تجديد كنه. واللا!

 البته من يكي دو ساعت پيش فهميدم و چون حال نداشتم فكر كنم واسه خواهرم چي كادو بخرم رفتم واسه دخترش (فاطمه) يه  پيرهن چين و واچين خوشگل با گلهاي نارنجي خريدم كه همين چند ثانيه پيش كلي خامه كيك ماليد روش. اون همه من به اين پيرهن پول دادم  تازه مجبور شدم واسه امير هم يه تاپ و شلوارك بخرم كه دعواشون نشه. اي بابا چند سال پيش يكي زن گرفته يكي شوهر كرده من بيچاره مظلوم بايد همچنان كادو بخرم. گناه دارم من به خدا. اصلاً هم حوصلشونو ندارم الان. قلبم دوباره درد گرفته امروز.

.................................................................................................................

مي‌سوزم و ميخندم، خشنودم و خرسندم

تا سوختنم چون شمع مي‌خواهي و مي‌كوشي

 

تو آبي و من آتش وصل تو نمي‌خواهم

اين سوختنم خوش تر از سردي و خاموشي

 

(هوشنگ ابتهاج)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

اصلاْ دلم نميخواست واسه گرفتن تاييديه ليسانس برم بابل، يه سالي هست كه همش امروز فردا ميكردم تا بالاخره مجبور شدم برم چون ديگه وقتي نمونده و سه ماه مهلتم واسه تسويه حساب با دانشگاه اينجا داره تموم ميشه و من هنوز تاييديه ليسانس نداشتم. دلم ميخواست همه چيز همون جوري كه تو ذهنم بود حفظ ميشد قطعاً اگه ميرفتم اين همه مدت كه خودمو گول زده بودم و احساس مالكيتي كه هنوز داشتم نسبت به دانشگاه و اون شهر و خونمو و همه نقش بر آب ميشد. اما بالاخره ديروز رفتم.

   ميگن آدم بايد دوست و رفيقشو تو سفر بشناسه حرف كاملاً درستيه!  با دوست خيلي عزيزي رفتم كه اولش يه كمي تو همسفر شدن باهاش شك داشتم ولی دلمو زدم به دريا و با هم رفتيم. من براي كارهاي اداري خودم رفته بودم و دوستم كلي علاف من شد. هي پله ها رو برو بالا بيا پايين. از اين اتاق برو تو اون يكي اتاق. برو دبير خونه ، برو اتاق شماره 2، برو يه سري كپي بگير و .... يعني من الان كه دارم اينا رو مينويسم كلي عذاب وجدان دارم چون من اگه با يكي ميرفتم شمال اونم تو اون هواي ديروز كه خداييش آخرش بود و حرف نداشت عمراً عمراً منتظر نميموندم كار دوستم تموم شه. هر چقدرم برام عزيز بود خودم ميرفتم تنهايي ساحل كلي صفا ميكردم به دوستمم ميگفتم كارت تموم شد بيا پيشم! بعدم اگه با يكي  برم سفر هر نيم ساعت يه بار بگه من جيش دارم ميزنم لهش ميكنم به جاي اينكه به راننده بگم آقا ميشه نگهدارين يا تو ساختموناي دانشگاه دنبال دستشويي بگردم. تازه اگه هر دو دقيقه يه بارم بگه واااااااااااااااي يادش بخير .... و كلي خاطرات بي مزه تعريف كنه حتماً‌ خفه اش ميكردم.

تازه بدتر از همه اينكه وقتي همه كارها تموم شد و رفتيم  لب ساحل و تازه يه كمي داشت  به همسفر محترم  هم خوش ميگذشت و احساس سفر بش دست داد،  برادر ناصح!!  بياد و يه تريپ طرح مبارزه با بدحجابي رو، رو شما پياده كنه و كلاً گند بزنه به اعصابتون يكي نيست به من بگه خواهر محترم خونه عمه ات كه نيست آخه شالتو سرت كن پسر مردم اينقد به زحمت نيفته. (استانداردهاي طرح مذكور تو بابلسر  و بابل يه كمي با اينجا فرق داره، بلندترین و ساده ترين مانتوی من اونجا مشکل داشت)...بدتر از اينا اينكه ديگه  در ساحل قليون موجود نيست! و من كلي وعده قليون مشتي به دوستم داده بودم.  اين از ضد حال كه برادر ناصح هم  زد بدتر بود.

و اينجاست كه شما ترجيح ميدين قيد هواي خوب و دريا پر موج و دوست داشتني و ساحل پر از زباله رو و يادآوري 4 سال ولولوژي در سواحل زيبا رو بزنين و برگردين و بياين تهران.

