تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 
همه این روزها اینجوری مینویسند:

بهار می آید و بنفشه و شکوفه و شادی و عشق و....

اما برای من بهار می آید و آلرژی و فین فین و خشکی پوست و عطسه و سرفه و سوزش چشم و..

بهار جان مادرت نیا !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 

آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟ پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میانه افراد باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه­ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق محض می­تواند شما را به جواب برساند.

 

این مساله را انشتین طرح کرده و گفته 98 درصد مردم دنیا قادر به حل آن نیستند. ممکنه ظاهر مساله خسته کننده باشه ولی در باطن نیست.

 

 

و اما مساله:

1-  در یک خیابون 5 خونه وجود داره که با پنج رنگ متفاوت رنگ شدن.

2-  تو هر خونه یه نفر با ملیت متفاوت با بقیه زندگی میکنه.

3-  هر کدوم از 5 صابخونه یه نوشیدنی متفاوت, یه مارک سیگار متفاوت دوست داره و یه حیوون متفاوت تو خونه نگهداری می­کنه

 

سوال اینه که کی تو خونه ماهی نگهداری می­کنه؟

 

راهنمایی:

 

1- انگلیسه خونه اش قرمزه

2- سوئدیه تو خونه سگ نگه میداره

3- دانمارکیه چای دوست داره

4- خونه سبز رنگ سمت چپ خونه سفیده

5- صاحب خونۀ سبز رنگ قهوه دوست داره

6- کسی که سیگار پالمال می­کشه پرنده نگهداری می­کنه

7- صاحب خونه زرد رنگ سیگار دانهیل می­کشه

8- مردی که تو خونه وسطی زندگی می­کنه شیر دوست داره

9- نروژیه تو اولین خونه زندگی می­کنه

10- مردی که بلندز  می­کشه همسایه اونیه که گربه نگهداری می­کنه

11- مردی که اسب نگهداری می­کنه همسایه مردیه که دانهیل می­کشه

12- مردی که بلومستر  می­کشه ماءالشعیر دوست داره

13- آلمانیه سیگار پرنس می­کشه

14- نروژیه همسایه اونیه که خونه اش آبیه

15- مردی که بلندز  می­کشه همسایه­ای داره که بین نوشیدنیها آب دوست داره

 

آلبرت انیشتن این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی­توانند این معما را حل کنند!  شماچطور؟؟؟

 

من مطمئن هستم که شما می­تونید. پس امتحان کنید.

من نتونستم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 
امروز نامزد بچگیهامو دیدم!

جعفر آقا دوست خیلی قدیمی و صمیمی بابامه! بچه که بودم به من میگفت تو عروس خودمی! 

امروز برای خرید اومده بودن مغازه مثل هر سال اما این بار با گل پسرشون...همون نامزد بنده! آقا نعیم..

هم سن و سال خودم بود و بی نهایت خجالتی از این پسر سرخ و سفیدا. قد و هیکلش ای بدک نبود تازه هم رشته ای هم بودیم(اولین تفاهم). اما وحشتناک با حجب و حیا بود.

از جعفر آقا پرسیدم:نعیم نامزد من بود یا یه پسر دیگم دارین؟

بابام گفتن:استغفرالله.. نعیم سرخ شد. آقا جعفر خندید گفت همینه. می پسندی؟ گفتم اییی

بابم اینبار چپ چپ نیگام کرد.

یه تخفیف درست و حسابی هم دادم و وقت رفتن به نعیم گفتم عید بیای عید دیدنیا...

خدا کنه منظورمه فهمیده باشه..

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 

روز خوبي نخواهي داشت اگر ساعت 45/6 صبح، برادر عزيزت از خواب ناز بيدارت كند و بگويد:"پاشو سوييچ منو پيدا كن من ديرم شده"

يه عالمه كار براي خودت داشته باشي و پدر و مادر و خواهر و برادر يه ليست بلند بالا دستورات كوچيك و بزرگ برايت نوشته باشند و تونتوني بگي نه!

دماغت از اول صبح چكه كند و دستمال نداشته باشي

يه عالمه كار داشته باشي و يه آدم بيكار بدون وقفه SMS بزند كه كجايي؟خوبي؟از بچه ها چه خبر؟

خودكارت ننويسد و مشتريها مدام بگويند:"لطف كنيد سريعتر"

            يه تراول سرقتي بدهند دستت و چند ساعت بعد بفهمي كه سرقتي است و همه يه جوري نگاهت كنند كه چقدر خنگي... واقعاً نفهميدي؟؟؟ ( ايران چكهاي يكي از شعبه هاي بانك صادرات كاشان سرقتي اند)

آخر سر هم وقت حساب كتاب، چهل و پنج هزار تومن كسري بياوري...

 

چرا اسفند تمام نمی شود؟خسته شدم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 

سبو بشكست و دل بشكست و جام باده بشكست

خدايا در سراي من چه بشكن بشكن است امشب

 

امروز يه چيزايي دور و برم شكست:

1.تنگ ماهيمون از دست خواهرم افتاد و شكست

2.طلسم موهاي سفيد مامانم شكست (رنگشون كردم)

3.گوشي حسين،كارگر بابام ، افتاد زمين و شكست

4.رژيم سفت و سخت يه ماهه منم شكست(يه عالمه بادوم زميني خوردم)

5.دل يه آدم با شخصيت هم شكست...

6.ركورد فروش مغازه در اين چند روز هم شكست

7. قفل فيلم نديدنهاي منم شكست،The Departed رو بالاخره ديدم،فوق العاده بود.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 

تو اين زمونه
عشق نمی مونه
عاشقی و عشق چيه وفا کدومه

رفته محبت
غم شده عادت
کجا رفيق کجا يه دوست کجا يه همدم

گلی تو دنيا
پيدا نمی شه
گل رفته خار اومده بهار چی می شه

در آغوش باد
من رفتم از ياد
سکوت اين قلب شکسته ام شده فرياد

حالا وای وای
وای وای وای وای . . ."

(تا اينجاش رو نمی دونم کی گفته ولی از اينجاش به بعد حاصل تلاش چند تا مهندس خوش ذوقه)

خسته ز دنيا
دنبال فردا
رسيدم اينجا دوباره باز تک و تنها

آسمون دل
ستاره بارون
بهونه های عاشقی براش فراوون

فرياد می گه
هزار هزار بار
با چشم گريون لب خندون دل بيمار

سکوت بشکن
بزن به دريا
اين دل ديوونه رو تا نگشته رسوا

حالا وای وای
وای وای وای وای . . .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 

هر كسي براي چهارشنبه سوري يه پاتوق خاص و يه برنامه‌اي داره، مثل من. هر سال چهارشنبه سوري و شبهاي آخر سال به دليل كمبود نيرو، صندوقدار پدر جانمان مي‌شويم البته بي جيره و مواجب!! حالا هي بيا بگو پدر من، به حساب كتابهاي من اعتباري نيست؛ كه واقعاً هم نيست، اما كو گوش شنوا.

فقط دو سال چهارشنبه سوري از زير كار در رفتم و تونستم آتيش بازي كنم؛

-چهارشنبه سوري سالي كه پيش دانشگاهي بودم اونهم در حياط مدرسه!

-سال دوم دانشگاه در دانشكده!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 

خداحافظ دانشگاه:

حدود 20 روزي از دفاعم مي‌گذرد، بالاخره امروز رفتم دانشگاه، يه سري از وسايلم هنوز دانشگاه بود. مثل هميشه سر ظهر رسيدم.

دفتردكتر "م" :

يه راست رفتم دفتر دكتر "م"، كليد داشتم. اين اتاق براي من ومريم بود البته ماه آخر يه هم اتاقي بد عنق هم به جمعمان اضافه شد. تقريباً تو اين 20 روز گند زده بودن به اتاق، صندليها همه وسط اتاق پخش بودن، بوي خاك و رنگ تو اتاق پر شده بود پنجره رو باز كردم. چه خوب که کسی نبود. كامپيوترها رو روشن كردم. كلمه عبور( فارسي را پاس داشتم) هر دو تاشون شماره شناسنامم بود. روي هر دو تا كامپيوتر هم يه برگه چسبانده بودم " به هيچ عنوان بدون هماهنگي دست نزنيد". برگه ها رو كندم اما سطل زباله رو پيدا نكردم!! فايلهامو روي4 تا CD رايت كردم و بعد هم رو پاك كردم. توي كمدم چند تا كتاب داشتم همه رو گذاشتم تو كوله پشتيم. يه بسته كافي ميكس و يه بسته تي بگ 50 تايي نصفه وچند تا كرانچي هم بود همه روبرداشتم  گذاشتم كنار چاي ساز. نوشته‌هام هنوز از روي برد پاك نشده بود،" 2000 تومان شيرين، ضريب نيروي جرم مجازي؟؟؟، تاريخ دفاع 28/بهمن ساعت 5و...."  تخته پاكن و برداشتم هم رو پاك كردم. كامپيوترها رو خاموش كردم، پنجره رو بستم، چراغها رو خاموش كردم و در رو قفل كردم.

آزمايشگاه:

با آسانسوررفتم طبقه چهارم. شانس آوردم در آزمايشگاه باز بود. بوي گند روغن ماهي  و لجن فعال با بوي ديزل و نفت سفيد قاطي شده بود( همه پروژه های دکتر "م" بودار بود). به اين بوها يه زماني عادت كرده بودم اما دوباره دلم به هم ريخت. با بچه ها سلام  و احوالپرسي كردم و از احوالات بعد از دفاع پرسيدن و جواب دادم كه حسابي علافم. از كشوي ميز كامپيوتر قوطي كرم و كرنومتر و كتاب hysys  ام رو برداشتم. روپوشم رو سوزانده بودن دوستان.. يه كم ديگه با بچه ها حرف زدم و بعد خداحافظي كردم دوباره آمدم طبقه دوم.

دفتر آموزش:

مثل هميشه دكتر پشت ميز شلوغ و نامرتبش نشسته بود و با تلفن صحبت مي‌كرد. به دليل كنجكاوي مفرط  شرح مختصري از احوالات اين روزها خواست كه با جزييات همه را برايش گفتم، يادم رفت آدرس وبلاگم را بدهم حيف شد!

گفت جاي خاليم بسيار محسوس است!! دلتنگتان بوديم...!!

كليد اتاق را از دسته كليدم جدا كردم و گذاشتم روي ميز. گفتم به بچه‌هاي خدمات بگوييد يه دستي به اتاق بكشند طفلكي مرد از بي توجهي.

كليد را پس داد و گفت دكترا قبول مي‌شويد دوباره ميآييد همينجا، تو دلم گفتم من غلط مي‌كنم با..!!

چند دقيقه اي روي يكي از نيمكتها نشستم و زل زدم به ساختمان دانشكده فني!

دلم براي اين روزها تنگ مي‌شود، براي غرغرهاي هر روزه خودم، براي چاي خوردنها، غيبت كردنها،فضوليها،  سرچهاي مريم و مصطفي مصطفي گفتنهايش، ديگه چه خبرهاي دكتر و.....دلم از همين حالا تنگ شد، اما خدا رو شكر كه تمام شد.

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 

علل حساب يه يادگاري از وبلاگ قبلي داشته باشيد تا من يخم كمي آب شه و دستم دوباره راه بيفته....

یه دختر زرنگی بود
که حرفا رو خوب گوش می داد
صبحا که از خواب پا می شد
يه قرص نون به موش می داد
موشه يه تيکه از اونو
به يک خر چموش می داد
کره خره يواشکی
به مرد روبروش می داد
مرده از اون مردايی بود
که نعل اسبو جوش می داد
وقتی که بارون می اومد
به آسمونا گوش می داد

صدای آسمون می گفت
که اين مرد
مسوول اسب و نعل و جوش
صاحب اون خر چموش
همون خر رفيق موش

دلش پر از جوونه اس
يه عاشق ديوونه اس
برای عاشقی همش
دنبال يک بهوونه اس

به حرفای دختر و موش
تا بتونه هی گوش می ده
واسه همينم هميشه
نعل خرو بد جوش می ده

هيچوقت نمی خواد که بگه
حرف دلو به دختر
می گه که اين خود خواهيه
نگفتنش پس بهتره

دلش می خواد که موش باشه
يا يک خر چموش باشه

موشی که صبح بی دغدغه
با دختره بازی کنه
شايد دل ديوونه رو
اينجوری باز راضی کنه

يا خری که از عاشقی هيچی نصيبش نمی شه به جز نون
به احترام عشق پاک دختر
نونو می ده به مجنون

اينا همش يه روياست
رويای مرد نعل کوب
مرده به اين هم راضيه
مثل يه عاشق خوب

مثل يه عاشق خوب

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 

حدود سه سال پيش با دوستي وبلاگ مشتركي داشتيم. با ذوق مي نوشتيم هر دو. چقدر وبلاگمان را دوست داشتم آن وقتها. اما خيلي زود تمام شد. در وبلاگمان را بستيم و هر كس رفت دنبال زندگي خودش. تا مدتها از هر چي وبلاگ و وبلاگ نويس بود بيزار بودم اما گذر زمان همه چيز رو با خودش برد. پس از فراغت از تحصيل و دوره‌اي وبگردي و آشتي با وبلاگ نويسان بر آن شدم دوباره بنويسم.

شروع دوباره، اونهم تنها كمي برام سخت بود ... اما شروع كردم.

سلام!

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا