تبليغاتX
یادداشتهای خپونی
 
یادداشتهای خپونی
 
 
 
این ماه کشدار سرد و برفی کی تموم میشه آخه؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت   توسط خپوني  | 
در گشادترین شنبه ی سال ساعت ۸ کارت زدم :))
 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط خپوني  | 
تعطیلات امسال خیلی زودتر از هر سال تموم شد. فردا سیزده بدره و برای اولین باره که مهدی سیزده بدر با ما نیست. بله دیگه! رفت داداشیمون. دیگه من نمیبینمش مگه یه وقتهایی که شب و نیمه شب بیاد خونه و کلید رو یادش رفته باشه ببره و بخواد زنگ بزنه. تازه رفته بودم فوتبال دستی هم خریده بودم برای امسال. بدون مهدی اصلن خوش نمیگذره.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت   توسط خپوني  | 

عید امسال هم رسید و هفته اول تعطیلات گذشت، جشن نامزدی مهدی هم بالاخره تموم شد ومن یکی که راحت شدم، کلی بلا سرم اومد سر لباسم، سر موهای نازنینم. تا امسال سابقه نداشت که توی تعطیلات عید مراسم عروسی بریم و امسال اولین تجربه بود که واقعاً تجربه تخمی و مزخرفی هم بود، از ۵ روز اول عید هیچی نفهمیدیم و تازه تازه داریم مزه تعطیلات رو میفهمیم. از کل برنامه های تلویزیون همون کلاه قرمزی ۸۸ برای من کافیه هر چند که خیلی هم عالی از آب در نیومده اما همونم غنیمته. ساعت ۸ بدو بدو میرم میشینم جلو تلویزیون با یه عالمه فندق و شکلات و یه لیوان چایی. یادش بخیر دوران راهنمایی ما بود که کلاه قرمزی اومد روی کار. مادرم میتونست راه بره. مقنعه ام رو میاورد جلو چشمم میگرفت که "بگو اینجاش چی ریختی که لکش نمیره؟ "منم مسخره بازی در میاوردم، میگفتم "سلاین! حال شما خوفه؟ " از شهربازی عروسکش رو هم خریده بودم، کلاه قرمزی و سروناز رو چندین بار دیدم. خیلی دوسش دارم، خیلی!

دارم تند و تند کتابهای مونده از پارسالم رو میخونم. دست و دلم به فیلم دیدن نمیره خیلی زرنگ باشم دو شب در میان یه فیلم میبینم،بین تموم فیلمهایی که دیدم کوری رو بیشتر دوست داشتم البته کتابش رو نخوندم و نمیتونم بگم که چقدر داستان فیلم خوب و نزدیک به داستان کتاب بوده. قطعاً تاثیر کتاب خیلی بیشتره اما از فیلم خوشم اومد.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت   توسط خپوني  | 

اگه امشب آخرین شب سال نبود منم بهانه ای برای نوشتن نداشتم، توی این تقریباً یک ماهی که حس و حال نوشتن نداشتم کلی اتفاقات افتاد، برادر عزیز عقد کرد و رسماً خواهر شوهر شدم، آقای دوست پسر از سفر برگشت، برای یک ماموریت دو روزه رفتم عسلویه که شاید بعداً در موردش نوشتم، وبلاگم دو ساله شد، به شدت خونه تکونی کردم ، بعد از کلی بدبختی پارچه خریدم و برای مهمونی نامزدی مهدی که هفته دیگه است لباس دوختم که البته هنوز آماده نشده و در نهایت ماراتن آخر سال رو با سربلندی به اتمام رسوندم.

خوشحالم سال 87 داره تموم میشه امسال از بدترین سالهای زندگیم بود، روزها و لحظه های سخت و تلخ زیاد داشتم که دیگه دلم نمیخواد بهشون فکر کنم، موفقیتهای کاری زیاد داشتم، اوضاع مالیم هم بدک نبود اما کم پیش اومد که واقعاً شاد و خوشحال و راضی باشم. به هر حال گذشته ها گذشته و سال داره تموم میشه.

مثل همه بهارهایی که یادم میاد دستهام  دونه دونه شده و دماغم میخاره، مثل همه ساعتهای آخر سال دلتنگم و دلشوره دارم و یه کمی بغضیم. هیچ چیزی برای سال نو نمیخواهم فقط دلم میخواد امسال با خودم مهربانتر باشم، با دلم، با احساساتم با کودک فراموش شده درونم.

 امیدوارم سال 88 برای همهون سالی پر از سلامتی و شادی و عشق باشه.

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت   توسط خپوني  | 
امشب آخرین شب ۲۵ سالگیمه
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت   توسط خپوني  | 

روزهای پر از تنهایی رو میگذرونم، آقای دوست پسر برای یه کار فوری رفته وسط ناکجا آباد و روزی نیم ساعت اگه موبایلش آنتن بده میتونم باهاش حرف بزم، مهدی همش دنبال کارهای مراسم نامزدیشه، مامان و بابام سرشون به عروس جدیدشون گرمه و خواهرها  اگه یه وقت آزاد پیدا کنن ازم میخوان که یه کاری براشون انجام بدم. دوستی صمیمی  هم ندارم. خلاصه که از تنهایی پناه آوردم به کتاب و فیلم. توی این دوازده روزی که به تنهایی گذشت اونقدر فیلم دیدم که حالم داره به هم میخوره، سریال فرار از زندان  رو هم شروع کردم و سیزن یک رو تموم کردم.  بیشتر از اینکه فرار زندانیها برام جالب باشه ماجراهای پشت پرده وبازیهای سیاسی سریال برام جذابه. تا اینجا که من دیدم ریتم سریال تند و سریعه و این خیلی خوبه. شخصیت مایکل فوق العاده است. در غیاب دوست جونم هر شب یک عالمه نگاهش میکنم تا خوابم ببره.

احمقانه ترین کاری که توی این چند هفته باید انجام بدم اینه که برم برای خودم لباس بخرم برای مهمونی مهدی، پریروزها توی بارون وحشتناک رفتم سرخه بازار و به جای یه پیرهن دکلته، یه کاپشن خریدم. گذاشتم آقای فروشنده حسابی گولم بزنه و صد بار هم بهم گفت 50% تخفیف داره. راستش یکی دو تا پیرهن نسبتاً خوب دیدم اما دیدم کسی نیست زیپ پشتشو بکشه بالا، بیخیال پرو کردنشون شدم. حضور خانمها توی مشاغل حساس و کلیدی اینجور وقتها به ضرر آدمه. توی مزونهای لباس دیگه یه خانم پیدا نمیشه و یکی مثل من که مجبوره همیشه تنها بره خرید باید یا لباس بدون زیپ پیدا کنه یا که دست خالی برگرده. اگه کسی کاری به کارم نداشت با شلوار جین و کتونی میرفتم، اصلن منو چه به این قرتی بازیها. پرو لباس واقعن کار سختیه اونم تو زمستون، توی یه اتاق پرو فسقلی.

فعلن که سرما خوردم و شر شر آب دماغم داره میریزه. یه کمی هم تب دارم، برای خودم گل گاو زبون دم کردم و میخوام برم پیش مایکل ببینم پولها رو پیدا میکنه یا نه؟

 الان چند تا اس ام اس تبریک ولنتاین دریافت کردم، کاش بعضیها میفهمیدن که ولنتاین رو به هر کسی نباید تبریک گفت. دوست پسر استند بای به درد این روزها میخوره ها، این روزها که هیچکس حواسش به من نیست و کسی نمیپرسه چرا چشمهات سرخه، چرا پکری، چرا اینهمه داغونی؟ کاش خودت زود برگردی اصلن فکر نمیکردم تو بری من اینقدر حالم بد شه، از خودم بدم اومد از اینهمه وابستگی یا دلبستگی یا عادت یا هر کوفت دیگه ای که اسمش هست. فکر میکردم خیلی قوی ام اما نیستم از اولشم نبودم.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت   توسط خپوني  | 
هی خره داشتم فک میکردم من تا ته دنیا ناقص میمونم که این جوری بی تو

دلم تنگ شده:(

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت   توسط خپوني  | 

از جمعه بعد از ظهر دارم بنجامین باتن رو نگاه میکنم. ۲ ساعت و ۴۰ دقیقه بود. فیلم طولانی و کشداری بود. داستان زندگی مردی به اسم بنجامین باتن که پیر به دنیا میاد و برعکس رشد میکنه و جوون و جوونتر میشه تا بالاخره در نوزادی میمیره. از دیدن فیلم خسته میشدم به خاطر همینم سه روزه دارم تیکه تیکه نگاهش میکنم اما بیست دقیقه آخر فیلم که بنجامین میره به سمت جوونی و "دیزی" پیر و پیرتر میشه یه جوری بود ، چه جوری بگم دردناک بود! من که بغض کردم و هنوزم یه کمیش ته گلومه. فیلم قشنگی بود.  فیلم نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم برای اسکار امسال شده و برد پیت که نقش بنجامین رو بازی میکنه کاندیدای بهترین بازیگر مرد. changeling رو هم آخر هفته دیدم نمیدونم چرا باید آنجلینا کاندیدای بهترین بازیگر زن بشه البته باید بقیه فیلمها رو دید، من که اصلاً ازش خوشم نمیاد البته فیلم نسبتاً خوبی بود فقط نقش آنجلینا و ماست بودنش اوایل فیلم خیلی رو اعصاب بود من که کلی حرص خوردم. البته من اگه بخوام هم نمیتونم فیلمها رو تحلیل و نقد کنم و با کمال میل این کار رو میسپارم به بقیه دوستان این کاره.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت   توسط خپوني  | 

امروز شنبه بود و صبح هوا عالی بود خواب نمونده بودم و جایی از بدنم درد نمیکرد، برعکس همیشه شال و مانتوی اتو شده داشتم، ناهارم رو هم دیشب کشیده بودم توی ظرف غذام. همه اینها اتفاقی نبود به خاطر بارون بود، به خاطر زمین خیس و هوای بهاری امروز بود. اگه میخواستم قبل ۸.۳۰ میرسیدم و کارت میزدم اما دلم میخواست راه برم. از گلفروشی نزدیک شرکت یه گلدون فسقلی پامچال خریدم. گلهاش رنگ مانتوم بود، بنفش تند. به آقاهه گفتم دورش برام پوست بپیچه و دورشو با کنف ببنده، یه دسته نرگس هم خریدم، همش شد ۳۵۰۰ تومن، میارزه . پامچال تا چند هفته دوام میاره و نرگس ها هم تا چند روز هستن. همه رو گذاشتم کنار اون سه گلدون دیگه ام. با وجودیکه شنبه بود کلی حالم خوب بود، لای پنجره رو هم باز کردم و باد یهو تا ته بازش کرد و محکم خورد تو کله ام، اما بازم حالم خوب بود. لطفعلی اومد گیر داد اما بازم حالم خوب بود، تو دستت بند بود و جواب اس ام اس هام رو ندادی اما بازم حالم خوب بود، وزنه ترازو صبح اضافه وزن ضایعی رو نشون میداد اما من حالم خوب بود، اون همه کار داشتم که نرسیدم تمومشون کنم اما حالم خوب بود. همش به خاطر همون یه کم بارون بود. کاش میشد هر روز بارون بیاد. کاش نمیرفتی

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت   توسط خپوني  | 
 
  بالا