ميدونم همسفرم رو فقط خسته كردم و كلي اذيت شد اما خوب عوضش فهميدم همسفر خوبيه. سفرهاي بعدي قطعاً ميشه جبران كرد ولي خوب هنوز يه كم وجدان درد دارم، بچه مردم رو گول زدم يه روز از كار و زندگي انداختم.

 البته به من كه خيلي خيلي خيلي خوش گذشت به هر حال كلي خاطرات خوب و خوشگل و عزيز داشتم كه همه يهو حمله كردن تو اين كله پوكم و همه رو به زبان هم مي آوردم و مخ دوستم رو خوردم! دوم  اينكه تمام كارهاي اداري در كسري از ثانيه ( يعني حدود يك ساعت و نيم)  انجام شد و اين از معجزاتيه كه هر صد سال يه بار تو سيستم آموزش دانشگاهها اونم تو شهرستان رخ ميده و اينكه همسفر خوبي همراهم بود كه حتي خم به ابرو نياورد و اصلا‌ً هم غر نزد. چون حافظه خوبي ندارم وجدانم هم يكي دو روز ديگه همه چي يادش ميره احتمالاً  و درد و ورمش خوب ميشه!

ديروز روز خيلي خوبي بود!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

↓↓
يه آسمون آبی                               تو بارون و تو سرما
يه شهر پر هياهو                            مونديم تو اول راه
يه قصه قديمی                               هرکی به ما طعنه زد
غول چراغ جادو                               سست شديم مثل کاه
يه غول خوب و بزرگ                        هميشه دنباله رو
بزرگ مث آسمون                           منتظر يه رهبر
غولی که صبح تا به شب                 هيچ وقت شروع نکرديم
گوش بده به حرفامون                      تا برسيم به آخر
خواستيم که بی دردسر                  راضی شديم به حالا
کارها بشن روبراه                           به هرچی که نيست و هست
غول بشه خدمتگذار                        هر چی که آسون نبود
يه چاکر سر براه                             زود کشيديم ازش دست
آرزوها دم به دم                              اينجوری تا آخرش
بدون هيچ قيد و بند                         زندگی رو ما باختيم
واسه کدوم آرزو                              هيچی درو نکرديم
همتمون شد بلند                           هيچ جايی رو نساختيم
بی دردسر نشستيم                      غول چراغ جادو
کنار گرم خونه                                اراده خود ماست
واسه سفر نرفتن                           همت اگه نباشه
داشتيم هزار بهونه                         دود سياه و تنهاست
با يک شکست کوچيک                   دودی که توی چراغ
رفتنمون شد تموم                          اسير و در بند می شه
قدرتمون چه کم بود                        همت والای ما
خواستنامون بی دووم                     باعث آزاديشه

پی نوشت: این شعرو نوه عمه‌ام واسم خوند، کلشو حفظ بود!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

غروبهاي جمعه واسه من هميشه سنگين و كمي تا قسمتي كلافه كننده است. تا اونجايي كه يادم مي‌آد از بچگي همين بوده. اون زمانها كه بچه مدرسه‌اي بودم هميشه يه عالمه مشق ننوشته داشتم و مانتو شلوار اتو نشده و احتمالاً مهمون هم داشتيم. هميشه‌ام صبح شنبه درسهاي سخت داشتيم كه نخونده بودمشون. دانشگاه هم كه رفتم غروب جمعه برام مساوي بود با اتوبوس و جاده هراز و حالت تهوع  و حمل ساك سنگين پر از خوراكي و لباس.

 يه مدت هم غروبهاي جمعه شد استرس هوم وركهاي حل نشده و نصفه نيمه و كوييزهاي احمقانه رياضي پيشرفته و انتقال حرارت و مكانيك سيالات و آماده شدن واسه پرزنتيشنهاي پر از غلط و بي سر و تهي كه واسه گزارش پيشرفت پروژه بود و خودمم نميفهميدم چي ميگم. اما قصه اين غروبهاي جمعه حتي بعد از تموم شدن اين روزها تموم نشد. هنوزم سنگين و كش‌دار و تموم نشدنيه.

بدتر از غروب جمعه صبح شنبه است. شايد يه دليلش انبوه كارهايي كه هفته‌ها به شنبه موكولشون كردم و هر هفته شيفت دادمشون به هفته بعد ولي افسوس! اين شنبه، شنبه آخره و ديگه نميشه از زيرشون در رفت.

 

اي خدااا! فردا از كجا شروع كنم؟؟ دفتر تحصيلات تكميلي؟بيمه؟بانك؟

 فردا قطعاً خواهم مرد اگه هوا مثل امروز گرم باشه !!

 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

اين كه يك دقيقه چقدر طول ميكشه بستگي داره به اين كه كدام طرف در دستشويي باشيد!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

آورده‌اند كه وقتي "كريم‌خان زند" در شيراز مشغول ساختن ارگ كريم‌خاني بود، روزي براي سركشي ساختمان رفته بود و مشغول كشيدن قليان بود كه ديد كارگري سرش را به طرف بالا كرده بود و چيزي ميگويد. كريم خان دستور داد آن كارگر را پيش او آورند. از او پرسيد:"چه ميگفتي؟"امان خواست. چون به او امان داد، گفت: " اي جهان دار مرا نيز چون تو، نام كريم است. ديدمت در آن فراز به سايه نشسته‌اي با غلامان و اميرانت در پس، شربت و قليان در پيش، به حسرت با خدا گفتم، "خدايا تو كريمي و من ِ مزد بگير نيز كريم و خان زند هم كه مشغول كشيدن قليان نقره است يك كريم."

وكيل سخت بخنديد و قليانش را كه بسيار مورد علاقه‌اش بود به كارگر داد و گفت: " اين قليان را ببر و بفروش و به خرج معاش و زندگي خود برسان!"

(فرهنگ نامه امثال و حكم ايراني)

.......................................................................................................

اي كاش الانم يه كريم خاني بود قليانش را ميداد به من

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

"زندگي مجموعه‌اي است از پسروي‌ها و پيشروي‌ها. تو مي‌خواهي كاري را انجام بدهي، اما به زور مجبور مي‌شوي كه كار ديگري انجام دهي. آسيب مي‌خوري، در حاليكه مي‌داني نمي‌بايست آسيب مي‌خوردي. به انجام اعمالي معين در راستاي كسب منفعت شخصي خودت مبادرت مي‌ورزي، حتي زمانهايي كه مي‌داني نبايد به فكر نفع شخصي‌ات باشي. كشش دو قطب متضاد، مانند كش آمدن كشي لاستيكي است و اكثر ما در فضاي مياني آن منزل كرده‌ايم."

 

 اين موضوع به مسابقه طناب كشي شباهت دارد....

 

كدام طرف برنده مي‌شود؟

 

 "عشق برنده مي‌شود. هميشه عشق برنده است."

 

(سه شنبه‌ها با موري)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

دل چون توان بريدن ازو مشكل است اين

آهن كه نيست جانِ من آخر دل است اين

 

من ميشناسم اين دل مجنون خويش را

پندش دگر مگوي كه بي حاصل است اين

 

جز بند نيست چاره ي ديوانه و حكيم

پندش دهد هنوز، عجب عاقل است اين

 

گفتم طبيبِ اين دلِ بيمار آمده ست

اي واي بر من و دلِ من، قاتل است اين

 

منّت چرا نهيم كه بر خاكِ پاي يار

جاني نثار كردم و ناقابل است اين

 

اشكِ مرا بديد و بخنديد مدّعي

عيبش مكن كه از دلِ ما غافل است اين...

 

(امير هوشنگ ابتهاج)

………………………………………………………………………………………..

پي نوشت:مرده‌شور هر چي دل الاغِ زبون نفهمِ جفتك پرونه ببرن!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

1.اين روزها يه خط در ميون حالم خوبه. يعني يا خيلي خوبم يا اصلاً خوب نيستم. اينقدم بدم مياد از اين مودي بودن و سيستم صفر و يك كه خدا ميدونه اما فعلاً نميشه كاريش كرد. الان كه به شدت سر حالم. رفتم استخر يه عالمه آب بازي كردم كلي شيرجه خركي زدم و مربيم هي دعوام كرده كه اين چه وضعشه آخه؟ سانسي كه ميرم استخر يه عالمه بچه هاي جقله ميان كلي خوش ميگذره. البته منهاي خشكي پوست بعدش، كه ديوانه ميكنه.

2.چند شب بود اصلاً نميتونستم بخوابم. اصلاً يعني نهايتش 3يا 4 ساعت تو كل روز ميخوابيدم. اين 3-4 ساعتم همش خواب ميديدم يه نفر كه هميشه هم يه مرد بود ميميره. يه شب عمو بزرگم مرد، شب بعد بابام، يه شب شوهر دختر خالم. آخرين مردي كه تو خوابم مرد، مجتبي بود. از ترس اينكه مبادا نفر بعدي برادرم باشه يه شب نخوابيدم. اما خدا رو شكر ديشب اين خواب و نديدم . اصلاً ديشب خواب نديدم و بعد از يه هفته مثل آدم خوابيدم.

3.آخر هفته عقد كنون پسر عمومه. اصلاً هم ازش خوشم نميآد. اين مهموني خيلي مهموني مهميه واسه من. اولاً يه دوره انزوا داشتم از فاميل پدري و ثانياً قراره ديده بشم! زن عموم مرام گذاشته واسم خواستگار پيدا كرده به قول خودش شاه پسره!! من هر چي فكر ميكنم جمعه چي بپوشم به نتيجه نميرسم. البته خيلي هم مهم نيست چي بپوشم بيشتر مهمه بدونم چرا من؟ حالا بازم تا جمعه از زير زبون زن عمو بايد حرف بكشم ببينم اين آقاهه (ممدرضا) چه مدل دختري رو مي‌پسنده كه ما بر عكسش بريم مهموني بخوره تو ذوق همشون. برادر غيرتي عزيزم  كه كلاً‌ فرمودن تو بيجا ميكني بري! اگرم رفتي ميشيني يه جا تكونم نميخوري!! از اون طرف مامانم هي ميگه برو واسه خودت يه لباس بخر اينايي كه داري مناسب اين مجلس نيست، وقت آرايشگاه بگير و ... طفلكي ميترسه بترشم نميخواد اين آقاهه بپره! من كه عمراً  اگه برم يه جا نميشينم. در مورد برادر جان كه جاي نگراني نيست عصر جمعه حتماً سرش گرمه حسابي، كاري به كار من نخواهد داشت. سر مامانمم يه جوري گول ميمالم كه دلش نشكنه اما اين زن عمو رو نميدونم چي كارش كنم كه فعلاً‌ بدجوري سريش شده. همه زن عمو ها موز مار و آب زير كاهن  به نظر من. يه چيزي اين وسط هست وگرنه اين زن عمو از اين قدمها براي كسي بر نميداره! بايد ته توشو در بيارم فعلاً كه تحقيقاتم به جايي نرسيده.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

ترم دوم با یه استاد نازنینی درس ترمودینامیک پیشرفته داشتیم. البته این نازنین که میگم ربطی به اخلاقیات استاد نداره چون از اونجاییکه من به شدت ظاهربینم همون جلسه اول یه دل که نه هزاران دل عاشق قد و بالا و تن صدا و راه رفتن این استاد که هم سن و سال بابام بود شدم! هر جلسه صداشو ضبط ميكردم چون من عاشق صداهاي مردونه خش دارم. سر كلاسم كه اصلاً درس گوش نميدادم فقط قربون صدقه دكتر ميرفتم. و از اونجاییکه تمام معشوقها علاقه وافری به چزوندن عاشقان دل خستشون دارن این استاد چپ و راست منو سر کلاس ضایع میکرد. یه بار به خاطر ۱۰ دقیقه تاخیر انچنان در کلاس رو روم بست که یه هفته نوک دماغم از شدت برخورد کبود بود. سر امتحان میان ترمم همون ثانیه اول میون اون همه دانشجو منو برد ردیف اول گفت شیطونی نکن حواست به برگت باشه... البته منم که همه اینا رو میذاشتم به حساب دوست داشتن و خوب حتماْ من یه فرقی با بقیه داشتم که دکتر جونم اینقدر بهم توجه داشت!!

بهم میگفت خانم "یا مستعان" چون بالای تمام برگه های هوم ورکام مینوشتم "یا مستعان"، فرم نظر سنجي كه دادن همه رو زدم "عالي" كه البته اصلاً‌ اينجوري نبود يعني كلاً دكتر سواد ترموديناميكي نداشت و از بي استادي دانشگاه مجبورش كرده بود ترمو درس بده. خود دكتر چون اولين تجربه تدريس ترموديناميكش با ما بود يه سري فرم نظر سنجي جدا بهمون داد. تقريباً‌ تمام بچه ها به زبون بي زبوني نوشتن" جون مادرت ديگه ترمو درس نده!" من نوشتم" من شما رو خيلي دوست دارم  و..." گنده ام زيرش رو امضا كردم نوشتم "يا مستعان". البته نمره خيلي خوبي از اين درس نگرفتم چون امتحانش اصلاً ربطي به درسهايي كه به ما داده بود نداشت البته اين اصلاً در علاقه من به استاد تاثير منفي نداشت.

