|
یادداشتهای خپونی
|
||
The
Iris is in love with a man who is about to marry another woman. Across the globe, Amanda realizes the man she lives with has been unfaithful. Two woman who have never met, find themselves in the exact same place. They meet online at a home exchange website and impulsively switch homes for the holiday. Iris moves into Amanda’s
arrives in the snow covered English countryside.
Shortly after arriving at their destinations, both women find the last thing either wants or expects: a new romance.
Amanda is charmed by Iris’ handsome brother Graham and Iris, with inspiration provided by legendry screenwriter Arthur, mends her heart.
من الان دانشگاهم. اتاق دکتر "م". اومدم پروپوزال بنویسم مثلاْ، اما عملاْ آبدارچی هستم. اون طرف اتاق جلسه بچه های بیو تکنولوژیه. همشون دخترن همشونم چادرین. دکتر قبل جلسه گفت دوتاشون باردارن! یکیشون از بچه های دبیرستانمونه (یکی از همون باردارا) استادای گروه بیو دارن در مورد موضوعات پایان نامه به بچه ها توضیح میدن. یکیش در مورد داروی لاغریه. یکی تولید پروتین از لجن فعال و مدلسازی پروتین تک یاخته و ...قبل جلسه من به همه این خانما گفتم روی قول اساتید حساب نکنید و گول نخورید کار اکسپریمنتال بر ندارید همشون الان دارن میگن ما کار تجربی نمیکنیم
. الان یکی از این خانما گفت من به هیچ کدوم از این موضوعات علاقه ندارم و حال تمام اساتید رو گرفت. من برم به اینا چای بدم
.
حتماً ديدين آدمهايي رو كه هيچوقت نميگن "نميدونم"، يعني وقتايي هم كه يه سوالي يا گيري تو كاراشون دارن اينقدر به طرق مختلف حرفشون و ميزنن و سوالشونو مطرح ميكنن تا بالاخره يه جوري بين حرفهاي طرف مقابلشون به جواب برسن البته اكثر اوقاتم با مهارت خاصي اين كار و انجام ميدن و تو آخرشم نميفهمي كه تو به سوال اونا جواب دادي يا ازشون جواب گرفتي.
يكي از دوستاي من، دوست كه نه هم دانشگاهي هام اين مدليه. پروژه اين خانم در ادامه پايان نامه من تعريف شد و يه بخشي از كار تقريباً مشترك بود. پروپوزالشو كه داشت مينوشت روزي يه سر مياومد پيش من و از همين تيپ سوالايي كه بالا گفتم ازم ميپرسيد بعد يه جوري بحث و جمع و جور ميكرد كه در نهايت من به اين نتيجه ميرسيدم كه اين دختره چقدر كارش درسته. بعد كه پروپوزالش و نوشت من ديدم، متوجه شدم كه اين كپي حرفهاي خودمه! خلاصه اينكه به دستور استاد راهنما بايد نرم افزار و خيلي زود به اين خانم مهندس كه جز رتبه هاي تك رقمي كنكورم بود ياد بدم. اولين جلسه اي كه ميخواستم شروع كنم و دقيقاً يادمه ظهر يه يكشنبه بود. از اول من هر چي گفتم اين خانم گفت" من بلدم، اينو كه ميدونستم، چقدر آسونه تو چقدر الكي پايان نامه تو طولش دادي و .." بعد نيم ساعتم هي شروع كرد جواب اس ام اس دادن و ميگفت تو ادامه بده من گوش ميكنم! منم از اونجا به بعد يكي در ميون همه چيو گفتم و يه چيزهايي رو غلط ! اما خانم همچنان ميگفت " اينا رو بلدم"، نصب نرم افزارم نگفتم و گفتم عين همه نرم افزارا ديگه اس (دروغ گفتم)... جلسات پيشرفت كار كه برگزار ميشد مياومد مدام ميگفت "من، خودم، خودمن، به اين نتيجه رسيدم.." و همون چيزايي كه من بهش گفته بودم و پرزنت ميكرد كلي هم استادمون حال ميكرد كه عجب دانشجوي توپي داره و چقدر كار داره خوب پيش ميره.
اين خانم مهندس الان سه چهار ماهه سر كاره و داره با ورودي اشتباه يه سري جواب غلط ميگيره و فكر ميكنه جواباش درسته چون در مقياس صنعتي كار ميكنه و كار تجربي نداره كه ديتا هاشو مقايسه كنه، من يه كمي وجدان درد دارم الان كه راه غلط رو بهش نشون دادم اما خودش مجبورم كرد. واقعاً اين آدمها تحملشون واسه من سخته. اينا رو هم اينجا نوشتم كه فقط وجدانم آرامش بگيره. اميدوارم بتونه بفهمه كجاهارو داره اشتباه ميكنه. من اگه جاي اون خانم مهندس بودم و يكي با من اين رفتار و داشت نميبخشيدمش. از اين جور بد جنسيها بدم ميآد اما....
۱.بيمارهاي MS، امروز جلوي داروخونه هلال احمر به خاطر نبودن داروهاشون تحصن كرده بودن البته من خيلي اتفاقي متوجه شدم. يه كاري داشتم اون طرفها يهو ديدم يه چند تايي از متحصنين رو ميشناسم. سميرا، خانم دربندي، فرزانه و .. همه بودن. طفلكي ها نشسته بودن وسط خيابون، سميرا كلي ذوق كرد منو ديد. منم صداشو در نياوردم كه نميدونستم. سميرا از اون دختر شيطون باحالاست. طفلكي حالش بد بود قاعدتاً از صبح كلي حرص خورده بود كه واسشم مثل سمه. ظاهراً فردا هم ميخواستن بيان. خدا كنه حالشون بد نشه. چند ساعت كف خيابون نشستن تو اين هوا كه هي گرم و سرد ميشه و حرص خوردن، نگران كننده است.
۲.خيلي زشته ادعاي بچه تهروني داشته باشي بعد بلد نباشي از خيابون شريعتي بري چهار راه استامبول. خيلي زشته.
۳.خيلي به آدم فشار مياد به خاطر واريز يه فيش 3000 تومني 4500 كرايه ماشين بده!
۴.اصلاً فكر نميكردم اينهمه معاونت تو دانشگاه باشه، معاونت فرهنگي، معاونت آموزشي، معاونت تحصيلات تكميلي، معاونت مالي، معاونت اداري تازه يه چند تا ديگم جاي غير معاونتي هم هست. مردم از بس اين معاونين رفته بودن ناهار و نماز. ماماااااااااااااااااااااان من خسته شدم.![]()
حكايت باراني بي امان است
اينگونه كه من دوستت ميدارم.
شوريده وار و پريشان باريدن
بر خزه ها و خيزابها
به بيراهه و راهها تاختن
بي تاب، بي قرار
دريايي جستن
و به سنگچين باغ بسته دري سر نهادن
و تو را به ياد آوردن
چون خوني در دل
كه همواره
فراموش ميشود.
حكايت باراني بيقرار است
اينگونه كه من دوستت ميدارم.(شمس لنگرودي)
......................................................................................................................
پي نوشت:هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، دختري كه براي برادر عزيز در نظر گرفته بودن حالا حالا ها قصد ازدواج ندارد
، آخيش تا مدتي راحت شدم. به همين مناسبت كليه ويزيتورها يه بستني مهمون خودمن.![]()
سوال:به نظر شما من تو اين هوا با تكرر ادراري كه چند روزه پدرمو درآورده و بي همسفر برم شمال؟
۱.ديشب يعني ديروز، مهمون داشتم يكي از دوستام چند ماهي ميشه كه طلاق گرفته و ديروز اوضاع روحي رواني خوبي نداشت. اول صبح زنگ زدم ديدم داره گريه ميكنه يه ساعت ناز خانم خانما رو كشيديم تا پا شد اومد اينجا. مرداد پارسال عقد كرد و دي ماهش جدا شد. تا قبل از جريان اين دوستم فكر ميكردم اين چرندياتي كه از اين ور و اون ور آدم ميشنوه همه حرف چرته، اما خوب خودم ديدم كه هنوز مرداي رواني هستن كه زناشو آزار ميدن دست بزن دارن و ...
۲.ديروز ميخواستم اين تصحيحات پاياناممو انجام بدم كه نشد الان بايد بشينم و تمومشون كنم، امروز بايد ببرم بدم واسه 8 سري كپي و بعدم كاراي اداري و تسويه حساب و اينا. این کارای اداری هم اعصاب و روان درست حسابی میخواد که من ندارم. هفته تهوع آوري خواهم داشت. تازه چند روز پيش 3769800 ريال به صندوق رفاه دانشجويان براي تسويه حساب ليسانس پول واريز كردم و كلي سوختم.
۳." از اول ارديبهشت قراره با بد حجابي برخورد بشه" این روزها تیتر شده تو روزنامه ها. يكي از رفقا زنگ زده بود با كلي ترس و لرز كه حالا چي كار كنيم!! جالبه ها اين همه بدبختي داريم گير دادن به رخت و لباسامون و چند اينچ اين ور و اون ور رفتن روسري و بالا و پايين شدن مانتو شلوار خانوما. بعضي احمقها مثل اين رفيق ما از الان فكر خريدن مانتوي گشاد و زير زانو و.... هر چي بر سر اين مردم بياد حقشونه تا وقتي اينقد ترسوان.
مثل دختر بچه هاي چهارده ساله شدم همينايي كه بهونه شون واسه همه غلط هايي كه ميكنن اينه
" هيچكس منو درك نميكنه" بي منطق و بد اخلاق و بي تربيت شدم، نميخوام برادرم ازدواج كنه، نميخوام. مامان و بابام ازم خواهش كردن مخالفت نكنم ميدونن فقط كافيه جواب سلام برادر رو دير بدم، ميدونن اونقدر روش نفوذ دارم كه اگه من نخوام اونم نخواهد خواست. بهشون قول دادم يعني ازم قول گرفتن كه اينبار كوتاه بيام. فعلاً سكوت كردم و به جز حرفهاي ضروري با هيچ كس تو خونه حرف نميزنم. اما نگاهم به همه فهمانده که سکوتم از رضایت نیست. به خدا دست خودم نيست. عروسي خواهرامم حال و روزم همين بود منتها اون موقع تهران نبودم كسي نديد و نفهميد. انگاري دارن همه چيزمو ازم ميگيرن و پشتمو خالي ميكنن . كاش يكم حال منو ميفهميدن. هنوز هيچ اتفاقي نيفتاده اما حال من خيلي بده. خيلي بد....
1.يه دوستي چند روز پيش ميگفت كه امسال سال خوك طلاييه، ستاره شناساي؟ چيني ميگن اين سال هر سيصد سال يه بار ميآد. از اون سالهاست كه واقعاً طلاييه!! والا واسه من که تا اينجاش كه از طلا خبري نبوده حالا ببينيم تا آخرش چي ميشه.
2. يكي از دوستام اين روزها حالش خيلي بده، همين بيماري مزمن عشق و عاشقي و دوستيهاي طولاني مدت چند ساله و عدم تطابق شرايط خانوادگي و كاتهاي توافقي و ...اين عشق و عاشقي هام فقط دردسر خداوكيلي! بودن و نبودنش بده و هيچوقتم راه حلي واسش پيدا نميشه. حالا اين ميون اين مريم عشقولانه ما كلي داره غصه ميخوره هر چي هم بش ميگيم بابا بيخيال! اين نشد بعدي، گوش نميكنه كه نميكنه. من زنگ ميزنم تازه حالش بدترم ميشه چون آخر شمارم 1097 كه شماره شناسنامه طرفم همين بوده!!! من ميدونم يه چند وقت ديگه از سرش ميپره اما كاش يه قرصي، شربتي بود كه يهو همه اينا رو از يادش ميبرد.
3.اين هفته من هر روز صبح ساعت 6 از خونه زدم بيرون و رفتم داروخونه 13 آبان واسه خريدن آمپولاي مامان، البته تا الان فقط دو تاشو خريدم. فردام مامانم تزريق داره هنوز نصف داروهاشو نخريديم. فعلاً كه متوسل شديم به اين آشناهاي داروخونه چي دكتر "م" استاد راهنماي ارجمند سابق بر اين، خدا كربلا مكه قسمتشون كنه. تا وقتي داروها وارد ميشد هيچ مشكلي نداشت نميدونم چه اصراري كه ما فن آوري همه چيو بايد داشته باشيم وقتي عرضشو نداريم، خوب نداريم ديگه. حالا جدا از پيدا نكردن دارو، كلاً خيلي كيف داره صبح زود از خونه بري بيرون البته تو اين وقت سال. اول اينكه اتوبوسها بهترين وسيله نقليهان هم خلوتن هم سريع حركت ميكنن هم كلي باد خنك ميخوره به صورتت وقتي رديف آخر ميشيني. قيافه آدمهاي توش كلي بانمكه همه چشمها پف كرده و همه خوابن و كسي چش چروني نميكنه. دوم اينكه همه فضاهاي سبز حتي اون فسقلياشونم بوي چمن فراوان ميدن و كلي گل زرد خوشگل ميبيني. تو داروخونم اين پير مردا ميان هي فحش خواهر مادر ميدن به اين مسئولين پخش دارو و...بعضي فحشاشون خدايي خيلي باحاله، نشر چشمه هم دمش گرم 7 صبح بازه. من كه هر روز رفتم كتاب خريدم. نميدونم بعضي دختر پسر بيكار چرا صبح كله سحر قرار ميذارن؟؟!! خلاصه به نظر من حيفه آدم بخوابه.
4.حتماً اين اتفاق واستون پيش اومده، يه لحظه هايي هست كه انگاري قبلاً اتفاق افتاده، الانم داره تكرار ميشه.من اين روزا همش حس ميكنم الانمو قبلاً ديدم.
5.به يه همسفر خوب و باحال براي يه مسافرت يه روزه به شمال ( اواسط هفته آينده) به شدت نيازمندم.
خيلي بده به يكي دروغكي بگي دوسش داري، از اون بدتر اينه كه به يكي دروغكي بگي كه دوسش نداري، از همه اينا بدتر اينه كه به اوني كه دوسش داري نتوني بگي كه دوسش داري...
اين مطلب و من چند روز پيش نوشتم اما ديدم دور از مرام و مردونگي كه آدم پشت سر دوستاي صميمي! و چندين سالش حرف بزنه اونم تو يه جايي كه اونا نميدونن و نميتونن از خودشون دفاع كنن چون شايد واقعاً من مقصرم اما امروز كارد رسيد به استخونم بد جوري هم خورد. من واقعاً به اين نتيجه رسيدم كه يه سري دوستيها تاريخ مصرف دارن فكر ميكنم تاريخ مصرف اين دوستايي كه يه زماني واسم خيلي عزيز بودن، تموم شده. دم همون هم كلاسياي دوران مدرسه گرم لااقل كاري بهمون ندارن زخمي هم نمي زنن. به قول راننده اتوبوسها رفيق بي كلك مادر!
دوستيهاي دخترونه پرن از رندي و زير آب زني و چشم و هم چشمي و حسادت، شايد فقط يه تعداد محدود و معدودي از دختران كه ميدونن رفاقت يعني چي و دوست واسشون يه ابزار نيست واسه رسيدن به هدفهاشون، يعني تا وقتي ميتونن كنارت به يه جايي برسن يا از يه سري امكانات استفاده كنن همش به به، چهچه و عزيزم جونمه، اما به محضي كه جهت اين فلش حتي واسه چند لحظه برميگرده همه چي عوض ميشه. تا وقتي همه روي يه پله وايسادن با هم خوبن حالا اگه اين وسط يهو دري به تخته بخوره و يكي از اين دوستان يه قدم جلوتر از بقيه باشه يه انگي بش ميچسبونن كه مبادا يه وقت ازش عقب بمونن و يه جوري ميكششنش پايين. واسه همينه چند تا دختر هيچوقت كنار هم رشد و پيشرفت ندارن. خدا نكنه پاي مسايل عشقولانه وسط باشه، واويلااا!!
آره دخترا اين مدلين نه همشون اما خيلياشون. حالا اينكه با جنس مخالف چه جوري تا ميكنن اون خودش داستانيه...
باز دم پسرا گرم! لااقل تو دنياي مردونه خودشون با خودشون خوبن البته بازم كلي استثنا داره. هر چند به جنس مخالف كه ميرسن يهو دل شكستن و نارو زدن و بي معرفتي رو، رو ميكنن.اما واسه دوستاي پسرشون هميشه رفيقن من اينا رو خيلي زياد به چشم ديدم.
من خودم يه دخترم، مثل تمام دخترا يه وقتايي بد جنسم يه وقتايي مهربون يه وقتايي غير قابل تحمل و...، خيلي واسم سخته بيام اينجا اين حرفها رو بزنم اما دوستاي صميمي! من روي هر چي بي معرفت و نامرد سفيد كردن. ديگه دوسشون نخواهم داشت.
پي نوشت: آقايون زياد جدي نگيرند.
اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل میشود، ميترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردنشان-بس كه بزرگ اند- بايد فاصله بگيرم، ميترسم. از وقتي فهميدم ابعاد بزرگي اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در "دوستت دارم" خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خود لجم گرفته است. از ناتواني روحم. فكر ميكردم هميشه كوچكتر از من باقي خواهد ماند. فكر ميكردم اين من هستم كه او را آفريده ام و براي هميشه آفريده ي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آنقدر كه وسعتش از مرزهاي "دوست داشتن" فراتر رفت. آنقدر كه ديگر از من فرمان نميبرد. آنقدر كه حالا ميخواهد مرا در خودش محو كند....
(حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه، مصطفي مستور)
وقتايي كه يه دختر گريه ميكنه مادرش هميشه راهي داره كه جلو اشكاشاي دخترشو بگيره اما وقتي يه مادر گريه ميكنه يه دختر حتي نميتونه جلوي اشكاي خودشو بگيره...........
هر كس روزنه اي است به سوي خداوند اگر اندوهناك شود، اگر به شدت اندوهناك شود.
(روي ماه خداوند را ببوس، مصطفي مستور)
................................................................................................................................
اين منصفانه نيست كه آدم تو زندگي با مانع هايي روبرو بشه كه نتونه اونها رو از ميون برداره. اصلاْ منصفانه نیست....
من امروز رفتم مصاحبه، شايد از هفته ديگه يا هفته بعدش برم سر كار! ميدونم من تو پست قبليم تاكيد كردم نميخوام فعلاً كار كنم الانم همينو ميگم اما خوب از حرف تا عمل فرسنگها فاصله اس. شايد هم نرم سر كار هنوز معلوم نيست. بد جوري امروز ظهر حالم گرفته شد هر چي صبح تحويلم گرفتن و ذوق كردم از فهميدت چيزهاي جديد! ظهر حالم گرفته شد. ...
مقالم رجكت شد. همون هفته اول كه سابميت كرده بودم رجكت شده اما من امروز فهميدم، چرا؟ چون استادم نميخواست بخوره تو ذوقم اما بد جوري خورد. ميگم چرا رجكت شد؟ ميگه انرژي هسته اي و عواقب آن و ميخنده و چند تا دري وري ميگه به هموني كه بايد بگه. اما من فقط بغض كردم داشتم خفه ميشدم دلم ميخواست بگم اصلاً خنده دار نيست اون 9 صفحه نتيجه يك سال و نيم زحمت من بود. به همين راحتي ميخنده و ميگه يه ژورنال ديگه نشد ژورنال داخلي و ....گور باباي حق مسلم!
امروز اولين روز كاري برادر عزيز بود و من چون حال نداشتم خودم اينهمه راه تا بيمارستان پارس برم مجبور شدم صبح ساعت 7 از خواب پاشم صبحونه برادر عزيز رو بدم و برگه جواب و بدم دستش. اونم با كلي غر غر و "من ميگم تو از اين كارا نميكني به من صبحونه بدي و باز كارت افتاد به من و اينا" از خونه رفت بيرون. خواستم دوباره بخوابم اما خوابم نيومد رفتم حياط اوووووووووووووووووووووووف چقدر سياه شده بود به لطف زغالهاي ديروز، يادم اومد "ايران" (خانومي كه مياد حياط و پله ها رو تميز ميكنه) فعلاً رفته مسافرت و اين هفته نمياد. منم ديدم حال ميده آب بازي كنم و نميشه اين همه سياهي و دود و نديد گرفت شلنگ و برداشتم و شروع كردم به شستن حياط و بعدم آب دادن باغچه، خيلي خوبه كه هنوزم يه ديوار سيماني داريم كه من میتونم تا دلم بخواد بش آب بزنم هي بو كنم و كيف كنم. پدر شمشادها در اومد اينقدر از جهات مختلف با فشار آب ريخت سرشون، اگه يكي دو بار ديگه باغچه آب بدم حتماً آبمونو قطع ميكنن!! بعد اينكه حسابي خودم و حياط و ديوارارو خيس كردم ديدم وقت خوبيه بشينم فكر كنم كه ميخوام چي كار كنم، هنوز نتونستم تصميم بگيرم ميخوام چيكار كنم يا بهتر اينجوري بگم هنوز نميدونم برام بهتره كه چي كار كنم.. پس نشستم و فكر كردم!! و هي برگاي اين شمشاداي بد بخت و كندم و ريز ريز كردم و هي دو دو تا چهارتا كردم نتيجه اين همه فكر اين شد كه امتحان تخصصي رو كلاً بي خيال شم اينبار دلايلم خيلي قانع كننده تر از دفعات قبل بود (نميدونم لازم بود اينهمه فكر كنم
).
ساعت حدوداي يازده بود كه يكي از دوستاي عزيز زنگ زد و اول كلي بهم ابراز محبت کرد ! كه چقدر بي مرامي و... و ما بميريمم تو يه زنگ نميزني حالمونو بپرسي و خاك بر سرت خسيست لااقل يه اس ام اس بزن و....
(من هفته هاي آخر قبل از دفاع چون به شدت نيازمند ياري دوستان بودم بهشون قول داده بودم اين دو تا نرم افزار تخصصي كه دولتي سر پايان نامه ياد گرفتمو بهشون ياد بدم) اين دوستان عزيز هم كه هيچي يادشون نميره كه، امروز زنگ زده بودن ساعتهاي خاليشونو بگن واسه كلاس. البته منم اگه جاي اونا بودم اينكارو ميكردم چون ياد گرفتن اين نرم افزارا دو راه بيشتر نداره يا بايد بري مجتمع فني و 350000 تومن ناقابل بدي و هيچي ياد نگيري يا اينكه مثل من خسيس باشي و يه شيش ماه بشيني هلپ بخوني اونم 2500 صفحه و گه گيجه بگيري. البته راه سوم رو دوستان انتخاب كردن. خلاصه فعلاً يه ساعتي فيكس شد البته قراره اونا در عوض يه كم آداب همسرداری به من ياد بدن!!!!.
ساعت 5/2 هم برادر جان زنگ زدن درصدهاي برگه آزمايش و قراءت نمودن و من هم متعاقباً زنگ زدم دكتر و همه رو گزارش دادم. اون تري نميدونم چي چيي T كه اگه بالاي سه درصد بود يعني من قلبم مشكل داشت زير سه درصد بود و من مشكل قلبي ندارم. البته اینو خودم دیروز عصر فهمیده بودم چون دستم دیگه درد نمیکرد اما چون همه داشتم تحویلم میگرفتن به روی خودم نیاوردم که خوب شدم. دكترم گفت تنبل خانوم برو يه كم ورزش كن كه با تايپ كردن! سه چهار روز يه وري نشي و تاكيد كردن كه من بي نهايت مستعد بازگشت اين دردم... منم كه جو گير! تصميم گرفتم يه كلاس شنا برم اين روزهاي بهاري، شايد كرار پشت رو بالاخره ياد بگيرم يه ورزشي هم كرده باشم.
حالا تا اينجاش همين تصميماتم غنيمتيه كلي وقتم پر ميشه. حالا حالا ها بايد استراحت كنم كارم بي خيال فعلاً! كلي هم كتاب نصفه نيمه و يه مقاله نصفه دارم كه بايد تمومشون كنم. تا آخر فروردين ديگه وقت خالي ندارم كه هي بشينم الكي غر بزنم، اين خودش كليه.
سيزدهم فروردين براي من هميشه روز دوست داشتنيه چون تنها روزيه تو سال كه كل خونواده با هم هستيم. با ناجوانمردي امسال هم نذاشتم برادر عذبم سبزه گره بزند و اميدوارم امسال هم تلاشهاي مادر و خواهران عزيز بي ثمر بماند و عروس دار نشويم.
سيزده بدر امسالمان هم در حياط با صفا و كوچولوي خونه خودمون با دارت و تخته و قر كمر خواهرزاده ها و آهنگهاي جفنگ "اسي" و قليون و كباب تمام شد. امروز كه به علت بيماري تماشاچي خوبي بودم و همه كارها افتاد گردن دامادهاي مهربان و برادر عزيز!(فكر كنم بد نباشه سال ديگم مريض شم!)
.. تقريباً از صبح در نقش دودكش ظاهر شدم و انصافاً كه خوب كارم رو انجام دادم. الان سر گيجه وحشتناكي دارم بعد از اون همه قليون كشيدن و چاي آلبالو خوردن، الان هيچ كاري جز خوابيدن نميتونم انجام بدم. برم بخوابم تا قسمت دوم سيزده بدر...
دكترم ديروز بهم گفت اگه تا فردا بهتر نشدي يه آزمايش خون بايد بدي، منم چون دختر خيلي حرف گوش كني هستم! به زور و با كلي التماس بابا و مامانم رفتم آزمايشگاه البته با كلي تبصره و شرط و شروط. دكترم گفته بود برم آزمايشگاه بيمارستان پارس منم رفتم همونجا با تمام شرط و شروط و تنها با ماشين برادر جان. نامردا يه عالمه خون نازنين خوش رنگ ازم كشيدن با كلي پول. آزمايش مثلاً اورژانسي ما 2 روز ديگه جوابش آماده ميشه...
بعد از خونگيري زد به سرم برم گوشي بخرم شايد حالم خوب شه، حال اينكه چرا فكر كردم روز 12 فروردين پاساژ علاالدين بازه رو بذارين به حساب نرسيدن خون به مغزم در همون لحظه! پاساژ كه بسته بود اما يه چند تايي از مغازه ها باز بودن و همگي بينهايت شلوغ. يه جاي پارك تو يه خيابون فرعي با بدبختي پيدا كردم و راه افتادم ويترين مغازه ها رو تماشا كردن. به تنها چيزي كه نگاه نكردم گوشي بود كلي قيمت دوربين وmp3,4 گرفتم ( همه اين كارا رو در حالي انجام دادم كه به خودم فحش ميدادم و سمت چپم درد ميكرد). تو همين گير و دار يادم افتاد نه پول كافي همرامه نه به مامانم اينا خبر دادم. زنگ زدم به برادرم كه پاشو بيا من جمهوريم با خودتم پول بيار و البته فكر نكنيد كه درجا قبول كرد يه جوري گفتم كه مجبور شه بياد. خلاصه يه موبايل فروشي خلوت كه تنوع گوشي بيشتري داشت و انتخاب كردم و رفتم تو. خيلي باحال بود صاحب مغازه (امير) ساقدوش پسر خالم بود و يه زماني همسايه خاله اينا، P990iهم داشت و ديگه از اين بهتر نميشد. زنگ زدم آدرس دقيق مغازه رو به برادرم دادم و با خيال راحت شروع كردم به گوشي نيگاه كردن و شرح زن ذليلي پسر خاله و...
نيم ساعت بعد احساس كردم يكي داره بر و بر نگام ميكنه برگشتم ديدم برادر عزيز و به شدت غيرتي و تعصبي با دو تا چشم مثل كاسه خون زل زده به من، خدا رحم كرد زود اميرو شناخت و گرنه ...
خلاصه سرتونو درد نيارم گوشي خريدم البته چون P990i موجود نبود و خيلي هم زشت بود كه بعد از يه ساعت اتراق در مغازه از اونجا گوشي نميخريدم و البته اگه موجود بودم نميخريدم چون من به شدت خرافاتيم و گوشي سوني اريكسون واسه من اومد نداره، يه گوشي دیگه خريديم. تازه بعد از اينكه از مغازه اومديم بيرون يادم افتاد از صبح هيچي نخوردم،به همین دلیل باز خون به مغزم نرسيد و جای پارک ماشین یادم نیومد.بقیشو سانسور میکنم چون دعوای خواهر برادريه.
همه اين چرنديات رو نوشتم كه بگم من امروز گوشي خريدم و هنوز خوب نشدم.
ديشب خوش و خرم داشتم با دوستان عزيزم صحبت ميكردم كه ييهو انگاري يه تير خورد تو قلبم، يه درد بدي سمت چپ تنمو گرفت. اولش اهميت ندادم و به كارم ادامه دادم اما كم كم شدتش بيشتر شد و قطع هم نشد خلاصه شوخي شوخي يه مرگم شد. ترجيح دادم بخوابم و اهميت ندم اما خوابم نبرد يعني خيلي دير خوابم برد، صبح شد. از اونجا كه هيچ ناز كشي ندارم به جز مامان جان كه اونم بهتر بود متوجه نشن و الكي نگران نشن پس كلاً فراموش كردم و گفتم خودش خوب ميشه...
ساعت 5 عصر از خواب نيمروزي با درد بسيار بسيار بيدار شدم و ديدم چارهاي نيست بايد برم دكتر و رفتم. فعلاً معلوم نيست چه مرگمه يعني دكتر گفت احتمالاً اسپاسمه و قرص و آمپول داد اما هنوزتا اين ساعت بهبودي حاصل نشده، برادر عزیز هم به قصد کشت یه جوری این کتف و دست و گردنمو باند بسته که نمیتونم نفس بکشم. با اين قلب مريضم نشستم فيلم تنگناي شبكه سومم ديدم كه آخرش نيما رييسي مرد. نميدونم چرا بازيگرايي كه من دوس دارم چرا هميشه يا ميميرن يا بدبخت بيچارهان!![]()
مدرسه كه مي رفتم صبحها صف مي بستيم توي حياط مدرسه، يكي قرآن ميخواند و ما سكوت ميكرديم به احترامش، آخر قرآن هم صلوات ميفرستاديم با نهايت توانمان، قدم كوتاه بود اما تقريباً صدام از همه بلندتر بود. جيغ جيغويي بودم براي خودم، اونوقتها فكر ميكردم چون خدا خيلي دوسم داره من صدام از همه بلندتره، سرما كه ميخوردم و صدام در نمي اومد فكر ميكردم ديگه خدا دوسم نداره و غصه ميخوردم.
هميشه شاگرد ممتاز بودم و فكر ميكردم خدا چون خيلي دوسم داره من هميشه معدلم بيسته، اولين باري كه معدلم بيست نشد كلي گريه كردم كه چرا خدا ديگه دوسم نداره؟؟
اولين علايم بيماري مامان رو كه ديدیم ودكترا فهميدن كه مريضه مطمئن بودم خدا اونقدر دوسم داره كه زود زود حال مامانم خوب ميشه، خدا نميذاره بچهها غصه بخورن. اما خدا گذاشت غصه بخورم و بزرگ شم. خدا اونقدرام كه من فكر ميكردم مهربون نيست ، شايدم يه كاري كردم كه ديگه دوسم نداره اما اينقدر كارم بد بوده؟ 11 سال تقريباً نصفه عمره منه..
ناشكري نميكنم، خيليها حال و روزشون بدتر از مامان منه، اما تداخل بيماري خودش و دردهاي ياِئسگي پدر در ميآورد اين روزها و من هيچ غلطي نميتونم بكنم، خلع سلاح شدم. كاش خدا كمي مهربانتر بود با ما...
-نه روز از سال 86 گذشت، زود گذشت نه خوب بود نه بد..من يه بار گفته بودم بهار سرد دوست ندارم اما چون نظر من مهم نيست هوا سرد شد خوب حالا كه اينجوريه من بهار سرد دوست دارم خيلي هم دوست دارم.
-سه روز گوشي نازنينمو دادم به برادر جانم كه برم يكي ديگه بخرم واسه خودم اما گويا قسمت نيست، هر روز يه كاري پيش مياد فعلاً يه موتورولاي C113 خرجون دستمه كه كليدهاي ok و back اش بر عكس گوشيه خودمه، يه ربع طول ميكشه يه اس ام اس بزنم يا يه شماره بگيرم انگشتام داغون شد.
- يك روز و نيمه كه گرفتار تب و لرزم، يه عالمه لباس رو هم رو هم كردم تنم، گرد شدم؛ يهو گرمم ميشه همه رو در ميارم ميرم تو حياط بعد سردم ميشه ميرم زير پتو و ميلرزم بیچاره مامانم کلافه شده از این کارای من.
-امروز خواستم به طور جدي فكر كنم ميخوام برم سركار يا مثل بچه آدم بشينم واسه امتحان تخصصي دكترا بخونم يا هر دو يا هيچكدام....، آخه قبولي مشروط ديگه چه صيغه اييه؟ يا بگن مردود يا قبول، فعلاً كه تصميم گرفتم بي خيال امتحان شم چون اولاً جزوه ندارم، ثانياً اگر امتحان تخصصي هم نمره بيارم قطعاً مصاحبه مردود ميشم، ثالثاً من اصلاً ديگه كشش درس خوندن ندارم، رابعاً تا همينجاشم كه درس خونديم لگد زديم به بختمان!! اما احتمالاً نظرم تا چند روز آينده عوض ميشه. تلفنمان وسط فكرهايم زنگ زد و يه آقاهه اون ور خط گفت ظرف 72 ساعت آينده به دليل بدهي شماره مورد نظر قطع خواهد شد..بهتره برم دنبال پول درس خوندن به درد نميخوره اين روزها!
-شوهر خواهر بزرگه يه قليون كوچولوي خوشگل واسم خريده
خيلي نازه، شيشه اش سبزآبيه ماته با گلهاي زرد و قرمز، نون زير كباب بودن بعضي وقتا خوبهها! برم هواگیریش كنم تستش كنم ببينم خوبه يا نه؟
من وقتايي كه حالم خوبه به خواهر زادههام اجازه ميدم با عروسكام بازي كنن، سخاوتمندانه نيم ساعتي همه رو از كمد در مي آرم و ميدم دستشون؛ همشم مواظبم مبادا دستشون كثيف باشه! يه وقت عروسكام خراب و كثيف نشن.
اينقدر ذوق ميكنن، بزغالهها خودشون دو سه برابر اين اسباببازي دارنها اما اينا چون هميشه دور از دسترسه يه چيز ديگس واسشون. امروز يه اتفاق وحشتناك افتاد:
امير جيش كرد رو يكيشون، اوني كه يه زماني از همه عزيزتر بود واسم، كادوي ولنتاين سال پیشم بود دوتا خرس گنده خوشگل كه همديگرو بغل كردن، اولش چند تا جيغ بنفش كشيدم خواستم دعواش كنم اما نتونستم تا بفهمم چي شده در رفت پدر سوخته .
قربونت برم خاله چه خوشگل جيشيدی به عزيزترين يادگاريه من... از اين به بعد بيشتر عروسكهامو ميدم به اين وروجكها ...
پی نوشت۱:اسپيس هاي اين پست رو امير زده ها! ببينين چه خوشگلن فقط يه جاهايي زيادين![]()
پي نوشت۲:شنيدن صداي دوستان مجازي دوست داشتنيه...
بالاخره بهتر شد، حال مامانمو ميگم. منم كلي لباس تنش كردم بردمش رو تراس هوام توپ، قليون كشيدم مامانم چاي و پسته خورد و كلي حرف زديم. يه گربه هم هي از ديوار روبه روييه نگامون ميكرد، منم بش پسته دادم فكر كنم واسش خوبه آخه ظاهراً قراره مادر شه، ستار هم ميخوند واسه خودش هفت هشت كيلويي از آهنگ "بوي بارون" ستار خاطره ناب دارم، عصر خوبي بود مامانم داره الان نماز ميخونه؛ خوشحالم.
بوي موهات زير بارون
بوي گندمزار نمناك
بوي سبزهزار خيس
بوي خيس تن خاك
جاده هاي مهربوني،
رگاي آبي دستات
غم بارون غروب
ته چشمات، تو صدات.....
هميشه صداي بارون
صداي پاي تو بوده
همدم تنهاييام، قصههاي تو بوده
وقتي كه بارون ميباره
تو رو ياد من ميآره
....
آمپولاي مامانمو زدم تا يكي دو ساعت ديگه حتماً بهتر ميشه اونوقت ميبرمش تو تراس يه قليون مشتي هم ميچاقم و حالتو ميگيرم، حال منو ميگيري؟ واسه اينكه تا ته مهاتم بسوزه آپ كردم ...
"اشتباهي" اسم يه عروسكه، اسم برنامش تق تقه، قبل از تعطيلات يه روز در ميون صبحها از شبكه يك تو برنامه كودك پخش مي شد. اين "اشتباهي" چون زياد اشتباه ميكنه اسمش "اشتباهي ه"، آدمم نيست يه موجود فضايي كه اشتباهي اومده زمين، يه عمه يا خاله گلاب هم داره، كه همش بش ميگه "اشتباهي جان" اين كارت اشتباهه و... حكايت منم مثل اين" اشتباهي" شده گويا.
اين خيلي بده كه ندوني تصميماتي كه گرفتي غلط يا درست! من هنوز نميدونم كارايي كه انجام دادم اين چند وقته كدوما اشتباه بوده و كدوما درست. يه وقتايي همون موقع ميفهمي كارت درسته يا اشتباه. اما خيلي وقتا اينجوري نيست تا مدتها نمي فهمي، بعضي وقتا هم هيچوقت نميفهمي و هزار تا علامت سوال ؟؟؟؟
خوش به حال "اشتباهي" خاله گلابش باز بش ميگفت چي غلط چي درست، من كه آخرشم نفهميدم. الكي نشستم سه ساعت به اشتباهاتم فكر كردم تصميمم گرفتم ديگه اشتباه نكنم، بعدشم اومدم اشتباه كردم ...منم "اشتباهيم".
پي نوشت:دوست عزيزي كه به نام ... قراره پارتي ما بشه تو نارگان، من رزومه بفرستم يا همه چي ok؟
چه غريب ماندي اي دل! نه غمي،نه غمگساري
نه به انتظار ياري، نه ز يار انتظاري....
تا حالا بچه خنگِ فضول سوال پیچتون کرده؟ امرو یکیشون به من گیر داد:
بچه فضول:تو مدرسه نميري؟
خپوني:نه
بچه فضول: چرا؟
خپوني:آخه درسم تموم شده
بچه فضول:چه جوري تمومش كردي؟
خپوني:خودش تموم شد
بچه خنگِ فضول:درست تموم شد بعد چي شد؟
خپوني:هيچي!(تو دلم)، مهندس شدم!!!![]()
بچه فضول:مهندس يعني چي؟
خپوني:
،شكلات بخور..![]()
بچه فضول:به عموي منم ميگن مهندس،توام مثل اوني؟
خپوني:عموت چي كار ميكنه؟
بچه فضول:ماشين درست ميكنه
خپوني:نه، من مثل عموت نيستم
بچه فضول:پس شما چي كار ميكنين؟![]()
خپوني:بر هر چي بچه فضول...![]()
خپوني:![]()
خپوني:ميدوني نفت چيه؟بنزين چيه؟گازووييل چيه؟
بچه فضول:آره بابا،عموم بنزينم داره تو ماشيناش
خپوني:توضيح كامل و كودكانهاي از فرايندهاي حفاري، استخراج، پايين دستي و بالا دستي نفت و گاز و...
خپوني:متوجه شدي؟
بچه فضول:بله، متوجه شدم، تو آتيش نشاني!!![]()
خپوني:![]()
امروز حس كردم اگه يه بارون خوشگل و طولاني بياد شايد بهار امسال دوست داشتني بشه برام. آخر شب يه نمه بارون زد ظاهراْ باز هم بارون خواهد آمد، اين بهار عجب منت كشيهها! به هزار ناز مي خواد بياد بشينه تو دل من..فكر كنم داره كار خودشو می کنه![]()
در راستای گریه دیشبم خونه عمه جان و به خاطر پیگیری عمه جان در تمامی امور، عمه و دخترهاش در اولين فرصت آمدند منزل ما، بازديد عيد كنند و سري هم بزنند به دختر دايي گريهاوشون!
دختر عمه كوچيكه سه تا رمان از ميلان كوندرا برام آورد كه بخونم و ديگه گريه نكنم. (جاودانگي، جهالت، دون ژوان)![]()
عمه از هر سال بيشتر عيدي داد
و دختر عمه بزرگه مجاني ويزيتم كرد:
دختر عمه بزرگه فوق ليسانس روانشناسي داره و امروز به ديد يه بيمار به من نگاه ميكرد،نظرات جالبي داشت:
" در پس اشكهاي ديشبت عزيزم! غم عظيمي نهفته بود، ديدن اون كتاب تنها تلنگري بود؛ مشكل عاطفي داري؟ از چيزي رنج ميبري؟ هر چند با شرايطي كه تو داري بسيار مستعد افسردگي هستي، من بت حق ميدم
... من بت توصيه ميكنم يه مدت تحت نظر يه روانشناس خوب باشي، فعلاً چند تا كتاب و يه سري كارهايي رو كه من ميگم انجام بده تا بعد تعطيلات خودم يه فكري برات بكنم"
يه سري سوال پرسيد همه رو يه جوري جواب دادم كه حالشو ببره از اين كيس افسرده! يه چند تا كتاب معرفي كرد كه حتماً بخونم (هنر شاد زيستن، هنر عشق ورزيدن، قورباغهات را قورت بده،...)،گفتم همه اينها رو خوندم.يه سري مشق روانپزشكانه به من داد و گفت "خيلي مراقب خودت باش عزيزم!، ما همه دوست داريم و مي خواهيم زود خوب شي!!"(من ديوانه اين عزيزم گفتنهاشم)![]()
لازمه توضيح بدم اين دختر عمه من تقريباً سي و دو سه سالشه و يه مهد كودك داره و مجرده، بچه كه بوديم انشاهايمان را برايمان مينوشت و هميشه ميگفت "من نويسنده ميشم" من تازه متوجه شدم چرا ازدواج نكرده (احتمالاً همه خواستگاراش غم نهفته اي دارن در پيشنهاد ازدواجشون)،البته ظاهراً با يكيشون به تفاهم رسيده و اگه خدا به دختر عمه كوچيكه رحم كنه اين سد عظيم قراره بشكنه!
از دیشب تا حالا که کلی بهترم، فعلاً هم كه تحت درمانم، تفريح جالبي است ولي دعا كنين من زود خوب شم..
چند سالي ميشد خونه عمم نرفته بودم پلاكشون هم يادم نبود، بيشتر به خاطر كتابهايي كه دست دختر عمم داشتم رفتم، گفته بود تا نياي خونمون كتاب بي كتاب، منم كه جونمه و كتابام عيد ديدني هم بهونه خوبي بود. "خرمگس" هم توي كتابها بود كه ...توي صفحه اولش با مداد نوشته بود:" ۲۱/۸/۸۰ ، نمايشگاه كتاب دانشكده فني بابل " الهه لايقيان جوان...
الهه ترم هفت(آذر ۸۲) شب بيستم ماه رمضون سكته كرد و مرد.بدون هيچ دليلي.. اولين دوستم تو دانشگاه بود و اولين كسي كه بهم عدس پلو درست كردن ياد داد.. هم اتاق سال اول دانشگاه. دو روز تمام گير دادم و تقريباً مجبورش كردم اين كتاب و واسم بخره ميگفت "تو خودت خرمگسي، نيستي؟"
انگار دنبال بهونه بودم واسه گريه كردن نميدونم واسه الهه گريه كردم يا خودم.. بعد چهار پنج سال رفتم خونه عمه و با گريه برگشتم خونه.
من به اين تسليم درد آلود ميانديشم، معشوق من همچون طبيعت، مفهوم ناگزير صريحي دارد، او با شكست من، قانون صادقانه قدرت را تاييد ميكند...
اينروزهاي بهاري صدايمان ميكنند،اگرچه دردي خاموش را يادآورند...
اما فالي نيكند برآغازي نو....
|
|