 سه سال پيش خودمو كشتم و كلي آويزون بازي در آوردم كه پايان ناممو با همين دكتر بردارم كلي رفتم الگوريتم ‍‍ژنتيك و منطق فازي و از اين چرنديات ياد گرفتم. هفته اي سه بار ميرفتم دفتر دكتر هي مقاله هايي رو كه خونده بودم واسش توضيح ميدادم. راستش هيچ علاقه اي به موضوع پروژه اي كه بهم داده بود  نداشتم اما خوب خودشو خيلي دوست داشتم...  آخرشم استاد نازنينم  يكي دو هفته بعد از تصويب پروپوزال چون خانومش خيلي مريض بود واسه دوا درمون رفتن آمريكا! از غم هجران و اينا نميگم. يه ماهه اول به اميد بازگشت هر روز يه ايميل واسش ميزدم اما فقط دو تاشو جواب داد.

البته چون من يه كمي زيادي همه چي رو زود يادم ميره بعد ايميل دومش كه گفت حالا حالاها برنميگرده رفتم نامه نوشتم براي رياست محترم گروه، استاد پروژه و موضوع رو عوض كردم و همه چيز تمام.

امروز اومدم دانشگاه تو آسانسور ديدمش. پير شده خيلي. هنوزم خوش تيپه، صداشم هنوز خش داره.  خانومشم حالش خوبه. همينكه منو شناخت خودش يه عالمه است واسم. از همه بهتر اينكه ديگه قرار نيست برگرده ..

كاش زودتر برميگشت من يه انگيزهاي واسه ادامه تحصيل پيدا ميكردم الان كه ديگه واسه دكترا درس خوندن خيلي ديره.. امتحانش سه هفته ديگه اس. اما من از فردا هر روز ميآم دانشگاه، آخه دكتر جونم برگشته!!

...........................................................................................................................

پي نوشت:من هي مي‌آم دانشگاه كار علمي كنم اما نميشه.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 

حساسيتهام  به نهايت خود رسيده، اين بادهاي لعنتي پدرمو در آورده. پوستم به شدت، به شدت خشك شده هر كوفت و زهرماري هم استفاده ميكنم فايده نداره دوره اش بايد سپري شه به قول خانم دكتر حسني. صداي عطسه هام تا سه تا خونه اون ور ترم ميره. از گوش درد و اينها چيزي نگم بهتره. گمونم مرگم نزديكه اگه  خدا بخواد.

 

همه اينها رو يه جوري تحمل ميكنم اما بدبختي اينه تو اين حال مزخرف خودم مامان دوباره حاش بد شده. از صبح نميتونه راه بره و دست چپش رو نميتونه تكون بده دوباره. بي حال و بي جون خوابيده تو تختش. به زور با هزار تا كلك يه كم ناهار بهش خوروندم  و دوباره خوابيده. به دكترش زنگ ميزنم و ميپرسم چي كار كنم  فقط حرفهاي هميشگي رو تكرار ميكنه كه همه رو حفظم. مستاصل شدم.

 

 كوچه بغلي يه پسر 26 ساله تصادف كرده و مرده، صداي گريه و قرآنشون تا خونه ما مياد. دلم ميگيره از اين صداها و حالم بدتر ميشه. 

 

يكي از دوستام از دانشگاه  زنگ ميزنه  ميگه  من چه جوري راكتورم  رو مش‌بندي كنم هر چي فكر ميكنم يادم نمي‌آد. ميگم نميدونم. ميگه دفعه پيش خودتون يادم دادين اما يادم رفته. ميگم فردا ميام دانشگاه الان يادم نمي‌اد. ميگه خانم ...اتفاقي افتاده؟ گريه كردين؟ چرا صداتون اينجوريه؟ ميگم خوبم. ميگه مراقب خودتون باشين به هر حال. گوشي رو قطع كه ميكنم  حس ميكنم حالم بدتر از قبله.

 

دختر همسايه هامون كار تزريقات ميكنه زنگ ميزنم بياد آمپولمو بزنه اما اونم خونه نيست. مي‌ترسم به خودم آمپول بزنم. به مامانمم مي‌ترسم آمپول بزنم فقط  وقتي مجبور باشم ميزنم. سرم درد ميكنه صورتم داغ شده. احساس خفگی  ميكنم.

 ميام سراغ كامپيوترم اينا رو مينويسم وقت بگذره. اما نميگذره  دلم ميخواد گريه كنم اما نميتونم. دلم شور میزنه. چرا خواهرم نمي‌آد امروز؟؟؟ 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا